۲۰ سال دیگه کجایی؟ (بخش اول)

قال پیتر دراکر (ع): اگه راه مشخص نباشه، برنامه ریزی ها فرق چندانی باهم ندارن!

پیش نوشت:

به نظرم هزار جور میشه به کسب و کار نگاه کرد. از اونجا  که بیشتر خواننده های این وبلاگِ رو از قضا کسانی تشکیل میدن که اهل کسب و کار به صورت حرفه ایش هستند، به هیچ وجه علاقه ندارم دسته بندی که ارائه میدم رو کشفی از دنیای اکتشافات  قلمداد کنم. (آبروی خودمون رو نبریم دیگه!) اینی که همه قبل از اظهار نظر میگن رو هم بگیم که این نوشته صرفا یه دیدگاه شخصی برای روشن تر شدن یک سری هدف گذاری های شخصی در زندگیه و چقدر خوب میشه که اگر ایراد اساسی درش هست یا توصیه ای براش لازمه بهم گفته بشه.

اما اصل حرف:

بنا بر چالشی که یک عزیز و استاد به گردن من انداخت، ما موظف شدیم مانیفست زیستن مون رو و نقشه راه زندگی کردن مون رو برای یک افق طولانی مدتی ترسیم کنیم! خب اول فکر کردم شوخیه، گفتم همینایی که به عنوان مفهوم شغل و درآمد و زن گرفتن یا نگرفتن و موارد علاقه مندی شخصی و غیره هست رو جمع میکنیم و در قالب یک کلیتی از افق پیش روی زیستن ترسیم میکنیم بره.

پس همین جا توصیه میکنم اگه کسی اومد خیلی جدی ازتون پرسید قراره ۲۰ سال دیگه چه کار کنین با زندگی(سوالی که متاسفانه یا خوشبختانه از من شد)، یه هیچی بگید و بگذرید! به شخصه یک ماهه دارم خیابونای سبزوار و تهران رو گز میکنم و همچنان ادامه این سرگشتگی باقیست.

ناگفته نمونه که در این حین بسیار چیزهای جالبی دستگیرم شد. از جمله اینکه فهمیدم به طور جالبی خیلی ها از جواب دادن به این سوال طفره میرن. من تو این یه ماه سعی کردم از خیلیا بپرسم که مثلا تو که ۲۶ سالته، تصویری از ۴۶ سالگی ت داری یا نه! میتونم بگم خیلی ها از جواب دادن طفره رفتن و ولی پیگیری های بنده تا این لحظه و ذهن عاجز از تحلیل من، کسانی که به این سوال پاسخ دادن رو به چند دسته اساسی تقسیم میکنه:

دسته اول عنوان کردند که چرت نگو (جدا گفتن). آینده اون بخش ناممکن از تصور ماست که دوست داره امکانی که نیست رو به تصویر بکشه و از این اراجیف. در کلی ینی نه، تصوری نداریم، علاقه ای هم به ادامه بحث نیست. چایی ت رو خوردی پاشو برو.

دسته دوم بر اساس چیزی که الان بودن، یک خط راست کشیدن تا ۲۰ سال دیگه و گفتن اوناهاش، ما اونیم! گفتم برادر من سرنوشت ماکیان و نباتات هم معادله ش اینطوری درجه یک نیست که بخواد مال شما باشه. گفتن تو نگران نباش، مال ماس، میشه. چایی تو خوردی گورتو گم کن!

دسته سوم بر اساس شکست های قبلی شکست های آینده رو از الان خورده بودن و بر اساس پیروزی های دیگران، پیروزی های آینده رو نوید میدادن. اینا اصولا اونایی بودن که از گذشته شون فراری بودن، آینده شون هم ورژنی بود از وضع حالای آدمای موفق زندگی شون. در واقع آینده ی قابل تصور برای این گروه، موفقیت هایی بود که همین الان دیگرانی اون رو داشتند. بنا به دلیل معلوم اصلا از این بنده خداها چیزی نپرسیدم. چایی مو خوردم، گورم رو گم کردم!

خب در این میون انصافا معدود آدماهایی هم بودند که تکلیفشون با راهشون مشخص بود.

بگذریم، من در راه تدوین این چشم انداز شخصی، مطمئن تر شدم که شغل سهم تعیین کننده ای از چشم انداز زندگی ما داره. اما دوتا نکته در این بین هست :

یک اینکه برای بعضی ها شغل ینی چشم انداز زندگی و چشم انداز زندگی ینی شغل. میخوام بگم خصوصا تو مواردی که این شغل به یک سیستم قدرتمند متصل باشه، تمام هویت فرد رو به زیر چتر خودش میاره. حالا تو این وضع کافیه فشارهای معیشتی رو هم لحاظ کنیم تا ببینیم از نظر شخصیتی و هویتی شغل میتونه چقدر برای بعضی از ماها حیاتی باشه. ینی شاید اگه به خیلی ها همین قدری که حالا حقوق میگیرن پول بدی و از کارشون بیاری شون بیرون و به حال خودشون رها کنی، افسرده بشن. این خوبه؟ این بده؟ من نظری ندارم. مشاهده م میگه این طور هست. ینی شغل برای بعضی ها علی رغم نبود علاقه، هویت بسیاری جدی ساخته.

دو اینکه یه تقدم و تاخر کوچیکی این وسط هست که شاید تو تلاطم روزهای پر شر و شور دهه بیست و حتی سی خودش رو نشون نده  اما قطعا از اون دسته مصیبت هاست که سالها دوتر خودش رو به شکل های رایج سرخوردگی و بی انگیزگی نشون خواهد داد. اون تقدم و تاخر در اینجاست که آیا من یک مسیر شغلی رو دوست داشتم و در اونجهت و متناسب باهاش وارد بازار کار شدم و یا اینکه جبر بازار کار، من رو به شغلم عادت داده؟ این عادت حتی گاهی مرض تظاهر به علاقه هم پیش میاره و حتی بدتر از اون، کسانی که “ناچاری” رو به تو گوشزد و توصیه میکنن. فرق بین این دو طیف بسیار مشخصه. نه تنها تو آینده، که همین حالا.

همه اینها باعث شد، به عنوان بخشی از اون نقشه راه زیستی و اون چشم انداز کلی، من نقش شغل رو جدی تر بگیرم. برای هرکسی قطعا دسته بندی های متفاوت به معنی معیارهایی برای تصمیم گیریه. مثلا کسی که فرق شغل ها رو از نگاه دولتی و خصوصی میبینه، یکی از معیارهای اساسی ش برای اینکه کدوم بانک رو برای استخدام شدن انتخاب بکنه همینه. من خیلی فکر کردم و دیدم عام ترین تقسیم بندی تو ذهن من برای ترسیم یک معیار در خصوص شغل، انتخاب و ترجیح بین یکی از این گزینه هاست:

  1. بودن در کنار بخشی از بدنه ی یک سیستم در قالب یک سازمان، سازمان، ارگان و یا هر چیز دیگه و در واقع کار کردن به عنوان بخشی از یک مجموعه بزرگ.
  2. داشتن یک کسب و کار مبتنی بر فعالیت ها، تصمیم گیری ها، ریسک ها، سودها و زیان های فردی و شخصی. در حالی که بنیان کار رو به قدری صحیح چیدی، که امکان و ظرفیت رشد کنترل شده رو از اون نگرفتی.

در یک کلام. تقسیم بندی اصلی برای من در خصوص شغل اینطوره. یا تو با دیگران کار میکنی و بخشی از یک گروه هستی و یا یک کسب و کار فردی داری که قابلیت رشد رو داره.

یکی از دلیل های کار کردن با یک گروه میتونه ترس از شکست های فردی باشه. و یا داشتن روحیه گروهی بالا.

یا مثلا در مورد داشتن یک کسب و کار کوچیک شاید دلیل اصلی تصمیم گیری، ضعف در مدیریت ارتباط با دیگران یا چمیدونم مثلا داشتن اعتماد به نفس و مهارت های بالا باشه. من فکر میکنم هرچی هست آدم باید سعی کنه بدونه به چه دلیلی در اون پوزیشنی قرار گرفته که الان هست.

من اعتراف میکنم یکی از انگیزه هام برای داشتن یه کسب و کار فردی نداشتن روحیه تعامل دراز مدت با دیگران نیست، بلکه روحیه یاغی هست که هر روز در من میجوشه. این روحیه یاغی دوست داره آزاد باشه، تعهد داشته باشه، اما به خودش نه به دیگران. ریسک بکنه، اما با سرمایه زیستن خودش نه دیگران، یاد بگیره، اما چیزهایی که خودش صلاح میدونه نه چیزهایی که در اولویت یک سیستم هست.

تنگ نظرانه ست؟ نمیدونم، برام مهم هم نیست. من عطش ایجاد یه سیستم خارق العاده رو ندارم، نه از اون دسته ام که احساس سوپر من بودن برای بشریت رو دارن و تا همه رو موفق و پولدار نکنن ول کن نیستن و نه از اونهام که افق روایاهای فردی شون از طول بلندترین سایه خودشون هم بلندتره. من یه آدم معمولی ام. گرچه میدونم معمولی بودن تو عصری که هزینه زیادی برای خاص بودن یا حداقل خاص جلوه دادن میشه تاحدی عجیبه.

برگردم به اول بحث. اگر بخواهیم نقشه راه آینده رو ترسیم کنیم، به خیال من ناگزیریم که یه مقداری زندگی رو ملموس تر تجربه کرده باشیم.  این انتخاب من نبوده، مدعی این هم نیستم که تجربه های واقعی و بسیاری داشتم، اما برای منی که از ۱۲ سالگی تا الان بیرون از محیط خونه برای کسب نداشته ها سعی کرده، بخش خوبی از آزمون و خطاها برای پیدا کردن سبک و مسیر زندگی اتفاق افتاده. من تو این سالها به اجبار یا آگاهانه، به انتخاب یا تحت شرایط اضطرار، شغل های زیر و به طبع آدم هایی که در دنیای شغل های زیر هستند رو کم و بیش تجربه کردم:

کارگر ساختمون (تقریبا بیشتر تو تابستون های راهنمایی و دبیرستان)

مهندس اجرایی و سرپرست کارگاه عمرانی (بعد از سربازی حدود یک سال)

دست فروشی (قبل و بعد سربازی)

تدریس (هم موسیقی و هم نرم افزار)

بازاریاب حضوری (قبل و بعد سربازی)

بازاریاب محتوایی (این اواخر تا همین امروز، که خیلی هم باهاش حال کردم!)

نویسنده فری لنسر (همین اواخر)

مهندس کنترل پروژه (دو سال سربازی)

تولید و خرده فروشی وسایل تزئینی

مدیر یه تیم بازاریابی (یک دوره ۴ ماهه)

دفتر فنی (تا وقتی که فهمیدیم باید رشوه بدیم تو شهرداری تا بتونیم ادامه بدیم!)

جز اینها تلاش کردم تا سفر برم، آدمایی که تو این کشور هستند و برای پایتخت نشین ها از خارجی ها هم خارجی تر محسوب میشند رو ببینم، سه چهار تا کشور اطراف رو یه چرخی توش بزنم و با آدمهایی مواجه بشم که دنیای شدیدا متفاوتی با من داشتن. این وسط فرصت بودن در بین عده ای از متممی ها برای من از بسیاری تجربه های دیگه ارزشمندتر بود. میدونم همه این ها خیلی زیادی نیستن، اما برای منی که در میونه ۲۶ سالگی وایسادم شاید آن چنان هم بد نباشه.

چیزی که در من عجیبه و حس میکنم باید در آینده، بخش بعدی این پست رو بهش اختصاص بدم این هست که علی رغم شوق شدیدی که برای یادگیری دارم، میل ذاتی عجیبی به گوشه نشینی و پیدا کردن یک خلوت ارزشمند برای محیط شغلی دارم. احساس میکنم به جای ولع برای جابجاشدن در پله های طبقاتی جامعه ای که من در سطوح خیلی پایین ش قرار دارم، میشه به جابه جایی های معقول تر و در عوض باثبات تری فکر کرد.

 میشه برای تغییر در سطح طبقاتی جنگید و حتی شاید بهش دست یافت، اما میدونم که بخش زیادی از هویت فردی من برای این تقلا عظیم ساخته نشده و آماده نیست. از جایی که ایستادم راضی نیستم، اما ابدا میل و سرگیجه پله های بسیار بالاتر و دورتری رو هم نداره. من یاد گرفتم که منابع عمر محدوداند و رسالت اول من این هست که بدونم نیازهای اساسی م در چه پله ای و چطور مرتفع میشه.

پس شاید اولین قدم برای اینکه این نقشه راه رو ترسیم کنم، همین باشه که بدونم چه سطحی از نیازها و ارتباط با چه طبقه ای از جامعه به رفع نیازهای من کمک بیشتری میکنه. فکر میکنم این اولین قدم باعث میشه به جای یک عمر بی وقفه پیش رفتن، بدونم چه حد از داشتن و کجا ایستادن به من این فرصت رو میده تا زندگی رو عمیق تر بچشم و دغدغه نیازهای ابتدایی رو نداشته باشم.

فکر میکنم و امیدوارم  که هدیه این استراتژی، همونی باشه که بخش بزرگی از انگیزه من از زندگی هست و اون چیزی جز این نیست که فرصت و تمرکز بیشتری برای مشاهده کردن داشته باشم.

پایان بخش یک

پی نوشت:

عکس مربوط هست به سفر پارسال به سیستان و منطقه دیدنی و باستانی کوه خواجه

13 دیدگاه برای “۲۰ سال دیگه کجایی؟ (بخش اول)

  1. عالی بود. راستش به نظرم خیلی سخته در مورد ۲۰ سال بعدی دقیق مشخص کنی چی میخوای و کجا باشی. میشه بهش فکر کرد. تصورش کرد در هاله ای از ابهام. اینجوری بهمون مسیر میده. البته بازم با این فکر کردن ها، به شخصه برای خودم مواردی پیش اومده که کاملا خارج از برنامه انجام شده و الان مهم ترین بخش زندگیمه. بعضی وقتا این برنامه های یهویی، تصمیم های خارج از برنامه یه تکون اساسی به زندگی میده و من عاشق این تکونم.

    1. بهاره عزیز
      تو کامنت به فواد عزیز هم گفتم. بحث سر اون کلیتی هست که تو قراره درش قدم برداری.
      به قول این انگیزشی های سخیف، اون رویایی که باید به سمتش بری.
      وگرنه چیزی رو دقیق مشخص کردن برای من یکی هم چیزی بیشتر از یه شوخی نیست!

  2. به جرات میتونم بگم بهترین پست وبلاگت همینه❤❤❤
    نکته اول: مگر میشه کسی هیچ وقت عضو هیچ گروهی نباشه بعد ادعا کنه که من میتونم خودم کسب و کاری رو راه اندازی کنم یا گروهی رو هدایت کنم ؟ ((به قول دارن هاردی باید هدف بزرگ ها رو به چند قسمت کوچکتر تقسیم کرد سپس (تنها) دنبال اهداف کوچک بود هدف بزرگ خودش تحقق مییابد)). فکر میکنم شاگردی کردن اولین و مفید ترین قسمت و کوچیکترین هدف هر انسانی کارافرینی باید باشه (میتونیم دستفروشی رو یه نوع شاگردی که کارفرما هم خودمون به حساب بیاریم. نکته دوم: خیلی مهمه که ادم در گام اول چه تصویری در ذهنش ثبت میشه مثلا خود من با تجربه بدی که از شغل قبلیم داشتیم وقتی با شما اشنا شدم و همون مدت محدود همکار بودیم (البته شما مدیر بنده بودین)😆😆 تصورم نسبت به کارفرما و ذات کار تغییر کرد و در کار بعدیم موفق تر بودم به نطرم داستان تلخی که وجود داره اینه که ما ایرانیا پیشرفت فردی علاقه داریم و پیشرفت گروهی برامون در حد کتاب قصه های مثلا اموزش مدیریت معنی داره بعد مدتی به همین دلیل پیشرفت فردیمون هم متوقف میشه نکته سوم: قطعا بیست سال دیگه مالک چند برند مواد غذایی (رستوران) خواهم بود و البته شما هم یکی از مدیران ارشد مجموعه بنده 😆😃😂😂😁😀

    1. عاشق کامنت گذاشتنتم حامد.
      ینی قبل از اینکه ببینم کی کامنت گذاشت، این حجم از قلب و شکلت معلوم میکنه که تویی نه دوستای دیگه ام!
      خواهش میکنم یکم منسجم تر جواب بده لامصب!
      موندم به کدوم حرفت جواب بدم.
      اما اینو بگم که جدا تو جزو خوش فکر ترین همکارامون بودی.
      امیدوارم انتخاب های خوبی داشته باشی.

  3. سلام. یک بازیگری هست به اسم متیو مک کانهی( بازیگر مورد علاقم) که توی باشگاه خریداران دالاس بازی کرده وقتی جایزه اسکار رو میبره از کسی نام می بره که همه عمره در حال تعقیب اوست و میخواد مثل او باشه. و اون فرد کسی نیست جز خودش در مثلا ۱۰ سال یا ۲۰ سال دیگه و با یک سری هدف ها و علایق خاص که می خواد بهشون برسه.
    https://goo.gl/4eyXyU
    جالبه که غالبا هم به چیزی هایی که می خوایم بشیم یا بدست بیاریم نمی رسیم ولی یک هدف گذاری مبهم برای ۲۰ سال دیگه شاید خوب باشه برای اینکه تلاشمون رو کم نکنیم و ادامه بدیم. شاید بالاخره یک روز به بخشی از انچه می خواهیم برسیم.
    وقتی این نوشته رو خوندم به این فکر کردم که منم صادقانه هیچ فکری برای ۲۰ سال دیگه نداشتم و الانم ندارم .
    ولی توی این سالهای عمرم ، فقط کمی فهمیدم به چه چیزهایی علاقه دارم و پیگیری آنها شاید منو کمی راضی تر نگه داره و یک چیزایی را بدست بیارم. حالا یا ۲۰ سال دیگه…اصلا تا هر وقت که شد ، مهم نیست :۰) ، و به نظرم همین هم خوبه :۰).
    منظورم اینه که نزاریم مثلا توی ۲۰ سال دیگه یک اتفاق خاص بیفته از همین الان کاری که از دستمون بر میاد با همه کمبود ها و عدم امکانات بکنیم .
    منتظر ادامه نوشته ات هم هستیم.

    1. آذرباد عزیزم
      ممنونم از اشاره ای که کردی.
      راستش کلی نوشتم برات و بعد فکر کردم چه بهتر که اینا رو ببرم تو قسمت دوم این پست تا بهونه ای بشه که بیشتر فکر کنم و مفصل تر بنویسم.
      چرا که باور دارم نوشتن برای من جور خاصی در جمع و جور کردن ذهنم کمک کننده ست.
      شاید حرف هایی که در قسمت دوم بزنم به مسئله ای که طرح کردی ارتباط کمی داشته باشه
      اما میخوام ازت تشکر کنم. چون جرقه نگاه عمیق تری رو در ذهنم زدی.

  4. نقل از کتاب آنتونیو گرانشی (درباره فرهنگ و آموزش)
    ایرادی که به سیستم های باز آموزشی در دوران متوسطه و در اروپا وارد بود این بود که به دانش آموزان اختیار داده شده بود در طول سال هیچ کلاسی نیایند و امتحان هم ندهند و تمام نتایج عملکرد آنها در آخر سال مشخص میشود ولی چون ذات انسان به تعویق انداختن رو دوست داره معمولا این کار باعث میشد آموزگار نظارت نداشته باشه و درسهای دانش آکوز تلنبار بشه و آخر سال هم رفوزه . داشتن دید روشن خیلی بلند مدت این خطر رو داره که ما زندگی و تلاش و برنامه هامون رو با تصور داشتن زمان طولانی به تعویق بیاندازیم و رفوزه شویم !
    —–
    ویژن ۲۰ ساله میتونه خیلی کلی باشه یا میتونه مثلا عملکرد درست ما در ۱۹ سال قبل اون باشه نمیشه یک نقطه مشخص رو تعریف کرد و سر ۲۰ سال به اون رسید چون زندگی شبیه یک سیستم آنالوگه نه دیجیتال و باینری. میشه اینطوری تصور کرد که وظیفه ی ما پاک کردن یک شیشه در ۲۰ سال باشه که در سال آخر مشغول پاک کردن آخرین لکه های آن باشیم. سال آخر جدا از سال ما قبل آخر و …. نیست یعنی یک جریان پیوسته در ۲۰ سال وجود داره.

  5. سلام رفیق به نظرم آینده ی ما رو همین امروز و همین حالا شکل میده. یعنی امروز ما فردا رو شکل میده و فردا هم ماه بعد و سال بعد و…. یعنی شرایط ما در بیست سال آینده بستگی به عمل ما در طول این ۲۰ سال داره و امکان داره با یک انحراف کلا از مسیر خارج شیم. این خوبه ما یک Vision از آینده اونهم به صورت خیلی کلی داشته باشیم اما نمیتوانیم مسیر رسیدن به این نقطه و جزییاتش رو پیش بینی کنیم. در نهایت فکر میکنم که اگر روی امروز و روی زمان حال تمرکز کنیم بهتر میتوانیم آینده را شکل دهیم چون برنامه ریزی شما برای سال آینده بستگی به امسال و عملکرد سال جاری داره.

    1. فواد باهات موافقم
      و تمام بحث من سر همین Visionی هست که میگی.
      چیزی که میگی قطعا صحیحه. در واقع تمرکز کردن روی آینده یکی از شگردهای مخفی و جالب برای فرار از تلاش های جاری هم هست!
      فکر میکنم منظورت چیزی شبیه همین بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *