در کرمانشاه چی می‌گذره؟ | گزارش یک مشاهده

چند روزی‌ست که از زلزله تلخ کرمانشاه می‌گذره. حادثه غم انگیزی که برای من به عنوان کسی که تحصیلاتش در عمران بوده و کمی بیشتر در خصوص زلزله و عملکرد ساختمون می‌دونه غم‌ها و حرص خوردن‌های دیگری رو هم بهمراه داشت. همچنین برای اهل سفری مثل من که عاشق قومیت ها و مذاهب ایرانه، آسیب […]

دلنوشته برای تو (۳)

گاهی که اسب گریه را هِی میکنی ، می‌مانم در حیرت که چطور این حیوان، تندتر از هرموجودی یکی یکی تپه های اندوه تو را چهار نعل میرود. غروب است. آفتاب هی تکان میخورد تا جایی بین زمین و آسمان را برای نشستن خود صاف کند. نمیدانم چرا صدای پاهایش را که شنیدم، لرزه افتاد به تنم. مهمان […]

هزینه‌ هایی که حاضر نیستیم پرداخت کنیم

یالوم در کتاب روانشناسی اگزیستانسیال بارها (اگر خاطرم باشه در فصل‌های مربوط به آزادی و تنهایی خصوصا) اشاره به این مفهوم ضمنی داره که خیلی ها برای اینکه بهای زیستن رو نپردازند، اصولا زندگی کردن رو به تعویق می‌اندازن. امروز داشتم به این فکر میکردم که کجاها ترسیدم برای زندگی بهایی بدم. من بها دادن […]

برای من، امروز روز معلم است
به بهانه تولد یک معلم

درست خاطرم هست، حدودا دو سال پیش بود. من سرباز بودم و پشت میزم در آن دفتر کنترل پروژه احمقانه ی آن نهاد کوفتی نشسته بودم. یک روز عادی، پر از حس سرخوردگی و خستگی ماه های آخر خدمت. تلفنم زنگ خورد، اخوی عزیز بود. فهمیدم حال و احوال کردنش بهانه ست برای گفتن چیز […]

گلشیری و داستان مردمی که گرفتار نیستند!

امروز وقت نهار داشتم داستان انفجار بزرگ هوشنگ گلشیری رو که مدت ها پیش با صدای خودش گوش کرده بودم، دوباره گوش میدادم. اصلا چی شد که یاد این داستان افتادم و دوباره از لابه لای فایل هام درش آوردم. یادم هست چند مدت پیش دوستم گفت چرا انقدر آشفته ای، گفتم فلانی رو دیدم […]

ول کردن کار با ول کردن استراتژی فرق دارد

شیب اولین کتابی بود که من از ست گودین خواندم. همین جا از دوستانی که بارها به خواندنش تاکید کردند تشکر میکنم. داشتم کتاب را میخواندم، رسیدم به مفهومی که خیلی به دلم نشست.در واقع کل کتاب در خصوص این است که شما بایستی کجای کار بفهمی مسیر به بن بست ختم میشود و کجا […]

درباره ی این بیست و چند سال

یکی دو روز پیش، آب از سر ۲۶ سالگی ما گذشت و مرز مسخره سال و ماه یک کَمَکی جا به جا شد و به قول یکی از دوستان دست دیگری بر این چوب خط رفت و ما به اصطلاح شدیم ۲۷ ساله! اول از همه رویداد جالبی رو تعریف کنم که خون تازه رو […]