داستان یک سرقت

پیش نوشت ۱:

اتفاقی افتاد که دلم میخواست اینجا ننویسمش اما نهایتا ترجیح دادم خیلی کوتاه ازش بنویسم. حتما که نباید همه اتفاق ها برای همه مون بیفته تا حواسمون رو بیشتر جمع کنیم.

پیش نوشت ۲:

این نوشته یک مکانیزم دفاع روانی در برابر یک اتفاق تلخه. یه جورایی بچه پررو بازی در آوردن در مقابل یک بدبیاری تو زندگی و تمرین این عکس العمل برای اتفاقهای تلخ تر. اون رو  با چیزی شبیهِ سندروم استکهلم اشتباه نگیرید 😉. گپ و گفتی هست با سارق، خبری از همدردی نیست.

اصل سرقت:

چهار شب پیش به عادت همیشگی حوالی ساعت ۱۱:۳۰ شب از خونه زدم بیرون تا با دوست عزیزم امید که تو عسلویه کار میکنه تماس بگیرم و گپی بزنیم. امید اهل مطالعه ست و اخیرا هم اهل شعر. تو دوران دانشگاه مخصوصا سال آخر پیاده روی های شبانه خیلی دلچسبی داشتیم که همیشه با بحث و چالش همراه بود. این هم کلامی آخرشب هم به یاد اون شب ها بود، حرف ها هم از همون جنس حرف ها.

این گفت و شنود در جریان بود و من هم در حال قدم زدن وسط پارک که یکهو یه دست سنگین از پشت زد توی سرم و گوشی موبایل رو از دستم قاپید. چند لحظه ای دور خودم پیچیدم تا اینکه یادم افتاد دویدن دنبال دزد یک رفتار غریزی و آبرومندانست و خیلی زشته فردا پسفردا که آدم داره خاطره ی این حماقت رو برای کسی تعریف میکنه (یا تو وبلاگش مینویسه) بگه که نشسته و همینطور دور و دورتر شدن جناب سارق رو تماشا کرده.

این شد که دویدم! من بدو و سارق عزیز بدو! دو نفر بودند، یعنی رفیق نامردش هم تو خیابون با موتور روشن منتظرش بود. وقتی پرید رو موتور به چند ثانیه نگذشت که چهار تا میدون جلو تو رو هم رد کرده بودند. البته به شخصه از اون لحظه که قمه ۲۰ سانتی سارق عزیز در حال دویدن از دستش افتاد رو زمین، دست از این تعقیب و گریز احمقانه برداشتم و جون مبارکم رو به کف دست گرفتم و موبایل مذکور رو از دست رفته دونستم! در واقع اصلا دوست نداشتم بدوام و برش برسم تا یک شکاف تو شکمم یا یه مشت تو صورتم رو به پرونده امشب اضافه کنم! این شد که به چند تا بد و بیراه دادن رضایت دادم و مث بچه آدم راهی کلانتری سر خیابون شدم.

اما سخنی کوتاه با سارق:

  1. قبل از اینکه شما رو زیارت کنم یه بیست سی خطی در مورد سالی  که گذشت و سالی که داره میاد، تو Evernote ام نوشته بودم. از اینکه دوست دارم چه اتفاقهایی برام بیفته و برای اونها باید چه میکرواکشن ها و چه اکشنهایی تعریف کنم. چند عادت بود که باید ترکشون میکردم و چند عادت که دوست داشتم به رفتارهام تبدیل بشن. اسم چند نفر بود که باید امسال بیشتر بهشون بها میدادم و چند تا اسم بود که پارسال بیش از حد براشون وقت گذاشته بودم. اگر اونها رو خوندی ایرادی به تو وارد نیست، یعنی از تو انتظار هم نمیره که شعور حفظ حریم شخصی رو داشته باشی. ولی خواهشا لطف کن، دستت رو بذار رو صفحه و اون رو بکش تا پایین که مطلب Sync بشه. فرصت نکرده بودم اون لعنتی رو سینک کنم و الان رو لپ تابم ندارمش. یه تمرین درس ارزش آفرینی متمم هم بود که تو مترو نوشته بودم تا بعدا کامنتش رو بذارم. اون هم Sync نشده. لطف کن یه دستی هم به اون بکش.
  2. قطعا اگه چرخی تو تلگرام، ایورنوت یا wunderList ام بزنی کلی اطلاعات از زیر و بم زندگی من دستت میاد که باعث میشه بیشتر منو بشناسی. فکر نمیکنم اگه بخونیشون زیاد از من خوشت بیاد. دنیامون زیاد شبیه به هم نیست.(نمیدونم شایدم هم یه روزی بشه. اگه منم حواسمو جمع نکنم شاید تا چند سال دیگه یکی مثل تو بشم. کسی که البته روزها با یه لباس شیک و یه سِمَتِ دهن پرکن جیب مردم رو با رضایت و لبخند خالی میکنه.) اصلا همین ساعت کاری مون رو مقایسه کن. تو  شب کاری و من روز کار. اگه دوست شیم اصلا وقت نمیکنیم هم دیگه رو ببینیم. میدونم وقتت رو حروم خوندن شون نمیکنی. تو با همین وقت میتونی چهارتا گوشی موبایل دیگه کاسب شی رفیق.
  3. یه آلبوم جدید از بیسنته آمیگو و یک فایل به اسم حرفه ای گری در محیط کار از آقای شعبانعلی تو گالری گوشی هست. اولی رو گوش نکن، زیاذ آلبوم خوبی نیست. بیسنته هم به سرش زده حالا که سنش بالا رفته مثل توماتیتو و پاکو دلوسیا بزرگ یه آلبوم به حال و هوای سنتی فلامنکو و جوونی هاش بده بیرون ولی به نظرم چیز دلچسبی از آب در نیومده. اما دومی رو حتما گوش بده، به هر حال تو هم نیاز داری یکم حرفه ای تر عمل کنی لامصب! یه دزد که نباید موقع فرار قمه ش بیفته رو زمین 😉.

پی نوشت:

جدا از همه استرس و حال بد اون شبم بعد از اینکه گوشیم رو دزدیدند، دوست داشتم این اتفاق به شکل متفاوت تری تو وبلاگم ثبت بشه. دزدی از مال آدم، شکستن دست و پا، تصادف یا بدگذشتن تو یه سفر و خیلی اتفاق های تلخ تو زندگی رو بهتره اون لحظه بهش فکر نکرد یا در موردش قضاوت نکرد یا بدتر از اون، زندگی رو تحت و شعاع اون اتفاق تحلیل نکرد.  فکر میکنم خاطره ی بدترین اتفاق ها هم بعد از مدتی فرق چندانی با لحظات عادی زندگی ندارند.

تو سال جدید بیشتر مراقب خودمون باشیم، ترجیحا دیروقت تنها بیرون نریم(البته این دلیل نمیشه تنهاییمون رو با هر دیوونه ای شریک شیم😉) و سعی کنیم از کنار بدبیاری های لعنتی یه جوری بگذریم که خاطِرمون زیادی تلخ نشه.

  1. بهاره صفوی

    ای جان یاد امید افتادم. چقدر خوبه این پسر. نامه ات به آقای دزد عالی بود.

    • پوریا صفرپور

      سلام بهاره عزیز
      چقدر خوشحال شدم که دیدم اینجا سر میزنی.
      امیدوارم وبلاگت رو سریعتر راه بندازی رفیق.

  2. پوریا شاید اون قمه افتاده زمین تا تو یه کار جدیدی رو شروع کنی میشه اینجوری هم به این قضیه نگاه کنی و کلا بی خیال ارزش آفرینی و تفکر سیستمی و این حرفهاشی 🙂
    و یه چیز دیگه اگه فرصت شد راجع به سفر و این چیزها بیشتر حرف بزنیم. پارسال با دوستان متممی یه سفر خیلی خوب رفتیم. و کلا من سفر تو برنامه زندگی ام زیاد هست تا اونجایی که به مطالعه ام ضربه ای نزنه. تجربه سفربادوستان متممی از آن جهت خوب بود که دغدغه های یکسانی داشتیم و حرف مشترک برای زدن زیاد.

  3. پوریا جان سلام.
    خیلی جالب تعریف کردی برادر. یعنی تا آخرش میخکوب شده بودم که مثل فیلم ها از اثر انگشت روی قمه آقا دزده رو پیدا کنی که خب قسمت نبوده انگار 🙂

    • پوریا صفرپور

      محمدرضا قمه رو خیلی با احتیاط که اثرانگشتم روش نمونه برداشتم بردم کلانتری
      اول مامور دم در گرفت تو دستش بعد داد بغل دستیش بعد اون داد به کناریش تا رسید دسته رئیسشون!
      انقدر دست مالی شد که ناامید شدم.
      گویا جرائم زیر قتل ارزش پیگیری برای اینجور چیزا رو نداره.😍

  4. پوریای عزیزم!
    مرسی بابت نوشته ی خوب و تامل برانگیزت. فقط خواستم این نکته رو با هم مرور کنیم که بزرگ ترین سارق، شاید خود ما و زندگیمون باشه! این دو خیلی راحت و بی سر و صدا و عمیق، بهترین افکار و اعمال ما رو می دزدند و از یادمون می برند. کاش از sync کردن این ها غافل نشیم…

    • پوریا صفرپور

      جه خوب گفتی معین
      مگه نه اینه که زندگی، در هر لحظه و در هر گذر، تمام اونچه که “لحظه ی حال” نام داره رو جارو میکنه و به گذشته میریزه..این میون خیلی چیزها از خوب گرفته تا بد از تلخ تا شیرین، خشک و تر با هم میسوزند و فراموش میشند. به قول تو این میون خیلی چیزای با ارزش بیصدا و ساکت به سرقت میره.
      مرسی همخونه عزیزم😉

نظر شما چیست؟