هیچهایک به سوی تفلیس
با کمی چاشنی ایروان!

بالاخره شد اون چیزی که منتظرش بودم.

چهار هفته تند تند کار کردن و راست و ریست کردن همه چیز برای سفر به گرجستان. فکر میکنم اینهمه انتظار ارزشش رو داشته باشه. تو این یک ماه احساس کردم شوق رسیدن به چیزی که توی ذهنم هست جوشش و شوق بسیاری توی رگهام ریخته. من یکبار توی زندگی برای دیگری زیستن رو تجربه کرده ام و حالا بعد از مدتها که از اون روزها میگذره احساس میکنم هیچ چیزی قابل مقایسه با این نیست که برای خودت زندگی کنی.

یاد گرفتم این شیوه از زیستن در تناقض با دوست داشتن و حتی عاشق بودن نیست و اتفاقا شیوه زیباتری از دوست داشتن رو کشف کردم. دوست داشتنی که در اون بر مدار خودت در محیط جاذبه و دافعه دیگران میفتی و لذت میبری. یک جور دوست داشتن که در اون، پایه های زندگی رو در درون خودت میچینی و شوق زیستن رو با دیگران سهیم هستی.

از اینها که بگذریم اینبار هم تنها به سفر میرم. میرم تا مواجه با خود رو لاف نزده باشم. تا اونجا که ببینم کِی از خودم و تنهایی خودم خسته میشم. اون لحظه ها، لحظه هاییه که مرزهای خودم رو بهتر میشناسم و سعی میکنم تا فقط کمی اونها رو وسعت بدم.

امیدوارم بتونم تو این سفر شهر زیبای ایروان رو ببینم، هاست کوچ سرفینگی ایروانم یک موزیسین جوون و باحال هست. بعد از اون کلیساهای سر راهم در ارمنستان و بالاخره شهر تفلیس! البته من از اون ها نیستم که توی پایتخت دوام بیارم (چه تهران باشه چه تفلیس!😉) برای همین میخوام سری به کازبگی و کوه های قفقاز بزنم. همچنین کوهستان زیبای سروانتی و باغات شراب کاختی! (صرفا جهت مشاهده😉). اگه خوش شانس باشم به فستیوال فرش دلیجان در ارمنستان هم میرسم. هرچند که هنوز جواب ایمیل من رو در مورد زمان دقیق برگزاری ندادند.

البته همه اینها احتماله و به بودجه و زمانم بستگی داره. توی تفلیس یه Blue Bus پیدا کردم که داستان جالبی داره. اگه بهش رسیدم و تونستم بپرم توش حتما ماجراش رو مینویسم! دومین بار هست که به سفر خارج از ایران میرم و اولین باره که تنها اینکار رو میکنم. برای همین یکم استرس دارم چون باید مدیریت زمان و هزینه هام رو خودم به عهده بگیرم. (تو سفر قبلی مرتضی لیدر بود). از اون گذشته تا این لحظه توی تفلیس هاست پیدا نکردم و فکر میکنم اگر خوش شانس نباشم باید یه سری به هاستل های تفلیس بزنم😉

چون زمان نیست پست جداگانه ای بگذارم باید بگم این هفته اولین دیدار متممی م رو با امین آرامش عزیز داشتم. به قدری پرانرژی از اون دیدار بیرون اومدم که حد نداشت. امین رو خیلی پرنشاط، پرانگیزه و خوش فکر دیدم و صحبت هایی که کردیم برام جدا روشنگر بود. امید رو توی چشم های کسی دیدن چیز کمیابیه این روزها. باید بیشتر به چشمهای پرامید امین عزیز نگاه کرد!

پی نوشت ۱ :

تنها یک چیز در این سفر دل من را میسوزونه و آن دور بودن از جمع خوب متممی هاست. میدونستم که با شروع کلاس هام در شهریور امکان سفر تا دی ماه رو ندارم و از طرفی دیدن محمد رضای عزیز و جمع دوستان متممی هم چیزی نیست که هر بار اتفاق بیفته..افسوس میخورم که نمیتونم خیلی از دوستان رو اونجا ببینم. هرچند حس میکنم هر روز با  خوندن نوشته هاشون عمیقا بهشون نزدیک هستم، اما به قول اون بزرگوار😉 “تخاطب واقعی لازم است”. دلم روشنه که دیدار دوستان باز هم ممکن میشه، اما صد حیف که دیدار با محمدرضای عزیز رو به این سادگی ها نمیشه ممکن کرد..

پی نوشت ۲ تصویری بی ربط:

چند روز پیش سری به نمایشگاه گلیم و حصیربافی زدم که برای حمایت از این صنف ارزشمند برپا کرده بودند.(البته من فقط بازدید کردم، نه حمایت😉) حاصل کار این چند تصویره که بایستی بابت کیفیت پایینش بنده رو ببخشید.

غرفه قالی کرمان / چقدر اون بنر بالا سمت راست ضدحاله آخه

پَته های زیبای کرمانی

اسم این پاپوش ها سواس هست و برای بالارفتن از نخل استفاده میشه!

نوعی جارو بود. خوبه اگه کسی اسمش رو میدونه بگه

عکس از نت

اگه هوس کردید سری به اینجا بزنید بهتره بدونید نمایشگاهِ کاخ نیاوران تموم شده اما تا ۱۰ روز دیگه دوباره در نمایشگاه بین المللی تهران برپا میشه.(اینطور به من گفتن)

  1. به به، عجب سفر خوبی بشه. چقدر خوب که میری سفر پوریا. به شکوفه و باران و هر کی دیدی سلام ما رو برسون. 🙂
    منتظر خوندن سفرنامه‌ی خوبت هستم.
    تو واقعا به من لطف داری پوریا. برای من هم این گفتگوی دونفره بسیار خوشایند بود و اصلا گذر زمان رو احساس نکردم. خوشحالم که دوستِ پرتلاش و خوش فکری مثل تو دارم. مطمئنم روزهای خیلی خوبی درانتظارته…
    با ارادت فراوان.

    • پوریا صفرپور

      امیدوارم روزهای خوب برای تک تک دوستان متممی در راه باشه.
      و به امید اینکه تلاش رو دوچندان کنیم تو این مسیر.
      مرسی امین عزیز

  2. سلام پوریا جان
    چه حیف شد. دوست داشتم روز گردهمایی می دیدمت.
    به هر حال آرزو می کنم سفری پر از تجربیات ناب پیش رو داشته باشی.
    امیدوارم فرصتی پیش بیاد تا در آینده ببینمت:)

    • پوریا صفرپور

      ممنون معصومه جان
      امیدوارم گردهمایی بسیار خوبی باشه و قطعا همینطور خواهد بود.
      بسیار مشتاق دیدار شما هستم.

  3. پوریا جان
    من نمی‌دانستم نعمت دیدار را ندارم، اتفاقا دوست داشتم حتما با تو صحبت کنم، امیدوارم فرصتی پیش بیاید و بتوانم ببینمت دوست متممی:)

    • پوریا صفرپور

      پریسا جان بی تعارف از بدبیاری زمانه میدونم همزمانی سفرم رو با گردهمایی متممی ها. خیلی دلم سوخت که جانان یک جا جمع و ما دور می افتیم..
      حتما و حتما دیدار میکنیم وقتی برگردم. منم بسیار مشتاق این هم کلامی ام.

نظر شما چیست؟