سفر به هرمز
قسمت دوم

سفرنامه اول هرمز با این خط تموم شد که:

برگشتیم به اسکله و من که جانِ دوباره گرفته بودم، در دَم، یک پیشنهاد احمقانه ی قایق سواری رو پذیرفتم که تو پست بعدی در موردش خواهم نوشت!

بعد از فراز و نشیب گم شدن تو کوه های هرمز در جستجوی ساحل مفنق، جان نحیف من فقط استراحت میخواست و دیگه هیچی. هرچقدر باید خوش میگذشت خوش گذشته بود و هرچقدر باید دهان این جانب آسفالت میشد شده بود! مثل مادر مرده ها یه گوشه میدون وسط شهر نشسته بودم، داشتم همینجور قلپ قلپ آب به دهان تشنه حواله میدادم و بند پوتین شل میکردم. حالا که اسم پوتین اومد اینم بگم که من همیشه با افتخار این پوتین ها رو میپوشم. آخه پوتین های سربازی م هستن. حقیقتش یه بار یکی ازم پرسید چرا اینا رو میپوشی، گرم نیست و فلان؟ بهش گفتم اولا به تو ربطی نداره، اگه گرم بود نمیپوشیدم. بعدشم نهاد معظمی که من درش خدمت کردم، لطف کرده به ازای گرفتن ۲۴ ماه از بهترین روزهای زندگی من، این یک جفت پوتین نو رو به من داده! درسته باید به حال این معامله و معامله گران بی عقلش گریست اما خب من دلم نمیاد چیزی که بابتش دو سال وقت گذاشتم رو بندازم دور😉. (جدا از شوخی، پوتین های معرکه ای هستن، مرگ ندارن به قول ملت)

بِگذریم، جانی در بدن نمانده بود و نایی در پاها هم نبود که به جایی برم و چادر بزنم. همون وسط میدون آش و لاش افتاده بودم. موتوری ها مثل مور و ملخ چرخ میزدن تو شهر. چند دقیقه ای گذشت که یکی شون اومد جلوم وایساد. حال اینو نداشتم که بگم جایی نمیرم. پرسید چند نفرین؟ گفتم تنهام. گفت آخه آدم عاقل تنها میاد سفر؟ پاشو بریم مفنق!

اتفاق سوم:

مفنق رو که گفت آه از چهارستون بدنم برخواست. زبانی که تا اون لحظه الکن بود به داد در اومد و گفتم شما هم خودتونو کشتید با این مفنق. هیچ خبری نبود. من رفتم هیچکی نبود اونجا. بنده خدا که فهمید من اشتباهی رفتم و اونجا مفنق نبوده بهم گفت که همین یک ساعت پیش اونجا بوده و حدودا ۵۰ نفری اونجا کمپ زدن.

ما رو میگی، جان دوباره گرفتیم! پرسیدم با چی میریم، پاسخ اومد که با “قایق خودم”. یه نیگا به سر و هیکل ش انداختم، دیدم والا همین هوندایی که زیر پاش هست از سرش هم زیادیه. گفت دارم واسه یه گروه اوکراینی که کمپ زدن هیزم میبرم. اگه میای بیا مجانی بریم.

خب حقیقتش اگه تا اون لحظه تردیدی در تصمیم بود، این کلمه لامصب “مجانی” همه تردیدها رو به باد داد و این شد که در چشم به هم زدنی رفتیم و به قایق حضرت آقا دخول کردیم. چه عرض کنم!؟ قایق که نبود، تکه چوبی بود بر آب! یاران موافق  کم کم جمع شدند و شدیم ۴ نفر. یکی خوراکی برداشته بود، یکی هیزم بار کرد، یکی هم یکی دو نایلون اون پشت قایم کرد. ما هم تو دلمون گفتیم “به ما چه چی بود”.

ساعت حدود ۱۱ شب بود. سوار که شدیم، دوستان فهمیدند یکی چراق قایق رو کش رفته و نور نداریم! همون لحظه یکی شون جا زد و گفت من بی چراغ نمیام ، آب پایین اومده، میخوریم به صخره ها و .. من چشام چهارتا شده بود که دیدم رفیقمون استارت رو زد و گفت میریم، پناه بر خدا! آخرین باری که توی دلم به این محکمی گفته بودم پناه بر خدا، شب قبل از کنکور سال ۸۸ بود. البته با نتیجه ای که از اون کنکور حاصل شده بود فهمیده بودم، رابطه مستقیمی بین پناه بردن به خدا و در امان موندن از فجایعی که حماقتش به شخص خود آدم برمیگرده وجود نداره.

رفتیم. مفنق دقیقا طرف دیگر جزیره بود و ما باید جزیره رو دور میزدیم. از اونجا که آب پایین اومده بود، میترسیدن نزدیک به ساحل حرکت کنند، همین شد که دایره بزرگتری رو برای دور زدن جزیره انتخاب کردند. حدودا بیست دقیقا بود که راه افتاده بودیم و خلاصه کلافه از همه چیز یکی از همراهان دست انداخت و موتور رو خاموش کرد! داد و بیداد میکرد، الا و بلا به کاپیتانِ کار کُشته ما بد و بیراه میگفت که تو مارو به کشتن میدی و من دیگه جلوتر نمیام. من که مثل بچه یتیما یه گوشه کوله پشتیم رو بغل کرده بودم، به آنی تمام مبانی دین مبین از جلوی چشم هام رد شد! یاد تمام نمازهای نخونده افتادم. گناهای کرده و نکرده! یه نگاه به جی پی اس انداختم و فشارم افتاد! پسرک احمق، ما رو برداشته بود آورده بود وسط دریا. کلی از ساحل دور بودیم..

بحث و جدل تموم شد و قرار شد با کمک جی پی اس من و کور سوی نوری که از جزیره معلوم بود به سمت ساحل بریم. با بدختی و با نور بی رمق گوشی سعی میکردیم سر صخره هایی که از آب بیرونند رو ببینیم تا بلکه بهشون نخوریم. نمیدونم خدا رحم کرد یا یکیمون نون خیری داده بود به کسی و عوض ش رو نگرفته بود یا هرچی که خدا اینبار پناه ما شد و کورمال کورمال رسیدیم به ساحل! ساحل مفنق. دلم فقط خواب میخواست. کلی چادر اونجا بود. دلم حسابی گرم شد..

پلانکتون-هرمز
این صحنه زیبا رو موجوداتی به نام پلانکتون ها ایجاد میکنند. یه چیزی مثل کرم شب تاب دریایی!(تصویر از اینترنت)

از لحظه ای که ساکنان ساحل بنده رو با پلانکتون ها آشنا کردند، انگار دنیا رو داده بودند بهم. این موجودات کوچیک، واکنش شون به ترس، نور آبی هست که از خودشون متصاعد میکنند. وقتی با پا میپری تو آب یا یه سنگ کوچیک پرت میکنی تو آب، بلافاصله دور و اطراف اونجا یه دست آبی میشه! شگفت انگیزه!

صبح مفنق بی نظیر بود. گروه اوکراینی مذکور، همه باهم داشتند نرمش صبحگاهی میکردند. خیلی از این کارشون لذت بردم. اینکه آدم تو سفر، عادت های خوب مثل ورزش و کتاب خوندن رو حفظ کنه خیلی خوبه.

منظره صبح زودِ ساحلِ مفنق

اتفاق چهارم رو نوشتم و پاک کردم. اما چرا؟

صبح که شد، با فرهاد آشنا شدم. رفتیم ساحل رو قدم زدیم. دانشجوی روانشناسی بود و میگفت پنج ماهه از هرمز بیرون نیومده. حسابی جا خوردم، پرسیدم چکار میکنه تنهایی اینجا. گفت تنها نیست و بچه های زیادی از جاهای مختلف ایران اینجا زندگی میکنند. ادامه داستان، برگشتنمون به هرمز و رفتن به خونه های این بچه ها بود. آدمای عجیبی بودند، خیلی عجیب. دوست داشتم داستان شون رو اینجا بنویسم، اما ترجیح دادم جزو راز جزیره بمونه. اونها از همه جا بریده بودند و یه زندگی درویش مسلک تو هرمز داشتند. به هیچی قانع بودند.

درک شون نکردم، حتی بعدتر ها هم هرچی فکر کردم درکشون نکردم. همین که اسیر یه جزیره سرگردون به اسم زمین هستیم کافیه. راستش حاضر نیستم اسیر جایی کوچیکتر از اون باشم..

سفرنامه های دیگه رو میتونید از اینجا مطالعه کنید.

4 دیدگاه برای “سفر به هرمز
قسمت دوم

  1. وااای، عجب تجربه ای… من اصولا خیلی به سفر کردن فکر میکنم، و بیشتر الان تو ذهنم تجربه ش میکنم، گاهی اگر شرایطش پیش بیاد بتونم سفر یک روزه برم(سفرنامه شو که خوندی؛)
    اما قطعا در آینده سفر نقش پررنگی تو زندگیم خواهد داشت. نقشی که اصلا نمیتونم نادیده اش بگیرم و بهش نرسم.

    تصور اون پلانکتون ها و راه رفتن کنار ساحلی که آدمی توش نیست و پست قبلیت بهش اشاره کردی خیلی برام شگفت انگیزه! چه برسه به تجربه واقعیش!

    1. امیدوارم یه روزی حسابی پا بذاری تو جاده.
      فرصت کشف کردن هر چیزی که فکرش رو بکنیم تو سفر هست.
      من هم مثل خودت فعلا دارم سفر رو ذهنی تجربه میکنم !
      مشغله و معذوریت های مالیِ این روزها و تصمیمی که برای ثبت نام تو دوره تور لیدری گرفتم فکر می کنم نذاره تا آخر سال حتی از تهران خارج شم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *