دلنوشته برای تو (۲)

امروز به زندگی مان فکر میکردم،

از نگاه تو کودکانه یا مضحک است اما نمیدانم چرا برای آنچه در ذات هستیم و آنچه تابحال تجربه زندگی بشر بوده، استعاره ای مانند رسوب به ذهنم خطور میکند. شاید دلیلش خاصیت تجمعی رسوب است. اینکه زمان سالها و سالها روی هم تلنبار میشود و سن ما را بالاتر میبرد. ما که میگویم یعنی من، تو، زمین و تمام متعلقاتش. اینکه حجم عظیم هرچه تولید میکنیم روی هم جمع میشود. از کتاب و علاقه بگیر تا زباله ها و نفرت ها.

دوست ندارم با تو مطرح کنم و یا رو در رو از آن باتو حرف بزنم ، اما امروز داشتم به زندگی فکر میکردم، به اینکه انگار ما روی رسوب هزاران سال اتفاق نسشته ایم. کودکی را تصور کن که ۳ هزار سال پیش در حال بازی به دور از سیاه چادری در صحرای سینا، زیر سم اسب هایی که برای فرعون زمان خبری میبردند له شد و مُرد. بدون آنکه فرصت کند حتی مرد بالغی شود. بدون اینکه فرعونی باشد. چه اسمی از او مانده؟ آیا ردی که از او هست را میتوانی از لای سنگهایی که بر آنها نشسته ایم پیدا کنی؟

سیریوس میگوید هفت هزار سال دیگر، از آثار شکسپیر هیچ چیز جز گرد و غباری به جا نمی ماند. شاید موضوع تحقیقی باستانی شود، شاید اسباب خنده ای و یا شاید تنها نشانه هایی از چگونگی زیستن در دورانی که من و تو هستیم. شاید با خود بگویی ما در دوران شکسپیر نبودیم و چند صد سالی دیرتر از او زندگی میکنیم. میخواهم از تو بپرسم تا بحال وقتی در اخبار صحبت از کشف مومیایی میشود، برایت اهمیتی دارد آن جسد برای سه هزار سال پیش بوده یا سه هزار و سیصد سال!؟

جانِ دلم، حتی اگر به عقیده بعضی ها زمان مفهوم عینی و وجود خارجی نداشته باشد، من فکر میکنم نمیتوان استعاره ی لایه لایه روی هم قرار گرفتن جهان را کتمان کرد. انگار در هر دوره یک عده فرصت این را داشته اند که “روی خاک” زندگی کنند و بدشانسیِ اینکه نسل بعدی آنها را دفن کند. وقتی به لایه ای که در آن زندگی میکنیم فکر میکنم، کافی ست چشم هایم را در سکوت و خلوت ببندم تا دانه به دانه ذرات غباری که در حال نشستن روی صورتمان هست را احساس کنم. به این تعبیر که به خیال من ابدا پوچگرا و یا غمگین نیست (و شاید از منظر تو هست) فکر میکنم. احساس میکنم ما به طرز عجیبی دچار و درگیر “ظاهر” چیزی که هست شده ایم. دلیل آن هم مشخص است. من و تو استعاره را سخت تر از عینیتی که میبینیم درک میکنیم. استعاره ی اینکه ما در حال دفن شدن هستیم و اگر خوب نگاه کنیم به زمینی دل خوش کرده ایم که در این خصوص برای کسی تابحال مکانیزم متفاوتی اتخاذ نکرده است.

برای دلخوشی من هم که شده و با عینکی که من به چشم میزنم، تنها برای چند لحظه در اطرافت نگاهی بینداز. نظم بی اندازه و ظاهر بسیار بی نقص زندگی گول زننده نیست؟ تو آن را شبیه پرده ای که هر لحظه امکان فرو ریختن آن هست نمیبینی؟ چرا به من تلخ میخندی؟ این اصلا چیز غمگینی نیست و قرار نیست با فکر کردن به آن دچار یاس شویم. به خیالم باید استقبال کنیم از هرچیزی که کمک میکند تا موقعیتی که هستیم را بهتر درک کنیم.

متاسفانه در این زمینه ما مخلوقات فراموش کاری هستیم. ما فراموش میکنیم تا آن زمان که به اندازه قد ما غبار از آسمان بریزد و از قواره معمولی مان بالاتر رود، در خوش بینانه ترین حالت ۴ تا ۵ دهه زمان باقی ست. ما حتی از درخت ها و لاک پشتهایی که آنها را به اسیری داریم رسواتریم! آنها بهار و زمستان های بیشتری از ما روی زمین زیست میکنند.

در این بین فکر میکنم ما با اضطراب پنهان و وحشتناکی در حال چیدن بی نقص ظاهر هستیم. به نظرم در هیچ دوره ای به اندازه امروز ظاهر همه چیز انقدر دقیق و بی نقص طراحی و اجرا نمیشده. نمیدانم، شاید روزی هم جنبشی راه بیفتد برای دست کشیدن از این وسواس دیوانه وار. امیدوارم آن روز، کمی از تن من و تو بالای خاک باشد. همین که دهانمان بیرون باشد کافی ست تا برای شان هورا بکشیم یا دستهایمان که برایشان تمجیدی بنویسیم. از این پاها، از این پاها که تا نیمه در عصر موفقیت های تمسخرآمیز دفن شده، امیدی به پیوستن به آن قبیله هست؟ نمیدانم، هر روز سعی میکنم دور آنها را کمی خالی کنم. گوش کن، نباید زیادی در این غبار دفن شویم میفهمی؟ من از منظره مجسمه هایی که در اطراف من و توست خسته ام. با تو هستم که هیچ چیز را جدی نمیگیری… با تو هستم و نمیدانم چرا وقتی از قبیله ام حرف میزنم تلخ میخندی؟ ما بایستی سبک باشیم و آماده دویدن. بایستی وقتی صدایشان به گوش رسید تند تند بدویم، به آنها برسیم و جایی کنار آنها راه برویم، فریاد کنیم و شادمان ادامه دهیم.

خیال میکنم قبیله ای شکل خواهد گرفت که از وسواس نسل دیوانه روی زمین فرار خواهد کرد. تو فکر میکنی دلیل آن چیست؟ این که صفت خوب هرچیزی با “بیشتر” بودنش مترادف شده است؟ اینکه سرزمین هایمان را به آتش میکشند تا به مردمان و رقیبانشان از دور سیاهی دود و تباهی و رسوایی ما را نشان بدهند. از تعیین و اختراع این همه سکوی افتخار احمقانه برای طبقه های متوسطی که ما باشیم. (اشتباه نکن، تو میدانی من از آن بیچارگان ضد سرمایه داری نیستم که وقتی صندلی اتوبوس هم خراب باشد یاد رئیس و مدیرشان می افتند.) باید شکرگزار باشیم که آزادی بیان از اختراعات این بشر است (و البته ابزاری برای لاف زدن سیاستمدارانشان) . پس احتمالا کاری به کار قبیله ما نخواهند داشت.

امروز به زندگی فکر میکردم، به تو و به اینکه ما چطور انقدر جدی به زیستن مشغولیم!؟ به اینکه چرا گاهی وسط شلوغی می ایستم و درک نمیکنم چرا داشتم انقدر تند راه میرفتم؟ به اینکه از کجا شروع میکنیم و چرا هوسِ توقف به سرمان نمیزند؟ به اینکه انگیزه ما برای توصیه بِهَم چیست؟ به اینکه این همه ایده موفقیت آمیز از کجا به ذهن ما خطور کرد!؟ “این همه راه” را از کجا گیر آوردیم و جلوی پایمان چیدیم که حالا یادبگیریم چطور همه آنها را برداریم و یکی را انتخاب کنیم!؟

احساس میکنم صدای کسانی که روی آنها نشسته ایم شنیدنی نیست، حتی اگر دست دور گوش بگیرم و به زمین بچسبانم. و حقیقت این است که صدای من هم به جایی آن بسیار بالاترها نخواهد رسید. پس امید در همین جایی که هستم معنی پیدا میکند و درهمین زمانی که در آن زیست میکنیم. شاید دیوانه کننده باشد جانم، شاید بگویی پر از پوچی ست. اما من فکر میکنم باید روی خوش نشان داد به هرچیزی که کمک میکند تا موقعیتی که هستیم را بهتر درک کنیم.

این جمله کامو را دوست دارم:

ثبات و روشن بینی، تماشاگران ممتاز نمایش ظلمانه ای هستند که در آن پوچی، امید و مرگ پاسخ یکدیگر را میدهند.

بدون شک در این بین، من و تو همچنان طرفدار امید هستیم و گوش به زنگ هو هوی صدای قبیله مان.

پینوشت تکراری:

این پرت و پلاها مخاطب خاص ندارند.

  1. یکم سلام،
    دوم عجیب نوشتنت مرا به مال و هوای نوشته های گیله مرد نادر ابراهیمی در یک عاشقانه آرام انداخت.
    و سوم خدا خیرت بدهد که آنچه بر دل سنگین بود و به قلمم نمیچرخید گفتی…
    من هم بیزارم ازین دویدن ها، حتی زیاد کتاب خواندن ها، این سوال اساسی من در مواجه با هر فعالیتی است:تهش که چی؟ کجای این تاریخ فانی را میخواهم بگیرم، من که نمی مانم، همچنان که دیگرانی، همه این روزها هم به تعبیر تو قرن‌ها بعد قرار است نقش مومیایی بازی کنند.
    راستش اینطور و با این حرفا خیلی زیاد ارام می شوم و بیشتر از این دو دستی میچسبم به علایقم. حواسم هست همین دو روز زندگی را دارم که می توانم «تنها دوست بدارم» و به جای اینکه فکر کنم میخواهم با این دویدن ها به جایی برسم و نامم را تاریخ ثبت کنم، به این فکر میکنم که خودمم را زندگی میکنم و عشقم را در دل کسانی که امروز دارمشان حک می کنم. گور پدر تاریخ و شهرت و پول!

    • پوریا صفرپور

      پرنیان عزیز، ممنونم از تو
      اولش ترسیدم که مبادا از این پرت نوشته های من برداشتی کرده باشی که بخواد به انفعال نتیجه گیری بشه و خوشحال شدم که ته داستان ختم به علاقه های شخصی و دوست داشتن دیگران شد.
      راستش من فکر میکنم اندیشیدن به این شیوه، به نوعی راه رفتن روی لبه نازک شمشیر است. شاید این سمت و آن سمت آن پوچی و ناامیدی ست و راه باریک و دشوار میان آن امیدواری و زندگی.
      به خیالم راه را از هر طرف و به هر شیوه که نگاه کنیم باید سو سوی امید و تلاش و زندگی در دور دست آن مشخص باشد.
      همونطور که تو خوب درک کردی، صحبت این وسط از الگوهای غالب شده و تله هاییست که به نام موفقیت و کلمه مسخره ی “زندگی نرمال” در گوش ما وز وز کرده اند.
      ممنونم که با وبلاگت آشنام کردی و به قول بهروز ایمانمهر چراغ بودنت در اینجا رو روشن کردی.

  2. سلام رفیق ممنون که افکارت رو به اشتراک گذاشتی. بسی لذت بردیم. واقعیت من هم مثل تو وقتی به این همه مصنوعات گول زننده و سرگرمیها نگاه میکنم غمین میشوم. سرگرمی ها یی که شبیه اسباب بازی برای یک بیمار دم مرگ است تا فراموش کند واقعا چیست.

    • پوریا صفرپور

      تشبیه زیبایی بود رفیق.
      ولی نمیدونم چرا من غمگین نمیشم.
      بیشتر مثل بچه دبستانی ام که رفته بازدید یه کارخونه صنعتی و هیچی سر درنمیاره! یک جور حیرت و بازیگوشی و حماقت همزمان!

نظر شما چیست؟