شیوه رِندانه یافتن راه حل!

سال ۹۳ تا ۹۴ حدود دوسال از بیهوده ترین سالهای عمرم رو تو یک کارگاه راه و پل سازی گذروندم. اگر از اتوبان امام علی حوالی مشیریه رد بشید، شمایل کارگاه خسته دولت آباد رو مشاهده میکنید. تقریبا از ۴ سال پیش که من پام رو اونجا گذاشتم همین شکلی بود که الان هست.

دلیل اصلیش هم از برکت شهرداری محترم تهران بود که به هزار ضرب و زور و صد کش و قوس این پروژه تعطیل و کاملا زیان ده رو سرپا نگه داشته بود. تقریبا از ۲ سالی که من اونجا بودم میتونم به جرات بگم پیشرفت پروژه ما از ۷ درصد بالاتر نرفت. (هفت درصد رو تقسیم بر ۲۴ ماه بکنید تا عمق فاجعه رو درک کنید!)

میشه تصور کرد با این پیشرفت چشم گیر پروژه، حدود ۸۰ نفر(!) پرسنل حقوق بگیر چه مگس پرانی در طول روز داشتند. به طوری که گاهی عصرها بخش های مختلف به دید و بازدید هم میرفتند تا بلکه ساعت بشه ۵ و بیهودگی شون رو جای دیگه ای بیرون کارگاه دنبال کنند.

یکی از بهترین تصمیم هایی که تو زندگیم گرفتم بیرون اومدن از اون کارگاه بود. عوامل زیادی دخیل بودند تو این تصمیم. از جمله اینکه به وضوح میدیدم آدمایی که تو اون سیستم هستند دائما دارند شکل شدیدی از طلبکاری و شو آف رو هر روزه تمرین میکنند که بلکه حقوق آخر ماه رو به خودشون حلال بدونند. روزایی که تصمیم گرفتم اونجا رو ترک کنم روزهای سختی بود واسم. میدونستم اوضاع کار بیرون به قدری خرابه که امید کار پیدا کردن خیلی کم هست. اومدم بیرون و حقیقتا هم همینطور شد. میتونم بگم حتی تا یک سال بعد هم من رنگ ثبات کاری رو به روی خودم ندیدم ولی نمیدونم چرا هیچوقت از این تصمیم ذره ای پشیمون نشدم.

از اینها بگذریم بهونه این نوشته این شد که چند وقت پیش معاون کارگاه مذکور رو دو روز پشت سرهم تو مترو دیدم! از اونجا که هیچ علاقه ای به شنیدن صداش و هم کلامی باهاش در خودم پیدا نکردم تا زمانی که پیاده بشم تمرکزم بر شمردن سوراخ های هواکش های مترو معطوف کردم، بلکه ایشون هم چشمش به ما نیفته.

زیاده گویی نکنم. عجایب اون کارگاه کم نبود. درواقع هر دری رو باز میکردی صحنه ای حیرت آور از نوع بشر میدیدی که برای پند گرفتن یک قوم کافی بود! هرکس هم به طریقی مایه مباهات کارگاه بود. اما این آقا که عرض کردم (معاون کارگاه) خصلت عجیبی داشت که بعد از مدت ها کشف شد.

مشکل غیرمنتظره تو هر کار و تو هر کارگاهی هست. اما کار تخصصی ایشون این بود که میگشت باگ ها و سوتی های مشتی کارگاه رو پیدا میکرد، حسابی روش فکر میکرد و شیوه حل قابل قبولی براش پیدا میکرد و تو جلسات مهم یهو مینداختش تو بغل مدیریت و باعث و بانی مشکل! وقتی همه بهم میپیچیدن که حالا چطور این مسئله آبروبر رو حل کنند، آقای حلال مشکلات درست مثل سوپرمن وارد ماجرا میشد و راه حل پیشنهادی رو میریخت وسط.

مثلا یه بار به خاطر تعویض نقشه ها، کارگاه اصلا حواسش نبود و حدودا ۳۰ متر اتوبان رو زیرسازی، جدول کاری و آسفالت کرده بود. خب شاید ۳۰ متر چیز زیادی به چشم نیاد اما با توجه به هزینه های سنگین پروژه های راه سازی، رقم و عددیه واسه خودش. ایشون هم بعد از موشکافی نقشه ها و یافتن راه حل درست به رسم عادت همیشگی وسط جلسه کارگاهی وظیفه خطیرش در شستن سرپرست اجرایی رو به خوبی تمام انجام داد.

بنده مدت ها به این عمل جذاب فکر کردم و دیدم واقعا اگر کمی رقیق تر و دل رحمانه تر صورت بپذیره چیز بدی هم نیست. اینکه قبل از طرح مشکلاتی که به چشممون میاد حداقل یک راه حل منطقی هم براش جمع و جور کنیم. اما خب این شکل از ارائه ش که بیشتر بخواد ابزار تخریب و خودهمه چیزدان پنداری بگیره اصلا صورت خوشی نداره.

خلاصه داستان های اون کارگاه کم نبود. بسیاری ش هم تلخ. اونقدر که گاهی که از کنار کارگاه رد میشم ترجیح میدم خودم رو با گوشی یا کتابی سرگرم کنم تا چشمم بهش نخوره.

نظر شما چیست؟