هرمز(۱)
تکه دلچسبی از ایران

سفر به هرمز

سفر به هرمز خصوصیتی داشت که برای من هیچ جای دیگه ای تکرار نشد. تعدد اتفاق های عجیب در زمان سفری بسیار کوتاه.

سفر دریایی بین بندرعباس و جزیره کوتاهه. اما انقدری هست که فرصت شگفت زده شدن از دریا رو به آدم بده. حس عجیب اینکه وسط خلیج هستی. راستش حالا که فکر میکنم این حس عجیب و شاید ترسناک  رو همون شب اول در هرمز بهتر درک کردم. وقتی که تصمیم گرفتم با قایق نیمه جون یکی از محلی ها جزیره رو دور بزنیم و برسیم به ساحل مفنق.

هرمز برخلاف اتفاقات جالبی که بعدا برام داشت در چشم گردوندن اول حسابی پَکَرم کرد! نمیدونم، شاید تصور چیز دیگه ای رو داشتم. یه لحظه توی دلم خالی شد از اینکه باید ۴۸ ساعت رو اینجا بگذرونم. خاصیت جزیره اینه که چه خوشت بیاد چه نیاد باید یه کاریش بکنی! همینیه که هست!

شنیده بودم قلعه پرتغالیا  نزدیک اسکله ست. جراتم نمیکردم از کسی بپرسم. کلا به هرکی میگفتی فلان جا کجاست بهت میگفت که اگه تا اونجا ببرتت چقدر پول میگیره! چون خیلی از مردم جزیره از جابه جایی مسافرها با موتور و سه چرخ و اجاره دادن تویوتا و غیره پول در میاوردن. به هرحال، ما که پول به این سوسول بازیا نمیدیم و ندادیم و نداریم که بدیم، پیاده راه رو طی کردیم و به قلعه مذکور رسیدیم. اما حقیقتا ارتباط خاصی با قلعه برقرار نکردم! یه جورایی هنوز دلم با جزیره صاف نبود.

تصویر رو از وب سایت دیگری برداشتم. نمایی از قلعه پرتغالی هاست

گویا پرتغالی ها در حدود قرن ۱۰ هجری شمسی به طور وحشیانه ای جزیره رو به دست گرفته و خوشحال خوشحال قلعه ای هم برای خودشون ساخته بودند.

در گشت و گذار اطراف قلعه بودم که به کاخ مذکور برخوردم. روایت میکنند که محمدرضای پهلوی اون رو برای بانو ساخته بودند!

جاهای جالب هرمز رو قبلا نوشته بودم و به نظرم بهتره قبل از سفر این کار رو کرد. چون همونطور که در هرمز برای من اتفاق افتاد، نبود اینترنت میتونه باعث بشه نتونید اونجا اینکار رو انجام بدید.

اتفاق اول:

خونده بودم که هرمز کوه های رنگی زیبایی داره. تصمیم گرفتم برم و قبل از تاریک اونجا رو ببینم. دست به گریبان یکی از موتوری های هرمز شدم و بعد از درنوردیدن جاده رسیدیم به پای کوه رنگی ها. همون اول از دور یک کوه نسبتا کوتاه سفید رنگ دیدم. دیدن همانا و حلول یک کِرم در بدن بنده که میگفت بریم اون بالا همان!

مسیر کوه از لا به لای تپه های رنگی رد میشد. یکی به رنگ قرمز بود یکی زرد و همینطور رنگ های سیاه و قهوه ای و آبی! منظره جالبی بود. وقتی خاک ها رو کنار میزدی و یک مشت خاک قرمز برمیداشتی شگفت زده میشدی! خصوصا که اونجا شدیدا خلوت بود و زیبایی سحرآمیز اونجا داشت سرم رو هوایی میکرد. کم کم داشتم با هرمز آشتی میکردم.

پای کوه مذکور که رسیدم چشمم به عقلم گفت نکن! با کوله حدودا ۴۰ کیلویی که بر وزن ۶۰ کیلویی حقیر سوار بود، تصمیم گرفتم برم بالا. اول راه به خودم دلداری میدادم که بالاخره پرت هم بشی یکی میاد رد میشه میبینه دیگه! اواسط راه اون موجود خرفتی که بهت میگه غلط کردی و من از اول گفتم که نکن شروع به وراجی کرد و اواخر که دیگه راه کاملا صعب العبور و سخره ای شده بود اون موجود خرفت تر که تو رو از عواقب کار آگاه میکنه تقریبا داشت روانی م میکرد.

میان پرده:

در مواقع این چنینی معمولا ندایی از درون آدم میگه آخرش که چی؟ میری بالا که چی بشه. اینجا هم مث باقی جزیره ست دیگه و غیره. تجربه تصادف با موتور در بلوچستان به من ثابت کرد باید به این ندا گوش نکرد. سر رو انداخت پایین و رفت! یادمه وقتی با موتور داشتیم میرفتیم تا یه سد رو در اطراف سراوان ببینیم تصادف بدی کردیم و من حسابی خونین و مالین شدم. دوستم خواست ادامه ندیم ولی دلم نیومد. ادامه دادیم و به جای خیلی خیلی شگفت انگیزی رسیدیم که هنوز خاطره ش با من هست.

پایان میان پرده

به هزار زور و زحمت کوله رو یک جایی بند کردم که به پایین نیفته و ادامه رو رفتم تا به بالای کوه رسیدم. منظره شگفت انگیز بود. از یک طرف کوه های رنگی و مسیری که اومده بودم و از یک طرف اقیانوس زیبا با خورشیدی که داشت غروب میکرد. آشتی که هیچی، دیگه عاشق جزیره شده بودم!

عکس نه چندان واضح از از بالای کوه سفید

اتفاق دوم:

وقتی برگشتم لب جاده به خانمی برخوردم که کنار جاده اصلی بساط کرده بود و یه سری چیزهایی میفروخت که من تابه حال ندیده بودم. سنگ های فلزی براقی بود که توجهم رو جلب کرد. گویا بهش میگن طلای ابله هان. منم که نسبت دوری با این قبیله ندارم یک مشت طلا برای هدیه دادن به دوستانم خریدم. دومین چیز جالب شیشه هایی بود که از خاک های رنگی هرمز پر شده بود. متاسفانه بیشتر شیشه ها، ظروف آبلیمو و سُس و غیره بود و با اینکه زیبا بود من رو ترغیب به خرید نکرد.

بگذریم، از وقتی تو بندر به دوستم گفتم میرم هرمز، گفت: “مُفَنِق رو حتما برو!، کلی آدم اونجا کمپ میزنن هر شب.”

ما هم که گفته بودیم چشم. از همون خانم که بساط عجایب داشت پرسیدم میتونم پیاده گز کنم تا ساحل مُفَنِق یا نه؟ با همون لهجه جنوبی قشنگش گفت راه رو صاف برو بعد یکم میپیچی و بعد یه تپه ست و . . . پیچیده که شد، از یه جایی به بعدش رو دیگه گوش نکردم! پناه بر حق رفتیم. هوا دیگه داشت تاریک میشد و من خوش بین بودم که قبل از تاریکی به کمپ برسم. از جاده خارج شدم و رفتم بین کوه هایی که بین جاده و ساحل بود. به ساحل رسیدم اما کسی رو اونجا ندیدم. عرض ساحل رو حدودا ۴۰ دقیقه پیاده رفتم اما باز کسی نبود. از طرفی کیف میکردم از این ساحل زیبا که حتی یک نفرم توش نیست و از طرفی نمیدونستم باید از کجا برگردم و به کی بگم غلط کردم! تصمیم گرفتم برگردم به لب جاده.

ساحلی که زیبا بود اما مفنق نبود!

دیگه کاملا شب بود و مطمئن شدم که گم شدم! دست به دامن GPS شدم جواب نداد. حقیقتش یه مقدار ترسیده بودم. حدس میزدم کوه های جزیره حیوان یا خطری نداره. اما حتی جای صافی هم نبود که بخوام چادر بزنم. انقدر راه رفته بودم که خیس عرق بودم و تقریبا داشتم مطمئن میشدم که باید شب رو یه جور همین جا سر کنم. از دور صدای رقص و آواز چند نفر رو میشنیدم. رد صدا رو گرفتم و بالاخره به جاده رسیدم!

فکر نمیکردم صدا از جاده باشه. هفت هشت بانو گرامی یک تویوتا رو اجاره کرده بودند و تو جزیره گشت میزدند. از اینکه به مجلس شادمانی همراه با حرکات موزون دوستان ورود کرده بودم بسیار خوشحال بودم!😉 میدونستم اگه این ماشین منو برنگردونه اسکله باید تا صبح در جوار جاده بمونم. لطف خدا و دوستان شامل حال ماشد و کنار جاده نموندیم!

برگشتیم به اسکله و من که جانِ دوباره گرفته بودم، در دَم، یک پیشنهاد احمقانه ی قایق سواری رو پذیرفتم که تو پست بعدی در موردش خواهم نوشت!

پی نوشت:

کمی دیر از هرمز نوشتم اما حالا که مینویسم دلم اونجاست. طعم مهیاوه و سوراغ بی نظیری که داغ داغ کنار خیابون ها میپزند. حس غربت و آدم های عجیبی که ازشون خواهم نوشت. جاهای هست که وقتی آدم پا میذاره، اونجا رو خاک خودش میدونه. هرمز رو خاک خودم میدونم و بهش قول دادم که خیلی زود دوباره بهش سر بزنم.

سفرنامه های دیگه رو میتونید از اینجا مطالعه کنید.

سوراغ – مهیاوه. طعمش بی نظیر بود!

11 دیدگاه برای “هرمز(۱)
تکه دلچسبی از ایران

  1. طلای ابلهان در اصطلاح زمین شناسی به سنگ «پیریت» اطلاق میشه که اساسا سولفات آهن ماده اصلی تشکیل دهنده اونه و تقریبا در همه محیط های زمین شناختی و همراه با تقریبا همه مواد معدنی به خصوص رگه های طلا، مس، مولیبدن، آهن و … می تونه پیدا بشه. نحوه تشخیصش خیلی ساده است: یه نعلبکی چینی ورمیداری و سنگ رو روش حرکت میدی. اگر خاکه «زرد» داشت، طلاست و اگر خاکه «سیاه» داشت، پیریت بوده.

    به همین سادگی

  2. سلام پوریای عزیز سفرنامه زیبایی نوشتی. طلای ابلهان کانی به اسم پیریت است با ترکیب FeS2 و من خودم نمونه هایی از اون رو از معدن مس سرچشمه رفسنجان با خودم آوردم و اگر در معرض هوا قرار بگیره با اکسیژن ترکیب شده و یکی از عوامل اصلی تولید ذهاب اسیدی توی معادن به شمار می رود.اگر خواستی بار دیگر از هرمز سوغاتی بیاری سری به خانه “خاله کنیز “بزن پیرزنی در آستانه شصت سالگی با کاردستی هایی از خاک هرمز با نقاشی های کودکانه و تراژیک و میتونه به اقتصاد جزیره و همینطور تلاش اونها برای کسب درآمد کمک کنه. ممنونم

    1. دم شما گرم که باز مارو روشن کردی.
      اتفاقا داستان این خونه رو شنیدم. اما اسیر خونه های دیگه هرمز شدبم و نشد که برم اونجا.
      البته به من گفتن یه پیرمرد خوش ذوق هست که خونه رو کلا نقاشی کرده. ایشالله اینبار گذرمون به هرمز خورد حتما.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *