راهِ ساده ترِ گفتن

پیش نوشت: معصومه عزیز در وبلاگش متنی رو نوشته بود با عنوان “من هم سرنوشت باد هستم.” که خیلی به دلم نشست. برای معصومه چند خطی کامنت نوشتم. نمیدونم چه خودشیفتگی بود که بهم اجازه داد کامنتم رو اینجا هم منتشر کنم. شاید دلیل اصلی ش یک چیز بود و اون اینکه بعضی حرفها درست حرف دل آدم هستند، بی زیاد و کم. یعنی در خلق اونها جوهره ای از خود آدم هست، از تجربیاتش، از آزمون و خطاهاش و از فکرکردن هاش.

اصل مطلب:

خالص ترین احساس رو من از نوشته های آشفته و نویسنده های سردرگم دریافت میکنم. تراکم و صف بی نظم کلامت، درهم و برهم بودن احساساتی که هر کدام از این کلمه ها جدا جدا به دوش میکشند. به خیالم از زمانی که حسی در ذهن شکل میگیره، تا وقتی مغز براش کلمه ای درخور پیدا میکنه، تا زمانی که اون کلمه رو در کنار کلمات دیگه میذاره و جمله مناسی به وجود میاد و به زبون جاری میشه یا به صفحه سفیدی نگارش میشه، بی شک اون حس ارزشمند اولیه بارها و بارها از فیلترهای عجیب و غریبی عبور میکنه و شاید در نهایت چیزی که ازش باقی میمونه اون حسی نیست که منظور اصلی دل ما بوده.

تازه خیلی از حرفهای دل ما تا آستانه ابراز کردن قدم میذارند، اما در آخرین لحظه پوششی از “شرم“، “ترس“، “ترجیحِ نگفتن” یا “بیهوده پنداشتن” جلوی آفرینش اونها رو میگیره.

حس میکنم دو عاشق یا دو دوست قدیمی یا دو شریک کهنه کار(چه فرقی میکنه؟ فکر میکنم مسئله اصلی در اینجا قدمت یک رابطه ست، نه نوعش) در به کار نگرفتن کلمات ماهرترند تا دو همراه تازه کار. احتمالا راه ساده و سر راست دو چشم به هم، خیلی کوتاه تر و روشن تر از مسیر پرپیچ و خم زبان باشه. شاید اون زمان که کودک بودیم و تنها زبان ما چشمهامون بود، هم کلامی دلچسب تری با مادر داشتیم، تا امروز که دلی پر از کلمات داریم.

  1. پوریای عزیز راستش کامنتت برام بسیاربسیار گویای حال و احوال آنروزهایم بود اومدم اینجا بگم پاسخت رونوشتم اگه دوست داشتی بیابخون دیدم اینجاهم نوشتی برام جالبه که اون احساسات من ادامه دارشده و تبدیل به چیزی دیگر در تو شاید انسانها در چیزی ورای خودشون که خودشون هم نمیدونن چیه با هم مشترکن شاید انسانها ادامه همند شاید احساسات بعد از مدتی که در من زیستند می روند که زیستن با دیگری راهم تجربه کنند نمیدانم چیست در اینها در ما که توان درک هم را به خوبی پیدا کرده ایم چه اتفاقهای خوبی در اطراف ما در شعاع بودن و نبودن ما رخ می دهد نمیدانم نامش را چه بنامم الان دارم پی میبرم به تفاوت خودمان و دیگر موجودات زنده اینکه یک چیزهایی هست حتی ورای بیگانگی ما از هم ورای مسافت ها ورای بودن ها که به ما معنا میدهند . این معنی تو از نوشته من برایم فوق العاده گیرا بود و عجیب دلچسب با تروشات دوباره ذهنم. میستایم این قلم را و این حال را و این دوستان را

    • پوریا صفرپور

      “احساسات بعد از مدتی که در من زیستند می روند که زیستن با دیگری راهم تجربه کنند”
      تعبیر خیلی زیبایی بود معصومه. شاید بشه طور دیگه ای هم گفت.
      دیروز دوستی به من گفت من نسبت به تو احساسات خام تری دارم پوریا. بهش گفتم من به همچین چیزی معتقد نیستم. خامی برای عقله نه احساس. درهمه ما وجوه مختلف احساس هست. یعنی همه ما از عشق تا کینه، از دوستی تا تنفر ، از محبت تا کدورت و هزاران هزار احساس دیگه رو نهفته داریم.
      حالا در مواجه با هرچیز هستی، مثل نوشته تو، بخشی از اون احساسات جون تازه میگیرند و بیدار میشن و به قول تو به حیاتشون ادامه میدند. اما اینبار در زندگی دیگری و با مصادیق دیگری.
      ممنونم از کامنت بسیار ارزشمندت معصومه.

نظر شما چیست؟