چرا به کلاس مثنوی مولانا رفتم؟ چرا دیگر نمیروم؟

پیش نوشت:

این مطلب تنها و تنها حاصل تجربه ای محدود بر انسانی احاطه شده با سوگیری ها و محدودیت هاست. برای دل خودم بود که نوشتم. امیدوارم به دلی هم بنشیند.

اصل داستان:

حوالی پاییز ۹۶ بود. از کلاس شناخت اقوام ایرانی برمیگشتیم که او استادش بود.

توی ایستگاه اتوبوس، در بلوار کشاورز و بعد از کلاس دیدمش. بین گفت و شنود بودیم که اتوبوس رسید. خودم را زدم به پررویی و پیشنهاد دادم برای همصحبتی بخشی از مسیر را همراهی اش کنم. گفت: خیلی هم خوب آقا پوریا.

همین طور که حرف میزد ریز ریز به کتاب قطوری نگاه میکردم که در دستش بود. نوشته بود دفتر ششم.

به حوالی خیابان ویلا که رسیدیم پرسید امشب چکاره ای؟ گفتم چطور استاد؟ گفت یک محفل کوچکی داریم که مثنوی میخوانیم. شاید به دل تو هم نشست.

گفت مثنوی مولانا و انگار که چراغی در دل من روشن شد.

مولانا برای من همیشه یک حسرت بود. مث خیلی چیزهایی که میدانی خوب است اما فرصت نمیکنی یا در اولویت تو نیست یا به قول خود مولانا عنایتش نصیب حال تو نشده و مثل دیگر چیزهای خوب، دائم از دور نگاهش میکنی و حسرت میخوری. مثل یک بار خواندن شاهنامه. مثل یک بار مرور تاریخ تمدن ویل دورانت یا یک بار گوش دادن به تمام آلبوم ها شجریان. قطعه به قطعه، از اول تا آخر.

من مولانا را نخوانده بودم. اما کم و بیش شنیده بودم. در ساز خاموش شجریان، دیدار شمس و مولانای همایون، شور رومی شهرام ناظری و …

یک بار یکی گفت: حافظ دوست است و مولانا پدر.

راست میگفت. برای من مولانا حرف های داشت که نزدیک شدن به فهم آن را در قد و قواره خوذم نمیدیدم. حالا هم نمیبینم. او مثل پدر بود. حالا هم هست.

شاید همه اینها برای چند لحظه در ذهنم چرخید و چرخید تا که گفتم اگر اجازه هست امشب شاگرد کلاس مثنوی شما باشم.

چه شبی بود. اوایل دفتر ششم مثنوی بودند. رسم هر جلسه خوانش یک غزل از دیوان شمس بود و بعد یک ساعت و نیم تفسیر ابیات خود مثنوی.  آخر جلسات هم گاهی کسی تار یا تنبوری می آورد و فضا را از آنچه بود هم بهتر میکرد.

سه شنبه ها هرجا که بودم راس ساعت ۸، بهترین جای تهران خیابان ویلا بود. در سکوت مینشستیم. یکی با صدای خوش بیت ها را یک به یک میخواند و استاد هم یک به یک و با حوصله تفسیر میکرد. فاطمه خانم، با آن دقتی که در خوانش بیت ها داشت، شمرده شمرده انگار که یکی یکی هجای کلمات را بیرون بکشد، هر بیت را به دقت میخواند. بعد مکث میکرد و استاد شروع میکرد به تفسیر بیت.

خود مثنوی داستان در داستان است. استاد هم به آن اضافه میکرد. گاهی صحبت کشیده میشد به فرش ایرانی، شاهنامه، موسیقی و خیلی وقت ها هم به حافظ. (تقریبا هر جلسه) تازه میفهمیدی چقدر همه اینها یک صداست.

یک سال و چهار ماه. سه شنبه ها که میشد من هرچیزی که مربوط به زندگی در شهر بزرگ تهران بود را در ذهنم فراموش میکردم، تمام کنجکاوی ها و سوال هایم را برمیداشتم و با خودم میبردم پیش مولانا.

داستان در داستان، بیت به بیت و دفتری بعد از هر دفتر.

روایت مولانا و شیوایی و شیدایی او در به کلام آوردن پیچیده ترین مسائل عرفانی در قالب داستان های قابل فهم بسیار آموزنده بود.

چیزی دیگری که در مثنوی معنوی لذت بخش است، یکپارچگی است که در تمام شش دفتر وجود دارد. انگار راهنمایی دست تو را گرفته و میبرد به سفری که در لحظه لحظه ی آن حرف تازه ای برای گفتن وجود دارد.

تصور کنید که مولانا بر صدر جلسه ای نشسته است. کسانی هم هستند که میشنوند، مینویسند و گاهی میپرسند. به اقتضای موضوع بحث، سوالی که مطرح شده و یا پاسخی که کافی نبوده، این مرد بزرگ سیری در جهان ذهن خود میکند و داستان تازه ای خلق میشود. خودش میگوید همه اینها عنایت است. کلمه ای که برای من عجیب است.

مثنوی پاسخ به سوالات است. سوالاتی که در ذهن مولانا بوده و سوالاتی که شاگردان در بین هر بحث میپرسیدند و مولانا را به جواب وا میداشته.

میتوانم تصور کنم که مولانا از آن دسته استادها بوده که آدم اجازه این را به خودش میداده که از او سوال بپرسد. همانطور که گفتم در خود مثنوی هم مثال های زیادی هست از اینکه این داستان یا این بخش حرف در پاسخ به شاگردی بوده است.

از شاگردان سوال و از استاد جواب.

منِ تازه شاگرد هم فرصت را غنیمت دیدم و برای خودم سوال هایی دست و پا کردم. سوال من این بود: کلام مولانا چطور میتواند روح انسان امروز را تسلی دهد؟

رسم شاگردی این است که حالا حالاها نپرسی و گوش کنی. اما راستش انگار هر بار که به کلاس میرفتم، این سوال جلوی چشمم بود. نمیدانم. شاید این روحیه حسابگر من کار دستم داد.

جهان مولانا وسیع و همانطور که گفتم یکپارچه است. کلاف پیچیده مثنوی را کسی که یک بار خوانده راحت تر میفهمد. درست مثل جنگل انبوه و پر حاصلی است که اگر تو را در نقطه ای از آن رها کنند ترس تمام وجودت را فرا میگیرد. اما وقتی که راه بلدی تو را از پایین و بالای این جنگل عبور میدهد، آنجاست که زیبایی و ظرافت آن را درک میکنی.

من این پهنه سبز را تا جایی که پاهایم یاری کرد رفتم. شاید آنچه دیدم در برابر آنچه که بود سهم زیادی نداشت، اما چیزی که ذهن مرا به آن مشغول کرده بود این بود که آیا میراث ارزشمند مولانا امروز هم گره گشای ما هست؟

یک روز از یکی از بچه های کلاس پرسیدم: به نظر تو اگر مولانا امروز زنده بود، مولانا میخواند؟

جوابی داد در این مایه ها که تو فعلا همین شش دفتر را تمام کن، مولانا اگر بود چه میخواند پیش کش.

انصافا بچه های کلاس اکثرا صمیمی، کتاب خوان و بسیار دلچسب و دوست داشتنی بودند.

اما یک خرده تعصبی هم داشتند که به من یکی نمیچسبید؛ بگذریم.

سوال داشت ذهن من را آزار میداد.

هی گوشم را تیز تر میکردم که ببینم مولانا چه میگوید. او میگفت و میگفت. داستان در داستان و بیت پشت بیت.

گاهی بهت زده میشدم. از حجم تفاوت دنیای بزرگ و بی کم کاست او با دنیای غریب و پر از ابهام من.

کم کم دودلی قوت گرفت. رفتنم به کلاس بوی تردید میداد. گاهی هم بدقلقی میکردم و سر کلاس نمیرفتم. زمان هم داشتم اما انگار این عهد شکنی ها یک جورایی شبیه لج کردن با چیزی بود در درون خودم.

جالب اینجا بود که انگار همزمان چیزی هم داشت با ذهن من بازی میکرد.

دو سه بار رفتم که با همه خداحافظی کنم و بگویم که دیگر نمی آیم. عین هر دو یا سه بار، غزل ابتدای کلاس با من کاری کرد که باز پابند شدم.

بالاخره یک روز نشستم، دفتر و کاغذ را جلو خودم گذاشتم و نوشتم: چرا به کلاس مثنوی میروم؟

من با شعر کلاسیک، صدای ساز ایرانی، آواز شجریان و چیزهایی مثل این یک روز بد را برای خودم به یک روز خوب تبدیل میکنم.

کلام مولانا هم همینطور. همینجا پیشنهاد میکنم گزیده غزل های مولانا به نام در عشق، زنده بودن از شفیعی کدکنی را  در خانه داشته باشید. برای کسی که ادبیات کلاسیک ایرانی را دوست داشته باشد هر بار مرور این غزلیات حال آدم را خوب میکند.
شعر زیباست، عرفان مفاهیم عمیق و بی همتایی دارد و کمی تاریخی که خوانده ام به من میگوید که انسانهای خوب در جهان همه انگار یک جورایی شبیه هم هستند.

بلند بالا فکر میکنند، زیاد میبخشند، جایی از جهان را کمی و فقط کمی بهتر میکنند و برای انسان ارزش قائل اند. درست مثل مولانا.

اما باز میپرسیدم، چرا به کلاس مثنوی میروم؟

راستش این سوال برای من مهم بود. من انسان شهری هستم. مشغول به کار در یک شرکت خصوصی. با منابع زمان و انرژی محدود. مولانا را دوست داشتم و دوست دارم. اما این مرد بزرگ در این زمان نیست که بگوید چقدر فانوس او به کار این طوفان و تاریکی خواهد آمد. کاش او این زمانه ی عجایب را میدید،(هرچند زمانه ای که او دیده هم تلخی و رخدادهای عجیب کم نداشته) این حجم در هم تنیده از رویدادها، این غول تکنولوژی و صف نوتیفیکیشن ها و سیل پارادایم ها را میدید و  ببینم که باز به من میگفت بنشین و مثنوی بخوان یا نه؟ نمیدانم.

اصلا این چه اصراری است که دسته بزرگی از انسان های هم عصر من یکدیگر را وا میدارد تا برای هر قفل تازه ای کلید کج و معوجی از دست‌رنج گذشتگان بسازند؟

اصلا مولانا نه، هر انسان والای دیگری در گذشته. ما چه چیز یا چه چیزهایی نداریم که انقدر از نگاه کردن به آینده خجالت میکشیم و مدام انگار هربار ظروف گرانبها و خاک خورده‌مان را از قفسه های قدیمی در میاوریم و باز دستمال میکشیم و دوباره سر جایش میگذاریم.

این به معنی رو به گذشته نشستن و پشت کردن به آینده نیست؟

اگر بخواهم بی رحم تر باشم، آیا این از تنبلی و کم سوادی ما نیست که راحت تر میدانیم مشکلات هویتی و اجتماعی خودمان را با نسخه های هزاره های قبل از خودمان بپیچیم؟
من به عنوان یک انسان شهری هزاره سوم در ایران، با منابع محدودی که از زمان و انرژی دارم تصمیم گرفتم دیگر به کلاس مثنوی نروم و این برای من چیزی بیشتر از تصمیم برای نرفتن به آن کلاس بود.

همان زمان را صرف مطالعه کتاب هایی میکنم که چند ساعت وقت بیشتر در هفته آنها را از لیست انتظارم برای مطالعه خارج میکند.

خداحافظی با کلاس مثنوی را بیشتر از هرچیزی تمرین استفاده بهینه تر از منابعی که دارم میدانم و همچنین نهیبی برای دوری کردن از روحیه گذشته نگری که انگار با من و شاید با ما تا این روز و این تاریخ از زندگی مان پیش آمده است.

درد و دلم تمام شد.

پی نوشت:

کلاس را بی سر و صدا ترک کردم که برایم خوشایند نبود. شاید یکی از هم کلاسی های قدیمی یا یکی از دوست داران مولانا این نوشته ها را بخواند. امیدوارم دلگیر نشود یا حمل بر چیزهایی که نداند که مطلقا نظر من نیست. بگذارید به حساب جوانی، خامی، کم سوادی یا هرچیزی که صلاح میدانید. چون همه یک جا درست و بجاست.