درباره مهاجرت

عامه آدم هایی که هر روز میبینیم و با اونها گپ و گفت داریم تو خصوصیات بسیاری باهم مشترکن. بگذریم از اینکه همه خیال میکنیم یونیک هستیم. در فیزیک بدن و رنگ چشم و اینها آره، ولی در تصمیم گیری ها منظورمه.

من معتقدم با یک پرسشنامه تک پرسشی میتونی سراغ خیل عظیمی از اطرافیانت بری و جواب های بسیار همگرایی بشنوی.

برای مثال به ۱۰ هموطن رندوم رجوع کن و بعد از کمی گپ و گفت درباره اینکه پراید چرا شده ۱۰۰ میلیون تومن، آروم و زیرپوستی و با کمی گرفتگی در صدات بپرس که:

موندم مهاجرت کنم یا نه؟

پاسخ به شما قریب به ۹ به ۱۰ یک جواب خواهد بود.

 

ناتوانی در حل مشکلات درجه چندم

پیش از ایام کرونا، به یک کلینیک دندان پزشکی رفتم تا یکی از دندان هام رو پر کنم. ساعت حوالی ۳ عصر بود. (این ساعت برای اکثر مشاغل نیم روز تلقی میشه تازه). خانم دندان پزشک قرار بود دو تا از دندان هام رو پر کنه و از بس ناله کرد که من ترجیح دادم با این حجم بی حوصلگی ش و خستگی ش، فعلا بذارم فقط یکی از دندون هام رو گند بزنه توش. (و زد)

دائم میگفت خسته ام و دیشب هم تا دیروقت اینجا بود. عجیب تر وقتی بود که همکاراش برای نهار بهش ملحق شدن و در یک مراسم دست جمعی بالای سر من نالیدن. یکی میگفت کتفم درد میکنه و اون یکی میگفت که نمیدونم کدوم غضروف ام سائیدگی پیدا کرده و باید برم عمل ش کنم.

همه اینها بخاطر کار بود و برای من عجیب بود که این حجم از نالیدن رو من در وسط تابستان از زبان هیچ نانوایی که داره دستش رو میکنه تو کوره و بیرون میاره هم نشنیده بودم.

خانم دکتر گفت فقط منتظرم ساعت ۸ بشه و با پرواز خودم رو برسونم کیش. اینجا بود که دلم براش سوخت. چون یاد حرف نسیم طالب افتادم که میگفت شغل تون رو درست انتخاب کنید، چون افکار مربوط به شغل تون تو ساعت های بیکاری هم میاد به سراغ تون. لذا مطمئنا کیش رفتن هم قرار نبود دردی رو دوا کنه.

داستان دندون پزشک ها رو برای این تعریف کردم که یک عقده گشایی کنم.

اون زمان که ما قرار بود سال اول دبیرستان انتخاب رشته کنیم کافی بود یکی از این پرسشنامه های تک پرسشی رو پیش ۱۰ تا از آدم های دور و برت ببری با این مضمون که “دندان پزشک بشم خوبه یا نه؟”

جواب اینبار ۹ به ۱۰ هم نبود. یه آره محکم از دهن همه میشنیدی. تمام هنر در Reasoning ملت هم این بود که خب پول توش داره!

درست، پول توش داره و من با این سیگنال مشکلی ندارم که چیزی که پول توش داشته باشه خوبه. (دیگه از سن و سال ما گذشته که این چرندیات رو بپذیریم که دنبال علاقه برو پول خودش میاد. این یکی از فریب کاری های زمانه ما بود که دوست دارم یه بار یه پست درباره ش بنویسم.)

مساله اینه که وقتی شما به نظر عمومی مراجعه میکنی مسائل همین طوری حل میشن. مثلا پول توش داره.

ادله ها تک پارامتری هستن. ملت همینطوری تا ۵۰ سالگی رو در یک اداره نشستن. چون بیمه رد میشه! همینطوری هممون رفتیم دانشگاه، چون بدون مدرک که نمیشه! و غیره.

ما و دیگرانی مثل ما از سوال دوم و سوم و چهارم در مورد یک مساله میترسیم. چرا چون زمانی رو صرف فکر کردن بهش نکردیم و یا کردیم اما پاسخ به سهولت و سرعت پرسش اول بدست نیومده.

درسته، شما گاهی به راحتی از یک شرکت بیرون میای و میری تو یک شرکت دیگری. چرا، چون فکر میکنی اونجا بهت احترام نمیذارن. یه آدم میتونه بگه همین یک دلیل برای من کافیه تا یک شرکت رو ترک کنم. اما وقتی موضوع انتخاب شغلت، یا محل زندگی ت یا نحوه زیستن هست، موضوعات انقدر ساده و درجه یک نیستند.

 

مهاجرت یک موضوع درجه یک نیست

یکی از این پرسشنامه های تک پرسشی رو بردارید و به ۱۰ نفر از آدم های دور و برتون رجوع کنید: مهاجرت بکنم یا نه؟

اینبار تنها به اون ۱۰ تا آری که میشنوید بسنده نکنید و بپرسید چرا.

تو الان چند ساله کار کردی؟ میتونی یه ماشین بخری؟

پسرخاله عموم الان فلان جاس، داره پیتزا جابجا میکنه. BMW زیر پاشه

تو کرونا دولت برداشته ۱۰۰۰ یورو داده در تک تک خونه ها

….

اینها کتمان شدنی نیست. این کتمان شدنی نیست که ما درجایی بسیار غیرنرمال زندگی میکنیم و سوژه های هر روز ما برای یک سال روزنامه های یک کشور اسکاندیناوی هم قابل هضم کردن نیست.

اما دقت کنید، اتفاقی که داره میفته از همون جنس هست. از جنس اینکه پاسخ به یک سوال پیچیده با دم دستی ترین جواب ها داره بازخورد میگیره

صحبت فقط سر بالابردن عدد هاست.

میزان حقوق، مترمربع محل سکونت، تعداد کشورهایی که میتونی با اون ویزا بری، تعداد دفعاتی که میتونی در سال سفر بری.

باز هم میگم، من با این ها به عنوان سیگنال مخالفتی ندارم. برای هر آدم عاقلی اینها نشانه های یک زیستن آسوده تر هست.

تعجبم از این همه پاسخ یکسانی هست که آدم ها به این پرسش میدن!

یه بخشی از مساله ام هم سر هزینه هایی هست که باید بدی و کسی هیچ حرفی از اونها نمیزنه. چون هیچکدوم اینها خودشون تو اون موقعیت نبودن. همونطور که هیچکدوم شون اون موقع دندون پزشک نبودن.

 

نظر جمعی اگر سیگنال نیست پس چیه؟

یک وقت هست که نظر جمعی در خصوص موضوعی با تعداد پارامتر بسیار کم و ساده هست. برای مثال اغلب آدم ها یک ملک چسبیده به یک قبرستان رو به این راحتی ها نمیخرن. یا مثلا هیچ کسی تو ایران دست رد به به یک وام ۴ درصدی که بشه ۴ ساله پسش بدی نمیزنه.

جیزهایی هست که همه میدونن خوبه، چون واضحه خوبه و چیزهایی هست که اغلب آدم ها بهش تردید دارن، چون واضحه که باید بهش تردید داشته باشی. اغلب اینها درجه یک هستند. یعنی هرکسی Xش رو بذاره در این معادلات Y بسیار همگرایی نسبت به دیگران کسب میکنه.

من فکر میکنم ما تو حل مسائل غیر خطی بسیار ضعیف و بیچاره ایم. یک پولدار ایرانی تو آرایشگاه و در جمع هم محلی هاش نمیتونه از تو ایران بودنش دفاع کنه و مجبوره جلو همه اعتراف کنه که اون هم باخته و اینجا مونده.

 

به فهم خودمون توهین نکنیم

از نظر من هیچ اشکالی نداره که ما نتونیم یک سری از معادلات زندگی رو حل کنیم. خیلی از مسائل رو حتی نمیشه پارامترهاش رو درست شناخت. از بس زیاد هستند و از بس که پیچیده و گره خورده با مسائل دیگه هستند. (حالا کاری نداریم که یه سری راه افتادن و دارن آموزش هرچیز پیچیده ای در زندگی رو پکیج وار میفروشن)

چیزی که باعث میشه ما فهم خودمون رو به سخره بگیریم اینه که مسائل پیچیده و چند لایه رو درست مثل یک معادله ساده تعریف کنیم. و بگیم همینه دیگه، واقعا برات واضح نیست؟ واقع نمیفهمی که همینه؟

پاسخ به این سوال که من باید مهاجرت بکنم یا نه به تنهایی این نیست که یک کانادایی میتونه با حقوقش چیکار کنه و من میتونم با حقوق یک ماهم چکار کنم.

رفاه یکی از فاکتورهاست. تنها یکی از فاکتورهاست.

این سالهای خفن زندگی ماست که داره در این تردید میگذره که داره زندگی ام اینجا حروم میشه یا جای دیگه ای فرصت شکوفا شدنش هست یا نه.

حرفم این نیست که مهاجرت خوبه یا بده.

حرفم اینه که نمیشه همه سوالات رو جواب داد.

و نمیشه هم با تردید زندگی کرد.

با خودم میگم بعضی از سوال ها رو شاید اصلا نباید بهش فکر کنی.

باید انجامش بدی و بذاری به گردونه بخت.

اگه یکی از من بپرسه به نظرت مهاجرت بکنم یا نه، پاسخم اینه که:

ببین حست چیه؟ حس ت خوبه از زندگی در اینجا؟

حس ات خوبه اگه بری جای دیگه زندگی کنی؟ (داستان اینه که این آخری رو هم نمیدونی اخه)

 

پی نوشت:

یک چیز دیگه که در مورد فکر کردن به مهاجرت غمگینم میکنه اینه که موضوع شده برد و باخت.

در ذهن ما اینجور تپوندن که یک عده هستند که رفتند و بازی بردند

و یک عده هم هستند که نرفتند و زندگی رو باختند.

ینی حتی اگه شما سراغ یک پزشک بری که در ایران ماهی ۲۰۰ میلیون درمیاره و به حدی از رفاه و آزادی عمل دسترسی داره که هم صنفانشان در هیچ جای دنیا ندارن، باز هم خودش رو یک بازنده میدونه که تو ایران مونده. بخدا که اون هم خودش رو با پسردایی باباش که تو در و داهات های آلمان پیتزا میده دست مردم مقایسه میکنه. ناراحتم میشه تهش!

6 دیدگاه برای “درباره مهاجرت

  1. حق با توئه ، منم هر وقت سایت اقای شعبانعلی را چک میکنم مطالب دوستان را هم چک میکنم و یکی از آدمهایی که سایتش را چک میکنم ، حتما توئی….برات الان کامنت می زارم.
    جدای از اینکه مشکلات موجود در این خطه از زمین را نمیشه نادیده گرفت و هر چیزی ناگزیر بر افکار و رفتار ما تاثیر خودش را می زاره و نمی تونم این مسئله را کتمان کنم. اما موضوعی که به تجربه کسب کردم و یک جورایی حکم فکت ( چیزی که هست و جریان داره) را برای من داره، اینه که همه ما آدمها ( نه فقط ایران و ایرانی) یک سری موجودات آشفته ایم که هیچ درکی از زندگی کردن نداریم. ما فقط یک سری مقلد صرفیم که فقط در دنیای مقایسه زندگی میکنیم و مدام به دنبال الگوها و پترن هایی هستیم که خودمون را در اونها جای بدیم ، فرقی نداره کجای این کر ه خاکی جای گرفته باشیم.
    برای همین شخصی سازی انجام دادیم و فکر میکنیم یونیکیم. من خیلی بهش فکر کردم و البته جاهای مختلفی از دنیا هم سفر کردم و مردمانی را از نزدیک دیدم و با آنها زندگی کردم و به جرات می تونم بهت بگم هیچ یونیک بودنی وجود نداره ، شاید الان پیش خودت فکر کنی که اینطور نیست اما داری این مسئله رو انکار میکنی. تو فقط متفاوت کاندیشن شدی. مردمان سرزمین هایی که ما آرزوی انها را داریم ، حمام های زیبا و خانه های زیبا داشتند و نام تمدن بر آنها گذاشته بودند اما از درون انها هم هیچ تفاوتی با من و تو نداشتند. آنها هم رنج هایی داشتند که شاید دردش کمتر از رنج انسان دیگه نبود . به جد می تونم بگم من یک آدم خوشحال ندیدم. خوشحال از منظری که خودم انتظار دارم . یک چیز ناب و اصیل…..یک حس خوب
    و اینجاست می تونم بگم حرفت در مورد حس را می پسندم و شاید درست هم باشه . چرا که مشکلی که هست تغییر فضای بیرونی نیست که ممکنه حال خوب و زندگی واقعی را به ارمغان بیاره ، بلکه یک تغییر در فضای درون را می طلبه. که ما جرات اون را نداریم و خیلی تنبل شدیم و بار سنگینی از قیاس و اندازه گیری ها را با خودمون حمل میکنیم که اجازه رهایی و سبکبال بودن را به ما نمیده.
    به این فکر میکنم زندگی چطور بود اگر هیچ مقایسه ای و اندازه گیری در دنیای انسانی و دنیای درون ، نه در دنیای فیزیکی که شاید لازم هم باشه انجام نمیشد؟

    1. آذربار
      خوشحالم که هنوز به اینجا سر میزنی.
      هربار از دیدن اسمت خوشحال میشم.

      با حرف هایی که زدی موافقم. خصوصا اینکه وقتی پای اصلاح خودمون میاد وسط ما موجودات بسیار تنبلی میشیم.
      من همیشه میگم. هر ایرانی بگه میخوام از ایران برم، من هیچ وقت به خودم جرات نمیکنم بگم چرا؟
      آدم چطور روش میشه بگه چرا؟ اون هم با این وضعی که الان حاکمه
      اما وقتی میبینم آدم ها منتظرن که با رفتن از اینجا بیرون و درون شون باهم بهتر شه، یه مقداری و بیشتر از یه مقداری تردید پیدا میکنم.

      ولی در مورد جمله آخر حرفت کاش توضیح بدی برام. درست متوجه منظورت نشدم.

      1. یک چیزایی می نویسم به بزرگی خودت ببخش . اگر بی معنی بود . لطفا با من موافقت یا مخالفت نکن. فقط بخون.بیشتر علاقه دارم وقتی با کسی حرف میزنم اول تکلیف لغات را مشخص کنیم . چون خیلی مهمن و هر کس بسته به کاندیشنش یک تعریفی ازش داره وقتی این کار را میکنیم اونجاست که فکر کردن با هم شروع می شه و خیلی به نظرم دلچسبه . من فقط سعی کردم با تو فکر کنم.
        ما برای چی می خوایم مهاجرت کنیم؟ تقاضا برای شدن های پایان ناپذیر ( پولدار شدن، موفق شدن، لذت های بیشتر، سفر های بیشتر و ……) دلیل اصلی مهاجرت ماست. در صورتی که هر کدام از ما هیچ تصویر درستی از هیچکدام از این موارد نداریم. فقط چون بقیه گفتن اینا خوبه ما هم باید بریم و برسیم. من نمیفهمم منظورت از شکوفا شدن چیه؟ شکوفا شدن یعنی پولدار بشی، یا یک شرکت بزنی اسمت همه جا را پرکنه؟ اگر واقعا اینها شکوفا شدنه خیلی مسخره است. ما چه می دونیم در درون همه این ادمهایی که اسمشون همه جا را پر کرده چی می گذره؟ آیا خوشحالند؟ آیا راضیند؟ آیا ترس در وجودشون نیست؟ احساس ناامنی نمیکنند؟ یا اونها هم درگیر یک چرخه باطلی شدند که ” شدن” نام داره؟
        برای من زندگی یک مقایسه بود. یک مقایسه توامان همه چیز با همه چیز دیگران و تقلای توامان برای رسیدن. زندگی تبدیل شده بود به یک مشکل که باید حل میشد. “دیدی همه این کلمات قصار که همش حرف از غلبه بر مشکلات و کم نیاوردن و اینا ر ومیزنه” اصلا انگار اینطوری تربیت می شیم که فقط مشکل را حل کنیم وسختی بکشیم و مدام جنگ و تقلا. ولی آیا اینطوریه؟ یا اصلا باید اینطور ی باشه؟ ولی مدتی که این کار را نمیکنم.توی همین خطه ای که می گی نمی شه زندگی کرد هم می شه خوب زندگی کرد . من یکی به شخصه حالم اینجا خیلی خوبه.برای اینکه حال خوب با خونه های بزرگ و فضای های باز بدست نمیاد. باید اول ذهن را باز کنیم . اینایی که می گم برای خودمم تا حدودی الان ایده است و از ایده تا عمل فرسنگ ها فاصله است . وقتی ذهن اروم و ساکت باشه مشکل فضای بیرونی و حیاط بزرگ و پردرخت هم حل می شه .من اگر ذهنم باز باشه همین کوههای خشک و بی درخت شیرازم زیبایی و ابهت خودشو داره و هر بار برای من تازه است و سرشار از چیز های تازه. نیازی ندارم حتما در دامنهای سوئیس قدم بزنم( هر چند که اونجا هم قدم زدم) .
        اینجا هم که فقط آدمهای معترض می بینم که خودشون را لایق ماندن در این خطه از زمین نمی بینند و فکر میکنند که تلف می شوند، اما دریغ که یک لحظه فکر نمیکنند ، شرایطی که ایجاد شده محصول خود اونهاست ، دنیای آشفته ی درون اونهاست که چنین دنیای بیرونی را ایجاد کرده. گیرم این دنیاشون را بردارن ببرن ینگه دنیا ، فقط می تونن یکم پول جمع کنند و دنیای بیرون را بسازند ، که چی ؟ یک سری هم که موندن هم مدام از دلایل ماندنشون می گن که چقدر خوب هستن که موندن. این دسته به نظرم از دسته اول هم حقیر ترن که فکر میکنند کسی هستند.
        برای همینه که می گم ما سرگردونیم . اصلا نمیدونیم زندگی چیه؟ این دویدن ها هم محصول آشفتگی ماست نه چیزی بیشتر. امیدوارم به ارامش برسیم. :)))))))))

        1. به شخصه زندگی رو رها شدن از آشفتگی نمیبینم.
          در رویا نمیشه زیست آذرباد
          فکر کنم که توام موافقی که زیستن بدون دست و پنجه نرم کردن با زندگی کمی رویایی هست.
          به نظرم چند حالت داره که انسان هیچ رنجی نکشه:
          یا به کل دیوانه باشه. یعنی از هشیاری لازم برای درک محیط برخوردار نباشه
          یا در وادی عرفان باشه. یعنی سعی کنه یکی یکی تمام چاشنی های انفجار درونی رو از جا دربیاره. به قول معروف به هوای نفس دچار نشه و نلغزه. (به شخصه چنین زیستنی رو برای خودم آرزو نمیکنم هیچوقت)
          و یا در رویا باشه. من تمام حالت های باقی مانده رو در این گنجوندم که انسان در رویا باشه. یعنی بنشینه و با خودش فکر کنه که چطور میشه رها شد و رنج نکشید.
          خبری از رهایی نیست. من فکر میکنم دنیای غرب هم با اون حجم از رفاه و اسودگی و تحقق رویا هم نتونسته انسان رو از رنج کشیدن دور کنه. خودت هم همنظری.
          موضوع به نظرم همون آشفتگی که میگی
          ولی نه رها شدن ازش، انتخاب اینکه آشفته ی چی باشی.
          به قول دوستی گفتنی، باید دیسیپلین داشت.
          یعنی وسط میدون رزم از اینکه داره ازت خون میره نترسی.
          باید از این ترسید که این خون داره برای چی میره ازت.
          و این چیزیه که باید از قبل با خودت توافق کرده باشی سرش.
          این توافقی که با خودت از قبل کردی رو من بهش میگم دیسیپلین.

  2. به عنوان یک برنامه‌نویس که تو ایران مونده، در عین اینکه اکثر جماعت برنامه‌نویسی که دور و برش هستن یا رفتن آلمان، یا قصد مهاجرت بهش رو دارن، کاملاً با متن ارتباط عمیقی برقرار کردم. من معادله رو واسه خودم اینطور ساده کردم که هر کشوری که زمستانهای سرد و طولانی و استخوان‌سوز داشته باشه جای موندن من یکی نیست😁 نکته دیگری که هزینه تصمیمی مثل مهاجرت رو برای من برجسته‌تر کرد، قضیه خانواده هست که به گمانم، رفتن به یک کشور خارجی اتفاقاً بیش از پیش ما رو نگران و پیگیر خبرهای ایران می‌کنه، مگر اینکه کل عزیزان و دلبستگانت رو هم با خودت کول کنی و ببری😉

    یادم هست یکبار تو اسکایپ با فردی ایرانی که تو آلمان مشغول تحصیل بود گپ زدم. حرف جالبی می‌زد. می‌گفت پارتی رفتن و کنار رودخانه راین قدم زدن، چیزی نیست که حتماً حال شما را خوب کنه. یا مثلاً می‌گفت اون ابتدای ورودش به آلمان به دلیل شدت دلتنگی برای خانواده، همیشه شبها خواب می‌مونده و حتی با خطر اخراج از دانشگاه روبرو بوده. خب اینا هزینه‌هایی نیست که مردم بخوان تو فرآیند تصمیم‌گیری مربوط به مهاجرت لحاظ کنن. فقط حکم میدن که خوبه، حتماً برو😒

    و در آخر سپاس بابت متن🌹

    1. از اینکه به اینجا سر میزنی خوشحالم سعید
      شما برنامه نویس ها هم که بابا همه میخواین برین آلمان!
      دوستای من یکی دوتاشون دارن میرن.
      خداوکیلی کاری ندارم ولی من یکی به این فکر میکنم که تو جایی مثل آلمان با اون اختلاف فرهنگی و زبانی مهاجرت کنم عرق سرد میشینه روی ستون فقراتم!
      زندگی تو کشورهایی که خودشون مهاجر نیستن به نظرم خیلی دشوار میاد. (گزینه ها محدود میشه در این صورت)
      یکی رو شنیدم که برنامه نویس هم بود اتفاقا و رفت ژاپن.
      تنم لرزید!
      بخدا تا یه هفته بهش فکر میکردم😁

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *