همه یک تَن باشیم

پیش نوشت:

خیلی اوقات به چالش تنهایی و فردیت فکر کردم. به اینکه ما چقدر میتونیم با یا بدون حضور پررنگ و محسوس دیگران از پس خودمون بربیایم. اعتراف میکنم بیشتر تلاشم تا امروز در جهت ایزوله کردن و بالابردن دیوارهای فردی دور و برم بوده. بیشتر تلاشم برای ساختن زندگی بر پایه های فردی بوده. برای درک متقابل انسان ها سعی زیادی کردم، برای اینکه اونها رو در موقعیت و معذوریتی که هستند مشاهده کنم. اما حقیقتا این تقوایی نیست که من در اون مدعی باشم.

*

این چند روز به نظرم رسید، حمایت بیرونی و بخشی از چیزی که برای آن هزینه میکنیم تا حس خوب حمایت را دریافت میکنیم چه سهمی در زندگی من دارد؟ جدا از تمام شعارها و ادعاها، ما چقدر حاضرم برای طیفی که نمیشناسم و امیدی به بازخورد حمایتی مستقیم از آنها ندارم عشق بورزم و محبت کنم؟

فکر میکنم اگر مشارکت های ما، سرمایه گذاری های ما، صرف وقت و توجه مان را از نقطه ای که درآن هستیم و از دایره اطرافیانمان فراتر ببریم و شکلی از عشق و توجه و دوستی را که به نزدیکی خودمان معطوف کرده ایم به جاهای دورتر و غریب تر بفرستیم، تجربه بی حد و حصری از احساس خوب نصیبمان میشود. دل بزرگی میخواهد، باور نمیکنم که مدعی این یکی هم باشم.

به خیالم مهرورزی به نشناخته ها و ناآشنایان تمرین بزرگی ست و پاداش آن بدون شک دلی بزرگ تر است. ما به دوستانمان به پدر و مادرمان به همسر و فرزندانمان محبت میکنیم و بدیهیست که این صرف انرژی از آن طرف برایمان انباشت حمایت و سرمایه ذهنی ست.

اما

ما رفتگران شهرمان را نمیشناسیم، اینکه تلاش کنیم برای این ناآشنایان زحمت کمتری به بار بیاوریم یک همدلی، بدون تصور بازخورد مستقیم است.

ما آسیب دیده گان و کم بضاعتان جامعه مان را نمیشناسیم، اما اگر مالیات پرداخت میکنیم، اگر به موسسه ای کمک میکنیم نمونه ای از این انباشت غیر محسوس است.

مدیر یک مجموعه بزرگ، شاید بسیاری از کارمندانش را هیچگاه ندیده باشد و نبیند، اما دغدغه ایجاد ارزش برای آنها نمونه ای از این تمرین است.

محمدرضا شعبانعلی خیلی از ما تغذیه کنندگان محتوایش را ندیده و یعضی از آنهایی که فایلهای صوتی او را شنیده اند شاید حتی یک کامنت تشکر هم برای او نگذاشته باشند، اما او شیوه  این نمونه از همدلی و ارزش آفرینی که شکل بازگشت پیچیده و قطعا غیرمستقیمی دارد را به خوبی به ما نشان داد.

ما آیندگان را ندیده ایم، فرزندانِ فرزندانمان را ندیده ایم، اما اگر امروز دغدغه محیط زیست، جامعه پویا و یا مثلا توسعه ی پایدار داریم، در حال تمرین این همدلی هستیم.

همه اینها را گفتم که به خودم یادآور شوم آرزوها و خواسته ها و افق دیدم بسیار شخصی و کوچک است. از اینکه قدمی برای نشناخته ها و ناآشنایان برنداشتم خجالت نمیکشم، اما حالا که میدانم این کار چه ارزشی در ذهنم دارم خجالت زده خواهم شد اگر در آینده هم برنامه و تمرینی برای اینکار نداشته باشم.

پی نوشت: کار، کار شاقی نیست. خیلی ها هستند که بی سر و صدا در NGO های مختلف مشغول به فعالیت هستند. خیلی ها هستند که در حال تولید محتوی کارآمد در فضای وب فارسی هستند. خیلی ها هستند که ته سیگار را تا پیدا کردن سطل آشغال در درست نگه میدارند،و خیلی ها هستند که هرچند از نظر بعضی ها خنده دار، اما فردا رای شان را به صندوق میریزند. قطعا رای دادن باز کردن حساب شخصی در آینده است که حساب و کتاب بازخورد آن برای بعضی دوستان کار سختی ست. قطعا رای دادن تلاش برای زمینه سازی آینده ای روشن تر برای نشناخته ها و ناآشنایان ست.

در اولین قدم برای تمرین دوراندیشی و خروج از چهارچوب خواستِ شخصی، من مثل ۴ سال پیش بازهم به تداوم راه امید و آزادی رای میدهم.

  1. سلام پوریا عزیز . از چند وقت پیش حدود سه چهار ماه پیش با وبلاگت آشنا شدم از طریق امین آرامش.
    من خودم عاشق سفرم و عاشق رشته گردشگری و توریست بودن هستم . دوست دارم از سفر هات بیشتر بنویسی .
    بابت کامنتت هم توی روزنوشته ها ممنونم . دلگرمی خوبی بهم دادی :))
    موفق باشی .

    • پوریا صفرپور

      سلام سعید عزیزم
      حتما
      اتفاقا داستان جزیره هرمز رو نوشتم و منتشر میکنم این هفته.
      روزهای خوبی رو برات آرزو میکنم رفیق

نظر شما چیست؟