چطور مفهوم میسازیم؟

گاهی با خودم مینشینم و به مفاهیمی که در ذهنم شکل بسته فکر میکنم. یا مثلا از خوراکِ درد و دلهای دوستانم و شناخت نسبی که از آنها دارم، به مفهوم هایی که در ذهنشان نقش بسته و بر اساس آن تصمیم میگیرند دقت میکنم. بیشتر اوقات دوست دارم به خودشان هم بگویم تا بسنجم که چیزی که در ذهن دارم چقدر به توهم و چقدر به واقعیت نزدیک است.

عمیق تر که میشوم  برایم روشن میشود که  دسته ای از این مفاهیم، مجموعه ای از مسائل گنگ و حل نشده ست که ما دور آنها را یک دایره کشیده ایم و خیلی راحت یک اسم کلی روی آنها گذاشته ایم.

بعد تعجب هم میکنیم که به تدریج گرایشات و رفتارهای ما از کجا آب میخورد. غافل از اینکه ریشه همه اینها در اعتقاداتی ست که زمانی به شکلی خنده دار آنها را شکل داده ایم.

 مثلا اعتقاد شخصی در مورد رابطه عاطفی، گرایش حزبی یا مسائل اجتماعی. حقیقت تلخ این است که ما فرصت و شاید بهتر بگویم حساسیت این را نداریم که در مورد همه چیز و هر مفهومی ساعت ها مطالعه و بعدتر ها شاید فکر کنیم و اگر فرصتی هم پیش بیاید، عادت های بسیار بیشتری در صف انجام هستند تا این کارِ پرزحمتِ دقیق شدن بر مفاهیم و نگرشهای ذهنی.

پس چه راحت تر که یک دایره دور چند تجربه ذهنی و چند دریافت بیرونی بکشیم و یک اعتقاد شخصی را خلق کنیم!

مثلا:

من یکبار عاشق شدم و فرجام خوش آیندی نداشت(تجربه شخصی) / دوست من هم همین تجربه را داشت (مشاهده زندگی دیگران)/ در فلان کتاب هم که خواندم عشق بی وصال حقیقت عشق است! / در فلان سریال هم که دیدی، طرف به معشوقش خیانت کرد(وضعیت جامعه)

اعتقاد ذهنی: عاشقی هرچه بوده برای قدیم ها بوده. رابطه فقط دوستی! فقط.

ازدواج من اتفاق خوش آیندی نبوده (تجربه شخصی) / اتفاقا دوستم هم (حالا این دوست میتواند یکی از میان ده نفر هم باشد) از جدایی چیزی جز طلاق حاصل ش نشد(مشاهده زندگی دیگران) / آمار طلاق و طلاق احساسی و خیانت و غیره را هم که شنیده ام(وضعیت جامعه) / فلان دوستم که مجرد مانده را هم نگاه میکنم، چه زندگی آرام و  بی دغدغه ای دارد.(مقایسه موردی)

اعتقاد ذهنی: ازدواج تا ۳۵ سالگی خوب نیست. ببین اول برای خودت زندگی کن بعد برو زن بگیر!

خیلی واضح است که مدیرم حتی گزارش روزانه من را ورق هم نمیزند. / پارسال یک بار دیدم که داشت پشت برگه گزارش من با خودکار حساب و کتاب میکرد / دوستم هم میگفت مهم گزارش هفتگی ست، مدیر که وقت نمیکند هر روز گزارش بخواند.

اعتقاد ذهنی: گزارش روزانه را هرطور خواستی بنویس. اصلا اگر روزی مدیر شدی وقت کارمندانت را با همچین چیزهایی نگیر

من جست و گریخته کتاب میخوانم(تجربه شخصی) / فلان دوستم که کتاب خوان بود هم عاقبتش چه شد؟(مشاهده زندگی دیگران) / حالا آن یکی که چسبید به کار را ببین، لای یک کتاب را هم باز نکرده و درآمدش ۳ برابر من است (مقایسه موردی) / اصلا وضع کتاب در این جامعه افتضاح است، آمار را نگاه کن. کسی وقتش را حرام این چیزها که من میخوانم نمیکند.(وضعیت جامعه)

اعتقاد ذهنی: هرچقدر هم کتاب بخوانی باز مردم به کسی که پول دارد احترام میگذارند نه تو. بچسب به کار، ول کن این کتاب و کتابخوانی را

باور بفرمایید کافی ست یک ساعت در بین جمع بنشینیم. نه که به دهان کسی نگاه کنیم تا این بسته های شیک ذهنی را تحویل بگیریم. نه. همین نطرات و مستحکمات ذهنی خودمان که وقتی به صندلی تکیه میزنیم به خورد کس و ناکس میدهیم. میگویم مستحکمات و واقعا همینطور هم هست. جدا ما بعضی وقت ها اعتقادات شخصی مان را با سنگر دفاعی اشتباه میگیریم و منتقد را چیزی شبیه دشمن متخاصم! و اگر کسی بخواهد خدای نکرده روزی دخل و تصرفی در آن کند، عمرا اجازه همچین یورشی را نمیدهیم.

خلاصه کلام، از بحث دور نشوم. به خودم توصیه میکنم که به دیگران توصیه نکن پوریا جان! نه اعتقادات  را، نه شیوه رابطه عاطفی ات را، نه نگرش ت در مورد کار و زندگی را و نه هیچ چیزی دیگری که حاصل خط کشیدن دور چند رخداد و چند تحلیل است. خیلی هنر کنی در خودت بگردی سالی سی چهل تا عیب و ایراد اساسی را پیدا کنی و خوش بینانه یکی دوتا را برطرف کنی. به خدا وقتی نمیماند برای توصیه دیگران. سرت را بنداز پایین. نه بشنو نه بگو.

 

  1. پوریای عزیز،
    موضوع خیلی مهمی رو مطرح کردی. من باور دارم انسان های توانمند و موفق، خودشون آگاهانه مدل ذهنی خودشون رو می کاوند، آشکار می کنند و توسعه می دهند و نه تنها در مدل ذهنی، بلکه در همه امور زندگیشون این کار رو انجام می دهند:
    ارزش ها و اولویت هاشون رو آگاهانه انتخاب می کنند، عادت هاشون رو خودشون آگاهانه شکل می دن، دوستان و اطرافیانشون رو آگاهانه انتخاب می کنند و …
    این کنترل و مدیریت انسان های توانمند روی جنبه های مختلف زندگیشون باعث میشه که بتونن آینده خودشون رو مطابق میلشون شکل بدن.
    مانند یک کشتی که قبلا روی آب ها سرگردان بود و هر روز با هر بادی به سویی حرکت می کرد اما به مقصدی نمیرسید، اما ما اقدام می کنیم و سکان و کنترل آن را در دست می گیریم و بتدریج به سمت موردنظرمان هدایتش می کنیم.
    اگر بخواهیم طور دیگری از قول آقا معلم بیان کنیم، کارهای انسان های توانمند و موفق بیشتر از جنس اقدامه تا پاسخ.

    • پوریا صفرپور

      علی جان خیلی شیوا مطرح کردی و مثال دقیقی زدی.
      حقیقتش اینه که من مدت ها درگیر این بودم که چقدر اختیار این سکان دست ماست. اما خیلی وقته که دیگه تمرکزم رو گذاشتم رو بخشی که مطمئنم درش دخیلم و میتونم تا حدی این دخالت رو کشف کنم.
      لحظه ای که این انتخاب رو میکنیم بسیار شیرینه و ادامه مسیر بسیار سخت.
      در مورد نقلی که از آقا معلم عزیز کردی باید بگم که یکی از عجیب ترین جمله هایی بوده که تو عمرم شنیدم و دروغ نگفتم اگه بگم روزی نیست که بهش فکر نکنم.
      باعث دلگرمی و افتخارمه که به اینجا سر میزنی علی عزیز

    • پوریا صفرپور

      در این مورد دارم تقوی سختی پیشه میگیرم فواد
      در حدی که میترسم جواب ساده ترین مشورت ها یا اظهار نظر ها رو بدم.
      یه جور مسخره ای وسواسی شدم اصلا. اما با این حال به قول تو عبرت نمیگیرم ما😉

  2. پوریا جان
    حرف هات برام قابل درک هست. من هم چنین تجربه هایی را داشتم. وقتی افراد گارد گرفته و به صورت مطلق صحبت می کنند و به سختی حاضرند نظرات و حرف های دیگری را بشنوند که شاید گاهی متناقض با آنها و باورهایشان باشد. به قول تو سنگر دفاعی می گیرند و منتقد را دشمن متخاصم.
    صحبت هات برام این طور تداعی شد. افرادی که اینقدر دور خودشان حصار کشیده اند همچون کرمی عمل می کنند که دور خودش و باورهایش پیله ای تنیده و حاضر نیست از آن دل بکند و پرواز را تجربه کند.

    • پوریا صفرپور

      مثال زیبایی زدی معصومه جان
      راستی به نظر حقیر جدیدا خیلی بهتر مینویسی.
      من که لذت میبرم

نظر شما چیست؟