کلاس چهارم ابتدایی روستای سیبن!

پیش نوشت: خاطراتم از دبستان روستای سیبن  رو بهانه کردم که حرف دیگری بزنم. پیشاپیش بابت طولانی شدن متن عذرخواهم.

دبستان ما پایین ترین جای روستا بود. کلاس چهارم که بودیم تقریبا در هر رفت و آمد به مدرسه، یا یکی رو حسابی زده بودیم یا از یکی مفصل کتک خورده بودیم! من یک بچه شهری پاستوریزه بودم که از دوم ابتدایی وارد مدرسه روستایی شده بودم و خب فنونی که با خودم از تهران برای رزم به روستا برده بودم کفاف اون حجم از نبرد رو نمیداد! این کتک کاری هم رسمی نبود که بچه ها بیخیالش بشن. ینی شما مجبور بودی بالاخره فنونت رو آپدیت کنی وگرنه مجمع متحدین اون زمان، پذیرای این نبود که یک بچه شهری، بی دردسر وارد مدرسه روستایی اونها بشه.

چرا اشاره کردم که مدرسه پایین روستا بود. چون اگه شما اون پایین هوار هوار میزدی هم صدات به اهل منزل که بالای روستا بود نمیرسید. برای همین من تقریبا با کمی تاخیر فهمیدم که به جای ذکر مصیبت هر روزه در منزل، باید حق ام رو جایی اون پایین محل بگیریم!

بگذریم از این که بعدها من و پیمان (داداشم) یه تیم شدیم! پیمان از من کوچیکتر بود و خب زورش هم کمتر. برای همین به مرور من آخر هر روز کاری دو تا فاکتور برای تصفیه کردن داشتم. یکی حساب کتک کاری ها خودم و یکی هم خرده حساب هایی که پیمان به بار آورده بود!😉

به کلاس چهارم که رسیدیم، معلم شگفت انگیز و تنومندی داشتیم به نام آقای “ا.ع”. معلم مربوطه یه کنگ فو کار حرفه ای بود و هست البته. بماند که یکی دوبار اهالی کلاس رو با ادوات داخل باشگاه اشتباه گرفت و طوری مورد نوازش قرار داد که تا غروب صدایی شبیه زوزه از خودشون در میاوردن. اون زمان تلگرام و اینستاگرامی نبود که این وقایع رو وایرال کنیم. لذا دائما در یک گوشه تاریک از دنیا، کبود و کبودتر میشدیم!

کلاس چهارم برای دبستان ما در روستای سیبن استان گیلان، کلا مثل غول مرحله آخر سوپر ماریو بود! (همون لاک پشت خار داره که هی روی پل آتشین میرفت و میومد. با این تفاوت که اون ور پل دوست دختر سوپرماریو با دست گل واینستاده بود. کسی هم ماچت نمیکرد.)

اینا رو گفتم که بگم به شخصه با مفهوم آموزگار این طور آشنا شدم!

گذشت و ما بالاخره پای میز کلاس چهارم نشستیم. رویداد کش دار و جالب اون سال عادت صبحگاهی آقای معلم در ورزش کردن بود. از اونجا که ما همسایه آقای “ا.ع” بودیم، من هر روز صبح و پیش از رفتن به مدرسه شاهد یک مراسم حماسی و تاثیرگذار بودم.

یادم هست حیاط منزل آقای ا.ع مشرف به حیاط خونه ما بود. صبح ها راس ساعت ۷ از خواب بلند میشد. تقریبا همیشه عرق گیر سفید تنش بود. با یک چهار لیتری سفید رنگ از همون بالای ایوان چوبی شروع میکرد دست و صورتش رو شستن و همزمان یه چیزهایی هم زمزمه میکرد که نمیشد دقیق فهمید چی میگه.

بعد از این مراسم، نوبت به رزم صبحگاهی میرسید. آقای ا.ع بدنش رو گرم و گرم تر میکرد. یه سی چهل تایی شنا میرفت. کم کم چند حرکت نمایشی میزد و شاهکار آخرش یک ۱۸۰ درجه باز کردن پاها و یکی دوتا لگد چرخشی در هوا بود. با همون عرق گیر سفید که عرض کردم.

تصور کنید بنده رو در حالی که این نمایش قدرت رو از لای درخت های فندق حیاط مون یواشکی رصد میکردم و چقدر آرزو داشتم روزی همون قدر قوی بشم که آقای ا.ع قوی بود.

اما

نکته جالب در مورد معلم کلاس چهارم این بود که تخیل و تصورات عجیب و غریبی داشت! یادم میاد وقت هایی رو که با اون هیبت و شوکت درست وسط کلاس وایمستاد. دست هاش رو تو هوا تکون میداد و مثلا در مورد یک حیوان عظیم الجثه یا یک اتفاق خارق العاده در دنیای افسانه و واقعیت حرف میزد.

گاهی سر کلاس بهمون میگفت چشم هاتون رو ببندید و تصور کنید که یک شیر درون شماست! میگفت تصور کنید داره درون شما غرش میکنه. بعد هم برای ما که به ذاته یک خر وحشی درونی داشتیم صدای غرشی در میاورد و سعی میکرد حسی از قدرت و یک هیجان جذاب ایجاد کنه.

هرچند که هیچوقت متد تربیتی آقای ا.ع رو درک نکردم ولی خوب یادم هست که توی اون زمان برای گودزیلاهای کوچیکی مثل ما، معلم مربوطه کلاس چهارم درست مثل یک اسطوره بود!

وقتی توی مدرسه بودم میدونستم که کلاس چهارم خاص ترین کلاس دوره ابتداییه.

وقتی ابتدایی تموم شد هم همیشه فکر میکردم کلاس چهارم یک چیز دیگری بود.

امروز هم وقتی نگاه میکنم، فکر میکنم از کلاس چهارم بیشتر از هر کلاس دیگه ای در دوران ابتدایی چیزهایی برای بخاطر آوردن دارم.

امروز که تصمیم گرفتم از اون روزها بنویسم، ناخودآگاه یاد همه این چیزهایی افتادم که اینجا نوشتم. با خودم فکر کردم چرا آقای ا.ع رو بیشتر از باقی معلم هام  به یاد میارم و هنوز هم رد یاد و خاطرش توی ذهنم هست؟

نمیدونم چرا اما فکر که میکنم یاد این میفتم که بیشتر معلم هامون آدم های معمولی بودند. کلاس هاشون کسل کننده بود و خب خصوصیت متمایزی نداشتند.

بیشتر که فکر میکنم میبینم داستان حتی این هم نیست.

در واقع برای گودزیلاهای کوچیکی مثل ما، آقای ا.ع یک ابر انسان بود! کسی بود که همه اون چیزهایی که ما اون زمان کم داشتیم رو به حد اعلا داشت! شوکت، زور، صلابت. یک جور کاریزمای مخلوط با استبداد که همه ما دوست داشتیم تجربه ش کنیم!

بگذریم از اینکه چیزهای خوبی رو در ما تقویت نمیکرد،

بگذریم از اینکه معلم کلاس چهارم باید خیلی چیزهای دیگه رو یاد دانش آموز بده، نه غریدن رو!

اما وقتی خودم رو دوباره جای دانش آموز کلاس چهارم روستای سیبن میذارم،

وقتی اون روزها رو بیشتر تصویر میکنم،

میبینم آقای “ا.ع” تنها کسی بود که توی تمام کودکی بچه های اون روستای دور افتاده این جمله رو گفت که چشم هاتون رو ببندید و تصور کنید. 

تنها اون بود که از ما خواست تخیل کنیم.

از ما که به هیچ صراطی مستقیم نمیشیدم، خواست چیزی رو تصویر کنیم که نیستیم و میتونیم باشیم.

حتی چیز مسخره ای مثل شیر بودن رو.

واقعا یادم نمیاد حتی بعدها هم کسی چنین چیز ارزشمندی رو ازم خواسته باشه یا من رو به انجامش تشویق کرده باشه.

وقتی میخونم و یا میشنوم که تخیل کردن میتونه چقدر لذت بخش باشه یا چقدر به منبعی از الهام تبدیل بشه.حتی برای آدم بزرگ هایی که ما باشیم.

این روزها حس میکنم چقدر تخیل تو زندگی خودم و کسایی که میشناسم کمرنگه

فرصتی که توش چشم هامون رو ببندیم و چیزی رو تصور کنیم که میتونم باشیم و یا میتونیم خلقش کنیم.

حتی چیز مسخره ای مثل شیر بودن.

9 دیدگاه برای “کلاس چهارم ابتدایی روستای سیبن!

  1. یک دلیل اینه که تعدادی از هیچ هایکر ها در مسیر هیچ هایک کشته شدند. بالاخره آدم بد همه جا پیدا می شه و ممکنه در اثر یک اتفاق به تور ما بخوره . البته نمی دونم دقیقا چه آماری در موردش هست اما اینجا جان آدمها در اولویته و فکر می کنم تلاش می شه که یک نفر به راحتی نمیره.درسته که خطر کردن هیجان داره اما نه به هر قیمتی و از این رو خیلی احتیاط می کنند تا در اثر یک اتفاق ساده جان یک انسان گرفته نشه.
    از این رو ظاهرا هیچ هایک امن آموزش داده میشه و میشه توی کلاس هاش شرکت کرد تا امن سفر کرد. این دلیلی که صاحبخونه ام میگه و البته اینجا مسافرت با کاروان خیلی رایج تر از هیچ هایکه و می تونی روزانه ماشین های کاروان رو ببینی که زوج ها باهاش سفر و زندگی می کنند.
    اگه دلیل دیگه هم پیدا کردم برات می نویسم. مواظب خودت باش پسر باهوش :۰)

  2. سلامی دوباره. پوریا جان من الان شهر نیوکاسل استرالیا زندگی می کنم ان شاالله فوریه سال بعد برمی گردم .
    الان تقریبا ۵ ماهه که اینجا هستم و با یک خانواده استرالیایی زندگی می کنم. خانواده ای که به معنای واقعی می شه اسم انسان روی اونها گذاشت . اینقدر به من محبت دارن که احساس می کنم توی خونه خودمون هستم و از وقتی اومدم غم غربت رو چندان تجربه نکردم باهاشون خیلی حرف میزنم در مورد همه چیز و نظرشون را می پرسم. مدل های ذهنی خوبی برای خودشون ساختن که آشغالاش به مرور زمان حذف شده و زیبایی ها مونده.
    اینجا ادما مشکلات و دغدغه های خودشون رو دارند و اونقدرا که تصور می کنیم جهان اول صاف و بدون دست اندازنیست.اما یک امیدی هست که می شه همه چیز را درست کرد و اگر هم نشد راه دیگه رو امتحان می کنیم. کلا نگرانی توی فلسفه شون نیست و فقط تلاش و تلاش و نتیجه و این رویاپردازی هم فکر کنم بیشتر آموزش داده میشه. من را هم خیلی دوست دارن و عاشق ایران شدن و همش در مورد تاریخ و جغرافیا و سیاست و این جور چیزای ایران می پرسن.
    برای یک دوره تحقیقاتی اومدم ، ترجیح می دم بیشتر وقتم رو توی آزمایشگا ها بگذرونم وتا می تونم یاد بگیرم اما فرصت کردم به شهرهایی سیدنی، کانبرا و ملبورن و ادلاید مسافرت کنم. دوستای خوبی هم توی این سفر ها از همه نقاط دنیا پیدا کردم. از هر جایی که تصورش رو بکنی دیگه یک جورایی جا و مکانم توی قاره های دیگه و کشورهای دیگه اوکی شده😉 کلا کلیشه ای بگم ذات ایرانیم اینجا فقط دنبال استفاده کردن از آدما می گرده. تا میگه سلام من دنبال استفاده ام ( یکم شوخی هم توش هست)

    این همه تنوع فرهنگی و زندگی در آرامش خیلی جالبه. حکومت قانون بر این همه تنوع هم مثال زدنی.
    راستی اینجا هیچ هایک کردن خیلی خطرناکه و اغلب این سبک مسافرت توصیه نمیشه و کلا خاطره خوبی از این نوع مسافرت اینجا وجود نداره.
    سوالی داشت بپرس . یا کاری اینجا داشتی بهم بگو.

    1. آذرباد عزیز
      داستان شنیدنیت برای چند دقیقه کلی تصویر تو ذهن من ساخت.
      از آدمهایی که ازشون حرف زدی.
      از زندگی در یک جامعه چند ملیتی
      از حکمرانی قانون و امید به تغییر و اصلاح هرچیزی..!
      امیدوارم وقتی برگشتی ببینمت و داستان این رفتن رو مفصل شرح بدی.

      کامنت دوست داشتنی ت رو بخاطر خواهم داشت.

      راستی خوشحال میشم بدونم چرا هیچهایک خطرناکه اونجا؟

  3. گاهی فکر می‌کنم شاید تمام تصورها و تخیل‌های ما بوده که دنیا و مصالحش رو بوجود آورده! تخیلی به وسعت تاریخ. شاید ما تداومِ یک تصوریم…

    خیلی دوسش داشتم پوریا جان. دمت گرم رفیق که می‌نویسی و به اشتراک می‌ذاری.

    1. قوی جان تاریخ چه تداوم یک تصویر باشه چه یادآوری کش دار یک خاطره، من خوشحالم از جایی که توش وایسادم و کسایی که باهاشون تو یک قاب هستم.
      خوشحالم که متن رو دوست داشتی

    1. سلام زینب رمضانی عزیز
      چقدر خوشحالم که به اینجا سرمیزنی .
      وقتی این پست رو مینوشتم اصلا فکر نمیکردم کسی بیاد همچین سول سختی بپرسه!
      راستش قصه ی اون کوچ حسابی درازه.
      و شاید کمی تلخ
      اگه ازش حرف بزنم باید بقیه داستان رو تا امروزی که اینجام بگم.
      شاید یه روز که هم رو دیدیم و حوصله ش بود گفتم.
      امروز ازش بگذریم😉

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *