درباره ی این بیست و چند سال

یکی دو روز پیش، آب از سر ۲۶ سالگی ما گذشت و مرز مسخره سال و ماه یک کَمَکی جا به جا شد و به قول یکی از دوستان دست دیگری بر این چوب خط رفت و ما به اصطلاح شدیم ۲۷ ساله!

اول از همه رویداد جالبی رو تعریف کنم که خون تازه رو در رگ های این حقیر جاری کرد. شب تولد بود و ما به رسم هر سال غوطه ور در خیال سال و ماهی بودیم که مثل برق گذشت و در حالا دو دوتا چهار تای اینکه در این عمر رفته چه ها دادیم و چه ها نگرفتیم. بگذریم، مثل هر سال به این رسیدم که در این گذر عمر، ما مثل پیاده ای کورمال کورمالیم و جهان اسب تازه نفسی که هربار به سمت و سویی میره و خلاصه از این تعبیر ها😉. مسخره نکنید، جدا این پرت و پلاها از سرم میگذشت. این و بسیار چیزهای دیگه. اتفاق تازه این بود که بیشتر از هر سال و ماه و لحظه دیگه ای خودم رو پذیرفتم و باور کردم که در این پهنه هستی گاهی از وهم چیزهای بی خودی میترسم و بیشتر از هر زمان دیگه ای دست گذاشتم روی همان جاهایی که درد میکند (جای خاصی رو متصور نشید تا عرض کنم خدمتتون)

برای سالها من این خودِ سرکش و رام نشدنی را سرزنش کرده بودم که ای بی خرد، نشد یک بار مثل آدم راه به جایی ببری و خیره به سو سوی دل خوشکنک های اون دور دست، مثل بچه آدم راست بروی. هربار به گله ای رسیدی یک ناز و افاده جفت و جور کردی که اینها چنان اند و چنین اند و جوب اینها کجا و این “چ” مثقال آبی که من به هزار بلا جمع کردم کجا؟ خلاصه، تهش هربار مثل گاوی که به قول مادرم ته شیردوشیدن که میرسد لگد را حواله همه چیز میکند، زدی زیر هرچه که بود. (البته مادر عزیز این مثال رو در وصف من بکار نمیبره 😉) سالها خودم را با این استعاره و تمثیل ها سرزنش کرده بودم. گاهی فکر میکردم گاوم که وقتی میبینیم دارند زیادی میدوشندم میزنم زیر همه چیز، گاهی فکر میکردم حیوانی نااهل ام که هرجا طناب همه را میبندند به نرده ی عادت، یکهو رَم میکنم و احترام بزرگ مزرعه را یکجا به زمین میریزم.

امسال فهمیدم نه گاوم و نه حیوانی نا اهل. من همینم، پستاندار دوپایی که یکی دو میلیون سال پیش از روی چهار دست و پا بلند شد و خمیده خمیده روی این دو استخوان دراز ایستاد. چند صد هزار سال سرش خورد به سنگ و درد را نفهمید. کسانش مُردند و مرگ را نفهمید. دوست دارم برای یک بار داد بزنم ای لعنتی ها، اجداد من برای فهم یک چیز به ظاهر ساده مثل علیت چند صد هزار سال با سر پردرد و دست و پای پرزخم سر به بستر گذاشتند و خوابیدند. فردایش و دوباره فرداهایش سرشان “تااق”، باز به همان سنگ روزهای پیش خورد و باز قصه از نو تکرار! من فرزند همین بشرم! من اگر قرار بود راه گله پیش بگیرم که همان چند صد هزار سال پیش بین کرگدن و گورخرها برای خودم جایی پیدا میکردم.

سرتان را درد نیاوردم، امسال از این خبرها نبود، نگاه که کردم دیدم نسبت به سالهای پیش وقتم را بیشتر صرف مطالعه و یادگیری کرده ام. برای اولین بار برای شغلم استراتژی بافتم و بالاخره امسال بود که فهمیدم زمان مثل ماهی لیز چه تند از این دست به آن دست میپرد و اگر تورِ دُرست و حسابی دَست و پا نکنی معلوم نمیشود اصلا تو شکارچی این معرکه هستی یا او!؟ خلاصه در فکر و خیال این ها بودم که معین زد روی شانه ام و گفت “پسر، بیست و هفت ساله شدی رفت!”

معین از آنهاست که چیزهای ناجور را خوب توی صورت میزند و دوای تلخ حقیقت را درست توی حلق آدم میریزد. اصلا برای همین است که هشت سالی ست باهم رفیق هستیم. گفتم لجم میگیرد وقتی به بیست و هفت فکر میکنم، احساس میکنم این حس بد را اعداد فرد به آدم میدهند. یک طور احمقانه ای انگار بیست و هفت از بیست و هشت به سی نزدیک تر است. یادم آمد این سی سالگی هم از آن دیگرآموخته های احمقانه است. میخواهند بگویند آنطرف سی سالگی همه چیز کندتر میشود. انگیزه ات کمرنگ تر میشود. میخواهند از همین حالا خود را برای یک بازنشستگی بی حاصل آماده کنند اما تو راهم در جریان این مسخره بازی بگذارند. “یا تا اون موقع یه کاری کردی، یا دیگه نمیتونی کار بزرگی بکنی!” بعد همین دلقک ها در تلگرام برایت پیام فوروارد میکنند که فلانی تا ۵۰ سالگی سواد نداشت و با ۱۰۰ جلد کتابِ نوشته از دنیا رفت و ادیسون ۹۹۹ بار رشته در حباب شیشه ای فروکرد و سر ۱۰۰۰ امین بار فلان شد و الخ.

در همه این افکار غوطه ور که دیدم ساعت از ۱۲ شب گذشت و کسی محل اعرابی هم به ما نگذاشت. آقا دریغ از یک تولدت مبارک خشک و خالی! حقیقتش به طور بچه گانه ای غصه ام گرفت! رفتم زیر پتو و گفتم پسر دیدی چه شد؟ امسال انقدر طاقچه بالا برای رفقا و فک و فامیل گذاشتی که تهش شد این. حقیقت این بود که من به تبریک گفتن هرساله تعداد زیادی از دوستان عادت داشتم و امسال برایم عجیب بود که همه یکباره و یک جا فراموشم کرده بودند.خیلی دمغ بودم و گرفتم چنان با یک اخم و تخمی خوابیدم که خودم دلم برای خودم سوخت!

صبح که بیدار شدم آثار غصه رفته بود، نشستم یکی دو دقیقه ای خودم را نصیحت کردم که خجالت بکش بچه جان، تو خودت هم اگر پیام اخطار پرداخت وام دانشجویی نمی آمد یادت نبود امروز چندم ماه است و اصلا کدام ماه است! حالا توقع داری دوست و آشنا بنشینند و روز بشمارند که روز تولد تو کِی میرسد؟ خلاصه همین طور دلم رو گرم میکردم که دیدم در ورودی خانه صدا خورد. به معین گفتم غلط نکنم این فرخ، همسایه طبقه سوم باز برای حساب کتاب قبض، کله صبح جمعه روی سر ما خراب شده!

فرخ نبود! خانم ترابی طبقه چهارم هم نبود! جمشید، تعمیرکار سر کوچه مان که امکان دارد یکهو ساعت ۲ نصفه شب برای دست کشیدن به سر و کله آب گرم کن از راه برسد هم نبود! جمع دوستان بودند با یک کیک و یکی از این برفهای شادی که آدم ذوق میکند هی زیرش برقصد! قند توی دل من یکی که آب شد. میان زمین و هوا بودم از دلخوشی. جای شما خالی. تا ظهر هم زیر همان برف شادی زدیم و رقصیدیم!

پرسیدم چرا شمع نداره؟ گفتند دیگه پررو نشو!😀

خلاصه که بیست و شش تا از این ها که بهشان میگوییم سال گذشت. خواستم بنویسم ساده نبود، آسان نگذشت. . خواستم بنویسم ولی دیدم تو بهتر از من میدانی، بهتر از من یادت هست. چهار پاراگراف دیگر نوشتم و پاک کردم، تیتر واره ای از داستان سختی تمام این سالها بود. دیدم شرح این ماجرا را هرچه خلاصه تر بنویسی چگال تر است. برای روح آدمی خوب نیست، برای کسی که این سطرها را میخواند صحبت از روز و روزگار گذشته جز بی مهری و حبس وقت نیست. دوست دارم بنویسم در شروع این فصل تازه از زیستن، مدت هاست بیشتر از هر زمان دیگری احساس سرزندگی میکنم. حس میکنم شوق یادگیری و عطش میکدن جانِ زندگی در من این روزها فراوان است. من این روزها همه چیز دارم. در بین این داشته ها دریایی از ندانسته و نشناخته هم هست. این تناقض هرچند که عجیب، اما کِشنده ی من به تمام جهانی ست که نیامده و هنوز در راه است.

پی نوشت ۱: دوست داشتم عکس بذارم و اسم ببرم از رفقای جانِ دلم. اما حفظ حریم شخصی اونها واجب تر بود.

پی نوشت ۲: عکس بالای متن مال همین یکی دوماه پیشه. فکر میکنم گویای چیزیه که من امسال بودم الان هستم. مسافر، تنها و دلخوش به ادامه ی جاده.

15 دیدگاه برای “درباره ی این بیست و چند سال

  1. خب با تاخییر خیلی زیاد تولدت رو تبریک می‌گم. البته این تبریک بهانه‌ است چون مدت‌ها بود که دلم تنگ شده بود و فرصت نمیشد که وبلاگتو بخونم، البته این روزا کلا وبلاگ‌خوانی هام کم شده مع الاصف!
    نمیدونم تهران هستی یا نه اما مشتاق دیدارت هستم:)

  2. سلام پوریا جان.
    تولدت مبارک دوست خوبم. چقدر خوب که صبح، اینجوری سورپرایز شدی.
    اتفاقاً چند روز پیش تولدم گذشت. یکی از دوستان نازنینم که ازش توقع نداشتم بهم تبریک گفت و چقدر خوشحال شدم. ولی از اون قدیمی‌ها، تقریباً هیشکی تبریک نگفت. البته توقعی هم نداشتم. وقتی من ماه به ماه خبری ازشون نمی‌گیرم، چه توقع زیادیه اگه بخوام روزشماری کنن تا برسه به روز تولد من.
    بازم خدا را شکر پایان داستان تو شیرین بود. هرچند اگر منصف باشم، پایان داستان من هم خیلی شیرین بود.
    راستی منم با دوستات موافقم. واقعاً دیگه پررو نشو. شمع چه صیغه ایه؟ کیک رو خراب می‌کنه. همینجوری خوردنش خیلی بیشتر حال می‌ده.
    شاد باشی عزیز دل.

    1. مرسی سینا
      راستش آره
      فک میکنم دیگه زیادی زده خوشی زده بود زیر دلم😉
      ببین منم همین فکر رو میکنم پسر. جدا ما سال به سال از دوستامون خبر نیمگیریم. دیگه توقع معنی نداره.
      من خودم تو این یکی دو سال به عمد تولد هایی رو تبریک نگفتم که یه حداقل رشته هایی که هست هم پاره شه. حقیقت اینه من خودم بیشتر از هر وقت ذیگه معتقدم کمیت بالا مخصوصا توی رفاقت افت بدجوری تو کیفیت زندگی ت ایجاد میکنه
      از خلوتت لذت ببر رفیق. سال دیگه اگه همین دوستتم تبریک نگفت غم به دل راه نده😉

  3. تولدت مبارک رفیق | خوبه که تو یه کیک کوچولو هم برات فرستادن . بنده که به ۳۲ سال رسیده ام نه کیک تولد خودم رو خوردم و نه کسی برام تولد گرفته ولی بی خیالش من وقتی خودم یادم نیست که کی به دنیا آمدم دیگه چه توقعی از مردم دارم:)

    1. مرسی رفیق
      به جان پوریا عرض کردم که فواد، اگه پیام بانک نمی اومد منم یادم نبود!
      و اینکه شما روز تولد بده ما اقدام میکنیم فواد جان.😉

  4. میلاد با سعادت شما را تبریگ میگویم ❤❤❤ ارزوی عمری طولانی همراه با سلامتی و دلخوشی 💗
    ضمنا: شما در تقویم شمسی ۲۶ ساله و در تقویم میلادی ۲۷ ساله هستید😘
    امیدوارم تولد ۹۶ سالگیتون رو همراه چند صد فرزند و نوه و چندین عیال جشن بگیرید😆💗

    1. درود به دوست سیستانی من
      زنده باشی حامد جان
      سلام گرم من رو به سالار و باقی دوستان برسون
      تبریک میگم بهتون بابت افتتاح خانه بوم گردی زیباتون.
      لحظه شماری میکنم برای دیدن دوباره شما

  5. عکست خیلی قشنگه.

    بچه بودم موقع انتخاب دوست پسر همچین عکسایی خیلی روی من تاثیر میذاشت. :))‌ به جاده زدن. سفر رفتن. عکاسی . لنزهای بزرگ دوربین. کوله پشتی. آدمی که تو خودشه. خدای جذابیت بود برام همچین تصویری. تا بلاخره با همچین آدمی یه مدت دوست شدم و تبش خوابید. هاها

    1. الهام!
      چرا من چند سالی دیر به دنیا اومدم آخه!😉
      خیلی حال کردم با فانتزی هات دختر😂
      امیدوارم شدم به این عکس. باید روش کار کنم پس😎

  6. سلام پوریای عزیز. خوبی رفیق ؟
    آقا من به تولد و تبریک گفتن عادت ندارم و ۱۰ سالی است که این رسم را کنار گذاشته ام. چون به قول خودت در طول آن سال ها همیشه احساس تنهایی می کردم و به این فکر می افتادم که چرا مگر من چه کرده ام که کسی به فکرم نیست ؟
    کلا در طول این ده سال من سعی کرده ام یک خَر باشم و حالش رو ببرم.
    بگذریم .
    می دانم و می توانم از همین جا احساسش کنم که چه کشیده ای . چون تک تک این نوشته ها را مزه مزه کرده ام آن هم با طعمی تلخ تر از دبل اسپرسو.
    خوشحالم که راحت را یافته ای و لذتش را میبری.
    خوشحالم که در راه یاد گیری افتاده ای و مشتاقش هستی.
    خوشحالم که تنهایی سفر می کنی تا اینکه خودت را پیدا کنی .
    و از همه مهمتر خوشحالم که خوشحالی هایت را می نویسی تا دوستی مانند من را خوشحال کنی.
    موفق باشی رفیق.
    راستی تولدت مبارک. :)))

    1. سعید عزیز
      ممنون که سنت شکنی کردی 😉
      دلگرمم به دوستی کسایی مثل تو.
      این روزها متممی ها رو دو چندان دوست دارم رفیقم.
      روزگار به کام همه مون باشه ایشالله.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *