نوشته فروردین ۹۸ :: میخواهم از دست کلمات خلاص شوم

بخش ۰: میخواهم از دست کلمات خلاص شوم

نوشتن برای هر کسی دلیلی خاص و یا شاید هم دستاوردهای مهمی داره و خواهد داشت. اگر ادعا کنیم که صرفا برای کسی جز خودمون نخواهیم نوشت، مثل خواننده ای میشیم که ادعا کنه موزیک جدیدش رو برای دل خودش منتشر کرده و اگر اتفاقی دیگرانی هم به این صدا گوش میدند براش اهمیت چندانی نداره.

نوشتن پیش از هرچیزی برای من حس تهی شدن رو به دنبال داره، اما از جنبه خوب‌ترش. برای اینکه حجم جملات و کلمات دست از سر ما برداره و جا رو برای کلمات و نوشته های تازه تری باز کنه گویا چاره ای جز نوشتن نیست.

کلمات، تعبیرها، مفاهیم و … راه طولانی تا فهمیدن، درک کردن و عمل کردن رو طی میکنن. به عقیده من “نوشتن” باعث میشه به این فرایند سرعت بدیم. برای همین اگر بخوام یک انگیزه برای شروع دوباره نوشتن انتخاب کنم، باید بگم که:

میخوام از دست کلمات خلاص یشم.

بخش یک: چرا کار کردن رو دوست دارم؟

به گفته آدمهای دور و برم، من آدم پرکاری هستم. (میانگین روزی ۱۰ تا ۱۲ ساعت کار)

میتونم بگم حداقل از سه سال پیش تا به حال رو به شدت کار کردم (بهار پارسال رو میانگین روزی ۱۵ ساعت کار کردم). اما بهتره بگم کار کردن هدفمند و از روی برنامه ریزی و فکر رو  که از یک سال اخیر شروع کردم و تو این یک سال کار کردن برام به نوعی تفریح تبدیل شده و ازش لذت میبرم.

واژه تفریح رو به شوخی نمیگم. منظورم این هست که کانتنت مارکتر بودن به نوعی بهم میسازه. از این که بتونم همه چیز رو روی نظم دنبال کنم و با برنامه ریزی و سیستم سازی یک تیم بازاریابی دیجیتال رو بگردونم لذت میبرم.

اما بخش اصلی این لذت مربوط به چیزی هست که توضیحش گاهی برام آسون نیست.

من وقتی تو یک بیزینس هستم (چه کار خودم باشه و چه کاری که برای دیگران انجام میدم) این احساس رو دارم که درون بخشی از یک موجود زنده هستم.

اگر جهان کسب و کارها رو بتونیم یک محیط مستعد برای رشد در نظر بگیریم، درست شبیه اکوسیستمی میشه که تو طبیعت هست.

یک کسب و کار چه از نظر ریالی و چه از نظر فیزیکی (تعداد آدم هایی که در یک کسب و کار هستند یا مشتری اون هستند) میتونه هر روز رشد بکنه و یا هر روز کوچکتر و ضعیفتر بشه.

چیزی که من ازش لذت میبرم درک این موجود (کسب و کاری که درش هستم) و درک محیط اطرافش هست.

در عین حال که بخش اعظمی از شرط بقای این موجود در اعضایی هست که درونش کار میکنن.

اینکه چقدر این اجزا درست کار میکنند، چقدر انرژی مصرف میکنند و در عوض چه چیزی رو برای این موجود زنده تولید میکنند فرایندی هست که فکر کردن بهش و سعی برای بهتر کردنش به من لذت میده.

 

بخش دو: فایده آهستگی

جایی در کتاب روح و زندگی کارل یونگ میخوندم که:

هر چیز که وارد ذهن ما میشود، ابتدا به یک فرایند روانی تبدیل خواهد شد.

این جمله کوتاهه. برای اینکه منظوری که قصد رساندنش رو داره چندان پیچیده نیست.

تمام اطاعات ورودی به ذهن ما بایستی ابتدا از فیلترهای نظام ارزشی “ما” عبور کنند. درواقع وقتی کسی رو قضاوت میکنیم پیش از هرچیزی مشغول شکل پنهانی از یک خودافشایی هستیم.

بهتره مثالی بزنم:

دوست من ماشین آبی رنگی خریده و به نظر من اون آدم بی سلیقه ای هست و احتمالا خونه خریدنش، لباس خریدنش و حتی ازدواج کردنش و باقی تصمیم هاش هم دست کمی از این نخواد داشت.

اگر برچسب بی سلیقه بودن یک گام بعد از این نتیجه گیری حادث شده که رنگ آبی رنگ مورد علاقه من نیست. من به تهوع قضاوت کردن دچار هستم.

برگردیم به جمله اول:

هرچیزی که وارد ذهن ما میشه، یک فرایند روانی رو طی میکنه.

معنی این جمله این هست که حتی صادقانه ترین و خیرخواهانه ترین قضاوت های ما ابتدا از ساختار ارزشی ما عبور کرده و دستخوش سلایق، جهان بینی و تجربه ها و نگرش های ما شده.

حالا از شما میپرسم، آیا این بسته ی آلوده به “من” به راحتی قابل ارسال به دیگران هست؟

چیزی که به فکر من رسید اینه که پیش از بیان قضاوت مون در خصوص دیگران، بهتر هست که فرایند رو کمی آهسته تر طی کنیم. گاهی کمی مکث باعث میشه که ما فرایند خودکار وراجی رو متوقف کنیم.

حتی اگر موفق نشیم قضاوت به این شکل رو کنار بذاریم، حداقل جهان رو کمتر به این بسته های فکری شخصی آلوده کردیم.

بخش سه: چرا فکر میکنم رابطه انسانی به هرچیزی ارجحیت داره؟

همیشه احساس میکنم محیط های کاری سالم تر، دوستی های پایدارتر، رابطه های آروم تر و … اونهایی هستند که حفظ رابطه انسانی رو بخش مهمی از هدف شون قرار دادند.

فکر میکنم کسب و کارهایی که این فاکتور رو ندارند بخش از انرژی شون همیشه در تردید نسبت به آدمهایی که براشون کار میکنن حروم میشه و بعد از مدتی هم بخش دیگری از انرژی شون رو باید صرف خارج کردن آدم های قبلی و واردکردن آدم های جدید بکنن.

رابطه غیرکاری بین آدمها هم دست کمی از این نداره. کسایی که قدرت تعریف کردن رابطه انسانی رو نداشته باشند باید همیشه آدمهای جدید رو جایگزین کسایی کنند که دیگه کنارشون نیستند.

فکر میکنم برای ما که تو ایران زندگی و کار میکنیم این مساله خیلی بیشتر به چشم میاد. مثلا آدمها تو فرهنگ ما کمتر به صورت مستقیم Direct به هم واکنش نشون میدن.

اشکال کار اینجاست که اگر شما در محیطی هستی که انتقادهای شفاف باعث میشه حتی گاهی بحث از حیطه کاری به حیطه شخصی کشیده بشه، اهمیت دادن به رابطه انسانی بین شما و اون آدم بیشتر و بیشتر نمود پیدا میکنه.

برای همین هست که من و خیلی از دوستانم کار کردن تو محیط های مدرن تر (مثلا محیط های استارتاپی) رو به بازار سنتی ترجیح میدیم.

محیطی که توش قبل از هرچیزی اینکه ما باهم دوست هستیم و موضوع شخصی در انتقادها و تشویق کردن ها نیست، قبلا حل شده. در واقع هر عطاب و خطابی قبلا در چهارچوب همون رابطه کاری انسانی و احتمالا صمیمانه جا میگیره و این بخش زیادی از تنش ها رو کمتر و کمتر میکنه.

 

بخش چهار: فرق خشکی ها و جزیره ها

ذهن بعضی ها درست آدم رو یاد وقتی میندازه که از بالا به مجموعه ای از خشکی های جدا از هم (مثل چند جزیره کنار هم) نگاه میکنی. تکه تکه، از هم دور افتاده، ناهمگون، بی ارتباط به هم.

برعکس ذهن بعضی از آدمها بیشتر شبیه خشکی هاست. پیوستگی که در اون مرزبندی هایی هم هست. اما چیزی که متفاوتش میکنه یک کلیت معنادار هست. مثل مفهوم یک کشور یا Territory که متعلق به یک فرد یا یک ملت باشه.

دسته اول رو میتونم اینطور توصیف کنم:

انسان هایی که درست یا غلط به کلیتی چه به طور ذاتی، تجربی و یا اکتسابی دست پیدا کردند. اگر با اونها در معامله یا همکاری هستید ممکن هست که لزوما به نتیجه دلخواه شما ختم نشه، اما درعوض تکلیف شما اغلب روشن هست. درواقع شما با آدم قابل پیش بینی تری طرف هستید که این به نظر من یک فاکتور مثبت هست.

اینجور آدمها موضع لحظه ای ندارند، به ندرت تحت تاثیر شما و یا حتی دیگران قرار میگیرن. مثلا اگر بخواید یک ایده رو با اونها مطرح کنید، به ندرت موقع حرف زدن شما با سَر و دائما در حال تایید شما هستند. این فقط یک مثال هست. اما به شخصه از کسی که دائما در حال تایید کردن من هست به شدت میترسم.

دسته دوم رو اینطور میتونم توصیف کنم:

این آدم ها خط پیوسته، معیار و یا دانش یک‌کاسه ای برای رویارویی با دیگران ندارند. امکان داره در لحظه تحت تاثیر شما قرار بگیرن اما چیزی نیست که دوام زیادی داشته باشه.

اغلب لازم نیست کسی لزوما ایده جذاب تری براشون فراهم کنه، صرفا حرفی متفاوت و یا ایده تکراری با رویکردی متفاوت برای خوراک دادن به این جور آدمها کافیه تا نظر اونها رو در کسری از ثانیه تغییر بده.

باید خوشبخت باشید اگر چنین آدمی رو به عنوان راننده تاکسی ملاقات کنید (با احترام به تمام رانندگان تاکسی که اینطور نیستد)، اما بخت بد اون روز به سراغ شما میاد که چنین آدمی در جوار شما چه در زندگی و چه در محیط کاری حضور داشته باشه.

تجربه ام برای اینکه بگم باید با چنین مدل ذهنی چه کرد کافی نیست. برای مثال بایستی چه کرد وقتی شما دوست، همسر یا مدیری دارید که دائم شما رو در معرض تغییرات بزرگ با سرعت زیاد و ناهمگون قرار میده؟

اگر فرض رو بر ادامه ی رابطه (چه دوستی، چه زندگی و چه کار) قرار بدیم، نحوه تعامل با چنین آدمی به چه شکل هست؟

پرونده این سوال برای من همچنان باز هست.

بخش پنج: به یاد آقای داوری

مدیر دبیرستانی داشتیم به این نام. مرد شریفی بود و اهل دونستن. یک بار که معلم پرورشی در ادامه سلسله جلسات ارشاد به راه راست  ما رو توی نمازخونه جمع کرده بود، فرصت شد تا آقای مدیر هم برامون صحبتی کنه. یادمه که گفت:

هربار که از مطالعه دور میشم احساس میکنم خوی وحشی و خلق غیر انسانی کم کم به من غالب میشه.

من هیچ وقت سعی نکردم کسی که نمیخونه، نمیبینه و نمیشنوه رو چنین تصور کنم. اما از شما چه پنهون این روزها برام تفاوت بسیاری هست بین کسی که روزی ۲۰ صفحه میخونه با کسی که این رکورد رو در طول ماه و یا شاید سال داره.

به یادبود آقای داوری بایستی بگم که این روزها نسبت به چنین آدم هایی ترس بسیاری دارم. منظورم کسایی هست که اگر ازشون بپرسید آخرین کتابی که خوندی چی هست، باید زمان درازی رو فکر کنند. البته که چنین پرسشی نیاز نیست.

به سواد پادکستی یا چنین چیزهای تازه هم اعتقادی ندارم. به نظرم دانستن تصادفی صد در صد از مطالعه نکردن بدتر هست. کسی که بیست کتاب با بیست موضوع متفاوت خونده به نظر میاد عقاید رنگین کمانی جالبی داشته باشه! اما دانایی نه. همون تعبیر همه چیز دانستن و هیچ ندونستن.

همین تلنگر باعث شد تا امسال سعی کردم به جای یک آفتاب پرست کتاب خوان، برای یادگرفتن، پروژه هایی تعریف کنم با سرفصل هایی که هر کدوم نیازمند مطالعه چندین کتاب هست.

پ.ن:

امسال سعی میکنم وبلاگم رو تو این قالب ماه نوشته ها آپدیت نگه دارم. هرچقدر فکر کردم دیدم زمان کافی برای نوشتن متن های جدا از هم رو ندارم. از طرفی هم همیشه حسرت ننوشتن در وبلاگم رو داشتم و از بابت خیلی حس خوبی نداشتم.

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *