کولی های ایران | یه چیزایی هم هست که بشه از کولی ها یاد گرفت! | سفر به سبزوار (2)

کولی های ایران | یه چیزایی هم هست که میشه از کولی ها یاد گرفت! | سفر به سبزوار (۲)

نشسته بودم توی یکی از غذاخوری های ارزون پایین شهر سبزوار. سرم توی بشقاب بود. پیرمردی که قبل از من نشسته بود روی میز چهره دیدنی داشت. باز دلم سوخت که چرا یه دوربین خوب ندارم، وگرنه یه عکس خوب از سوژه امروز میگرفته م!

کلاه نمدی خاکی رنگی رو سرش بود. از تک و توک موهای سیاه روی سرش و پیشونی آفتاب سوخته ش مشخص بود که سن اش کم نیست و زندگی همچینم بهش آسون نگرفته. خط و خالهای روی پیشونیش تیکه تیکه های چروک و رنگ پریده ای ساخته بود که تا شیار پایین ابروهاش ادامه داشت.

حاجی یهو قاشق رو انداخت وسط ظرف، به زور یه چیزی رو قورت داد پایین، یه بد و بیراه ریزی نثار آشپز کرد و رو به من با خنده و لهجه سبزواری گفت: غذاش مِزِه نِدره ها. نِه؟

گفتم آره حاج آقا. اون ور خیابونیه بهتره. تایید نکرد!

تو این حین یه یارویی از مغازه روبرویی در اومد. یک شلوار چین چین بلند و قهوه ای پاش کرده بود و یه پیراهن خاکی رنگ یک سره هم تا بالای زانوهاش. دستمال سرش به شکل باحالی بسته شده بود. در واقع یه لنگ بود که طره های چرک و رنگ و رو رفته ش روی پیشونیش افتاده بود. هی این جیب اون جیب کرد تا بالاخره سوئیچ موتور رو پیدا کرد و تا نگاهش  به داخل غذاخوری افتاد یه خنده پت و پهن با کلی عرض ارادت تحویل حاجی ما داد.

پیرمرد بعد از اینکه سوژه دوم ما رفت، جوری که من بشنوم گفت:

اینا زندگی موکنِنِ بُرا! زنه مِرِه کار مُکنه، اینام که عشق و حال!

من دوزاری م افتاد که سوژه دوم ما یک “کولی” بوده. وقتی پرسیدم، پیرمرد گفت ما بهشون میگیم زابلی. برام تازه نبود. تو تهران هم شنیده بودم که به این جماعت میگن زابلی و خب دلیلش هم تا حدی مشخصه. (میگم دلیلش رو).

شاید باورتون نشه، اما کولی های ایران از ما جماعت فارس زبان  هم عجیب تر هستن! درباره اونها تا دلتون بخواد داستان و حرف و حدیث هست. چه در تهران و چه در شهرهای دیگه زندگی سنتی اونها معمولا به کسب و کارهای عجیب غریب صرف میشده و میشه. چرا میگم زندگی سنتی، چون بعضی از اونها دیگه به سبک و سیاق قبل زندگی نمیکنن. (خوشبختانه!)

مثلا در سبزوار یا شیراز (و در بیشتر شهرهایی که هستن) در حاشیه شهرها محله های زندگی ریخت و پاشی برای خودشون ساختن که اغلب کسی هم جرات پاگذاشتن به اونجا رو نداره! اسم بعضی از این محله ها باحاله! مثلا در خرم آباد یه محله ای دارن به نام باجگیران که خب احتمالا اسم پر بیراهی نباشه! یا مثلا در سبزوار و در جاده رودآب کلی چادر دارن که تمام فصل رو اون تو زندگی میکنن. یا مثلا تو روستای لادیز بلوچستان، عده ای از اونها در سیاه چادرهایی بدون هیچ امکاناتی برای چند دهه ست که ساکن هستند!

حاجی میگفت ۶ ساله با خانواده های کولی های سبزوار دوسته و اونها رو با ماشینش جابجا میکنه. میگفت مردهاشون اغلب مشغول ول گشتن یا خرید و فروش های عجیب و غریب احشام و چیزهای دیگه هستن و زن هاشون هم که خونه به خونه گدایی میکنن. (من صرفا نقل کردم)

کولی های ایران | یه چیزایی هم هست که بشه از کولی ها یاد گرفت! | سفر به سبزوار (2)

 

تا جایی که من دیدم توی شهرهای دیگه هم بچه ها و زن های کولی ها به کارهایی مثل فالگیری و کف بینی و این چیزا مشغولن. مثلا یادمه دو سال پیش عید که نیشابور بودم کلی زن کولی جلوی مقبره خیام نشسته بودن و ملت هم هی برای فالگیری پول تو حلق اینا میریختند! من به شخصه این جماعت رو دوست دارم. اصولا کسی سر از کار اونها در نمیاره و در واقع جامعه اقلیت بسیار بسته ای تشکیل دادند. معمولا اجازه ورود به داخل کولونی های کوچیکشون رو نمیدن و دلیل اون هم رازی هست که با زندگی این جماعت گره خورده: بی نام و نشون بودن!

بی نام و نشون بودن برند یک کولیه! گرچه شاید برای ماها که امروز در دنیای سلبریتی آفرین زندگی میکنیم قابل تصور نباشه! به هر حال برعکس عده ای که امروز خودشون رو برای دیده شدن لت و پار میکنن، امتیاز کولی بودن در ناشناخته بودنه! اما خب حسن این ناشناخته بودن برای اونها در چیه؟ توضیح میدم.

گویا ناشناخته بودن باعث شده کولی ها ابایی از تکدی گری نداشته باشن. همچنین بسیاری از خرید و فروش های به اصطلاح رده پایین مثل معاملات احشام مثلا در شهری مثل سبزوار به دست اونها سپرده میشه. علاوه بر اینها بخشی از تصویه حساب های شخصی و گوشمالی دادن ها هم به گردن این بزرگواران هست! ایناس که باعث میشه من این جماعت رو دوست داشته باشم. در واقع:

اونها بر عکس ما، برای دیده نشدن هزینه میکنن!

به هرحال علاوه بر این چیزهای دیگه ای هم هست که میشه از کولی ها یادگرفت. در تاریخ کولی ها همیشه به رقص و آواز شهره بودند. به قدری که روایت هست بهرام گور برای اینکه مطربان زمانش قیمت های بالایی برای شادی و بزم راه انداختن در بین مردم میگرفتند، از پادشاه هندوستان درخواست کرد که یه عده (بین ۶ تا ۱۲ هزار نفر) از مطربان اونجا رو که به اونها اولی یا کوالی یا کابلی هم میگفتند روانه ایران کنه تا در بین مردم به بزم و شادی و پایکوبی مشغول باشن. خب قاعدتا این ملت از جنوب شرقی و شرق وارد ایران شدند و اگر عده ای خیال کنند اونها زابلی یا کابلی هستند عجیب نیست و یک اشتباه ندانسته ست.

هنوز هم اگه شما به جاهایی مثل کوت عبدالله در اهواز سربزنید آثار سرزندگی کولی ها وجود داره. گفته میشه مردان اونها کنار جاده ها سازهای زهی دست سازی میزدند و دخترانشون رقص و دلربایی خاصی داشتند و همه اینها برای جمع کردن پول بوده.

جز گم نامی در عصر گدایان فالوئر و سرخوشی در دوران بی رمقی دلها، دو مسئله دوست داشتنی دیگه در خصوص کولی هست که برای من الهام بخشه. موسیقی و زندگی غیریکجانشینی!

موسیقی جزو جدانشدنی از کولی ها بوده و هست. هنوز هم بسیاری از نوازنده های خیابانی یا همین ها که یه سه تار یا دوتار رو در مترو یا BRT به بدترین شکل ممکن مینوازند و میخونن کولی هستن! اما در گذشته همیشه این طور نبوده، برای مثال کولی های اسپانیا تاثیر زیادی روی موسیقی اونها گذاشتن و در ایران هم بخشی از موسیقی مقامی ما متاثر از اونهاست.

میخوام بگم همین کولی هایی که دلتون نمیاد در مترو بهشون پول بدید در اسپانیا وضع متفاوتی دارن! به رقم نسل کشی که یکبار در مورد اونها انجام شده، بعضی از نوازنده های اصیل امروزی فلامنکو خودشون رو از نسل و تبار درجه یک کولی ها میدونن و بهش مفتخر هستند.

کولی های ایران | یه چیزایی هم هست که بشه از کولی ها یاد گرفت! | سفر به سبزوار (2)

 

خصوصیت آخر زندگی کوچنده کولی هاست. گرچه که امروز کولی های بعضی شهرها مثل اهواز، قم، تهران، شیراز و کرمان یکجانشین هستند اما خیلی از اونها برای گدایی در سطح ایران و حتی دنیا پراکنده اند. مثلا بخشی از اونها در پاریس دولت و مردم و به تنگ آوردن! اگر بپرسید چطور، باید بگم جواب رو بایستی در روحیه جیب بری این دوستان پیدا کرد!

در کل کولی ها جماعت عجیب  و ناشناخته ای هستند. من دو کتاب در مورد زندگی اونها پیدا کردم که خیلی علاقه مندم بخونمشون. حدس میزنم داستان های جالبی در تاریخ و سبک زندگی اونها پیدا بشه. شاید به عنوان مردمانی که بین ما زندگی میکنن و ما هنوز با هیچکدومشون همسایه و حتی هم کلام هم نبودیم، شاخت اونها خالی از جذابیت نباشه!

  • کولی و زندگی او – یحی ذکا
  • پرسهٔ کولی‌ها در سرزمین ایران – عماد توحیدی

 

پی نوشت:

سفر به سبزوار قسمت اولی هم داشت که مربوط به داستان حاج ملاهادی بود. اگه دوست داشتید بخونید:

روایت شیخ اسرار و شاه شهید | سفر به سبزوار (۱)

11 دیدگاه برای “کولی های ایران | یه چیزایی هم هست که میشه از کولی ها یاد گرفت! | سفر به سبزوار (۲)

  1. سلام بر پوریا. همیشه مطالبت بهم یه حال قشنگی میده. خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم. از اونجا که گفتی کولی ها رازشونو تو شناخته نشدنه خیلی خوشم اومد.

    1. بهاره عزیزم
      تقریبا دیکه خیلی وقته اتفاقی تو مترو ندیدمت!
      راستش در مورد کولی ها حرفهای بیشتری هست که دوست دارم بنویسم.
      انسان های عجیبی هستند و جالب اینه که این عجیب بودن در ذاتشون هست.
      کاش فرصت بشه روزی بتونم کولی هایی که کنار قشقایی ها کوچ میکنند رو ببینم و دقیق تر بنویسم ازشون.

  2. سلام
    به یاد می آورم که در بین عشایر قشقایی به کولی ها “غٌربت ” می گفتند. یادمه وقتی به سمت سیاه چادر های پدر بزرگم می اومدن می گفتن غربت ها اومدن. یک سری لوازم آهنی مربوط به دستگاه قالیبافی یا لوازم برپاکردن تجهیزات اسکانشون را غربت ها همیشه داشتند و شاید مدت ها منتظر می ماندند تا یک روزی که تقریبا هم مشخص بود غربت ها بیان و لوازم را بتونند از طریق آنها تهیه کنند.
    در مورد زبان حرف زدنشون اگه چیزی کشف کردی بنویس.ممنونم

    1. آذرباد عزیز،
      اتفاقا خوندم که بخشی از اونها در کنار عشایر قشقایی روزگار میگذرونن. (شاید هم زمانی میگذروندند و حالا نه).
      اتفاقا میخوام بهت بگم که کولی ها در ایران به هنر آهنگری معروف بودم و معمولا در شهرهایی که زندگی میکردند یکی از شغل هاشون همین بوده.
      در همین سبزوار هم در محله معروف به گلستان که کولی های زیادی در اونجا زندگی میکنن پشت بازارهایی هست که آهنگرهای فراوانی داره.
      در خصوص زبان اونها من مقاله ای از آقای احمد متین دوست در پرتال پژوهشگاه علوم انسانی پیدا کردم به نام رُمانی که فکر کنم با جستجو بدست بیاریش.
      اگه پیدا نشد بگو برات میل کنم. رمانی هم شاید همون ریشه roma باشه. چون کولی ها رو در اروپا به این نام میشناسند.
      راستی بگو ببینم، هنوزم سیاه چادرهاتون برپا هستن!؟
      جدا آرزو دارم چند روزی رو با ایلات باشم.

      1. سلام. مقاله رو پیدا کردم. اما در مورد عشایر دیگر به اون سبک و سیاق و شکوه قبل چادر هاشون را برپا نمی کنند . دلیل عمده اش هم یک جا نشینی فزاینده در سالهای اخیر است که خودش دلایل متعددی داره که دنیای امروز به همراه خود داره ( بیکاری، فقر، نبود چراگاه و قیمت بالای علوفه و سختی زیاد و دلایل متعدد دیگر)

        یک مثال : اینجا توی شیراز یک محله ای هست به اسم مالی آباد که مثلا بالای شهر محسوب می شه با اون تعریف رایج. این گذر پیش از این محل عبور عشایر بوده برای رسیدن به ییلاق اما الان فقط باید ببینی با چه اوضاعی خودشون را از این منطقه عبور می دن من که خودم شخصا یک بار که با این صحنه روبه رو شدم نشستم به حال و روزشون گریه کردم.
        اما باز هم عده ای در استان فارس در محدوده شهرستانهای مرودشت و کوار هستند( تا جایی که من میدونم که توی دید هستند البته که میان کوهها می تونی بیشتر پیدا کنی) که چادر های خود را برپا می کنند و البته چادر خیلی ها هم دیگه سیاه چادر نیست و به چادر های رنگ و وارنگ از جنس برزنت تبدیل شده. اما باز هم می تونی از مصاحبت با مردم بدون سیه چادر و درون همون چادر های پلاستیکی لذت ببری(:(:(:

        1. به این مسیرهایی که ایلات از ییلاق به قشلاق میرن به اصطلاح ایل راه میگن.
          زمونه عوض شده آذرباد!
          زمانی کسی جرات نداشت در این ایل راه ها بدون هماهنگی عشایر وارد بشه و امروز به قول تو مجبور هستند از بین بالاشهر خودشون رو به سمت ییلاق عبور بدند.
          در خصوص سیاه چادر هم که میگی کاملا درسته.
          یاد این افتادم که یک سری از اقوام پدری من تو ارتفاعات درفک چوپان هایی ییلاقی و قشلاقی هستند. یادمه وقتی بچه بودم اینا موقع بهار با گله پیاده راه میفتادن سمت ارتفاعات و تقریبا چند روزی رو توی راه بودن.
          این آخریا که دیدمشون کل گله رو با نیسان میبردند و میاوردند! میخوام بگم این سبک از زندگی مشقت زیادی داره و خب این بندگان خدا هم در حد اینکه وسایل جابجایی و چادرها رو آپدیت کنن دارن از این مشقت کم میکنند.
          چند ساله دوست دارم بهار برم پیش عشایر اما خب در خصوص سفر با خودم عهدهایی بستم که یه مقداری مسئولانه تر سفر کنم.
          برای همین امیدوارم امسال با دست پر برم پیششون.ینی قبلش حسابی مطالعه کرده باشم. غیر از این باشه ترجیح میدم نرم.

  3. جالب بود من هم علاقه مند شدم این کتاب ها رو تهیه کنم و مطالعه ای بر زندگی کولی ها داشته باشم، یادم میاد در گذشته در محلی زندگی میکردیم که کولی های زیادی داشت همانطور که اشاره کرده بودید در زمینه آواز و علاقه زیادشان به صداها جالب بود برخی از زنان کولی همزمان در حین راه رفتن آواز می خواندند و گدایی می کردند و بعضی هم با او همراهمی میکردند.
    یادش بخیر از ترس کلی ها که وارد محل ما می شدند تمامی بچه ها در محل های مختلفی قائم می شدند که مبادا کلی ها آنها را با خودشان ببرند.
    پست بسیار جالبی بود برام.

    1. چه خاطره ارزشمندی نقل کردی آقای بهرامی.
      همونطور که شما هم دیدید و به خاطر دارید رقص، موسیقی، تکدی گری و یه جورایی آنارشیسم گرایی درونی در کولی ها بوده و کماکان هست.
      من هم حتما اون کتاب ها رو تهیه خواهم کرد و در خصوص شون خواهم نوشت.
      خوشحالم که ترغیب شدید در خصوص کولی ها بیشتر بدونید.

    1. اطلاعی ندارم یاور عزیز.
      اما به نظر میرسه قوالی، کوالی، کولی و دیگر کلماتی از این دست از یک ریشه هستند.
      من سیستان که بودم موسیقی کولی هاشون رو شنیدم. تِم آوارگی و سرخوشی بسیاری تو موسیقی شون هست که بسیار فریبنده و تا حدی هم غم آلوده.
      اما اینکه رگه های صوفی گری در کولی ها باشه رو مطلع نیستم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *