دلنوشته برای تو (۱)

امروز هم بی قرار زده بودی به جاده ی گپ و گفت. از هر دری چیزی میگفتی. بی وقفه گلایه میکردی، بی اساس دلشوره میگرفتی و بدتر از همه بی دلیل امیدوار میشدی..

هزار بار گفتم بی گدار آب به آسیابِ امید نریز. بی پروا شانه به شانه زندگی نزن. از هر کسی که گوشه این راه نشسته بپرسی، برای تو داستان این گذار را تعریف میکند. یکی شان میگفت مسیر گاهی سخت و گذرگاه بدجور تنگ است. گاه جا برای دو شانه نیست، راه به اشاره ای آوار است. میدانی آوار چیست؟ یک بار یکی برایم از خفگی گفت. گفت هرچه صدا میزدم هر چه دست و پا میزدم کسی راه نفسم را باز نمیکرد. میگفت معجزه شد، وگرنه تابحال مرده بود. بعد هم پرسید تابه حال نفست تنگ آمده یا نه؟

“معجزه” چه کلام عجیبی ست. نه؟ من گاهی به ظاهر کلمات دقیق ام. مثلا ” لبخند” را ببین. یک کرشمه ی دلنشین از حرف ب تا حرف دال در آن نمیبینی؟ حالا به “خشم” نگاه کن. کلمات حرف نمیزنند جانم؟ میدانم، میفهمم که ما سال هاست خندیدیم که نوشته ایم لبخند، از کوره در رفته ایم که نوشته ایم خشم. این معنا را من و تو سالها بر دوش این چند حرف پیوسته که نامش “کلمه” ست، تل انبار کرده ایم.  اما تو به “معجزه” فکر کن. من میترسم از این کلمه. میترسم از زیبایی ذاتی که در آن هست. به خدا نسل ها و قوم و قبیله های زیادی در حسرت این اتفاق تمام شده اند.

من اهل نصیحت نبودم. تو خوب میدانی هر اتفاقی را بهانه کرده ام تا تو را تبرئه کنم. اهل شمردن سال و ماه هم نبودم جانم. اما این مردم همه چیز را توی کله ت فرو میکنند. ما چشم بین هزار ناگوار باز کردیم. چرا باید فکر کنم تو جایی از کار را خراب کردی؟ اینکه دنبال اتفاق ها را بگیریم تا به یک مسیر روشن از علّت ها برسیم مریضی نیست جانم؟ چرا کسی اینها را که همیشه لجن علیّت را هَم میزنند تا چیزِ درخوری برای حرف زدن پیدا کنند بستری نمیکند؟ من همیشه تو را بخشیده ام. هیچوقت نپرسیدم چرا آهسته میروی یا چرا آرام نمینشینی یک جا. چرا باید بِگردم و بین هزارتوی گذشته برای تو از ثانیه های مرده لباس معناداری بدوزم؟ قواره ی هیچ انتقادی هیچوقت اندازه هیچ اتفاقی نبوده جانم. بوده؟

همیشه وقتِ بی قراری، با چشم بسته با تو از ستاره ها حرف زده ام. برای اینکه آدمی وقتِ نگاه به زمین، داستان هیچ ستاره ای را باور نمیکند. آخرین بار که وعده یکی شدن با جهان را زمزمه میکردیم یادت هست؟ کنار دریا بودیم، تو با حسرت نگاه میکردی. من نشنیده بودم کسی به دسته موج هایی که یک سمت میروند حسادت کند. دوست داشتی برای ابد جایی بین آنها داشتی. خاطرت نیست، اما من خوب به یاد دارم آخرین بار که از کنار درختی در بیابان عبور میکردیم هم همین را گفتی.

همه این ها را گفتم که تکرار کنم از حالا تو را بخشیده ام. برای هرباری که دویدی و دور شدی از همه و بعد باز مثل همیشه صدای زنگوله ها را پی گرفتی و خودت را توی هیاهوی گلّه جا دادی. من قول میدهم هربار جای سرزنش تو، چشم بسته از ستاره ها حرف بزنم. یا از هرچیز بعیدی که تورا آرام کند.

تیرماه۹۶

پی نوشت:

این پرت و پلاها مخاطب خاص ندارند.

  1. الهام فیض الهی

    بارها گذرم به اینجا افتاده. چند ماهه میام و میرم اما هیچ وقت نموندم بخونم ببینم چی نوشتی. تیتروار بین نوشته ها چرخیدم . امروز خوندم و دیدم که چقدر نوشته‌هات دلنشین هستن. بخصوص این یکی.
    گفتم حالا که خوندم برات کامنت بذارم حضوریمو بزنم 🙂

    • پوریا صفرپور

      الهام عزیز، دوست نادیده
      ممنونم ازت
      باعث افتخار و دلگرمی منه که بارها به وبلاگم سر زدی.
      امیدوارم اگر روزی وبلاگت رو راه انداختی آدرسش رو بهم بدی.

        • پوریا صفرپور

          به به. ممنونم
          چشم و دل ما روشن.
          چه خوب کردی گذاشتی
          البته فکر کنم من قبلش منزل بلاگفات رو یافته بودم!

          • پوریا صفرپور

            آره. شاید
            خوشحالم که بالاخره لینک دادی وبلاگت رو.

  2. من همیشه تو را بخشیده ام. هیچوقت نپرسیدم چرا آهسته میروی یا چرا آرام نمینشینی یک جا. چرا باید بِگردم و بین هزارتوی گذشته برای تو از ثانیه های مرده لباس معناداری بدوزم؟ قواره ی هیچ انتقادی هیچوقت اندازه هیچ اتفاقی نبوده جانم. بوده؟

    شامل مقادیر زیادی حکمت.
    کارت درسته:))

    • پوریا صفرپور

      لطف شماست صدرا عزیز
      باعث افتخارمه که به اینجا سر میزنی

  3. پوریا جان. سلام.
    به بهانه روشن شدن در وبلاگ دوست‌داشتنی‌ات خواستم بگم اینها اصلا هم پرت و پلا نبود و من هرچندبار که خوندم نه تنها از لذتش کم نشد که بیشتر هم شد. قلم روان و توانایی داری. بهت تبریک می‌گم.

    • پوریا صفرپور

      بهروز عزیز
      چه حس خوبی سراغم میاد وقتی دوست تازه ای به دوستای خوبم اضافه میشه.
      ممنونم از لطفی که به این دست نوشته داشتی.
      راستی این تعبیر “روشن شدن” چقدر به دلم نشست بهروز

نظر شما چیست؟