کولونی ماکسیم گورکی | درباره داستان پداگوژیکی ماکارنکو

جلد اول را چند روز پیش تموم کردم. به قدری این کتاب ارزشمند بود که دوست داشتم حتما ازش بنویسم. اول از همه از یاور مشیرفر عزیز برای دست به دست کردن این کتاب در بین متممی ها ممنونم و بعد هم از فواد انصاری عزیزم که کتاب رو برای من پست کرد.

عجب داستانی. برای منی که از ۱۳ سالگی تا ۲۲ سالگی م رو در محیط خوابگاهی و جمعی زندگی کردم، کتاب پداگوژیکی ماکارنکو جذابیت خاص تری داشت. داستان تحسین برانگیز مردی شریف به نام ماکارنکو که زندگی ش رو تماما وقف کولونی میکنه که با افتخار نام “ماکیسم گورکی” رو یدک میکشه. پرورشگاهی پر از کودکان و نوجوانان بزهکار که هر روز و شاید بشه گفت هر لحظه مصیبت ها و جدل های تازه ای رو در خودش خلق میکنه. داستان زیستن معلمی که فقر، تربیت ناپذیری شاگردان، تنهایی و رنج رو باهم داره. البته که او میگه:

ما هیچوقت در کولنی خود هرگز کلماتی از قبیل «بزهکار» را بکار نمیبردیم و کولونی ما هرگز این‌طور نامیده نمی‌شد.

داستان ماکارنکو داستان معلمیه که با دست خالی از گروه گروه بزهکار و خلاف کاری که تحویل میگیره انسان های بدرد بخوری میسازه. کولونی که هر زمستون با چالش تهیه غذا و لباس و جای گرم و البته مصیبت های روحی دست و پنجه نرم میکنه و کم کم در خودش روح جمعی رو پروش میده که معنا و هویت تک تک شاگردانش رو میسازه. ماکارنکو به اصول تربیتی کلاسیک زمانه خودش تسلط داره، اما نکته اینجاست که وقتی میخواد اونها رو به کار بگیره، با مشکلهای بیشماری روبرو میشه. درهای بسته ای که هربار چیز جدیدی به او یاد میده. برای مثال در جایی وقتی کولونی از دزدی هایی که اعضا از آشپزخانه و لوازم میکنن به ستوه اومده مینویسه:

– چه چیزی از من میدزدید؟ در اینجا من صاحب هیچ چیز نیستم. آخر شما اینجا زندگی میکنید.

– آنتوان، ما چه زندگیانی داریم؟ مگر این زندگی ست؟ از این کولونی شما هیچ چیز عاید نخواهد شد. بیخود تلاش میکنید. خواهید دید همه چیز را میدزدند و متواری میشوند. بهتر است شما دو نفر نگهبان خوب استخدام کنید و تفنگ بدستشان دهید.

– به نگهبان باید حقوق داد و ما بدون پرداخت حقوق نگهبان هم خیلی فقیریم. ولی مهمتر از همه این است که شماها خودتان صاحب خانه باشید.

اونطور که من فهمیدم برای ماکارنکو یه مسئله اصل و بنیاد تصمیم گیری ها بود. اینکه یا مشکلات به دست همین شاگردان حل میشه و یا به همین شکل باقی میمونه. در واقع تمام تلاش رئیس کولونی به این معطوفه که در روح تک تک شاگردان این حس رو قوت بده که اونها هستند که صاحب این کولونی و در واقع صاحب این سرنوشت اند. میشه تصور کرد فهموندن این مطلب به تک تک شاگردانی که هرکدام شیوه ای خاص از شیطنت و گاها خباثت رو به نمایش میگذارند چه رنجی رو پدید میاره.

داستان کتاب داستان همین رنج هاست. میشه گفت در خلال ده سالی که ماکارنکو این کتاب رو نوشته، هر روز و گاهی به قول خودش هر ساعت مجبور به تصمیم گیری در خصوص شرایطی میشده که در اون یا باید خطا کاری رو از کولونی اخراج میکرده و یا پای تربیت او می ایستاده. ماکارنکو در تمام این سالها چندبار به غایت ناامیدی میرسه. این لحظه های ناامیدی و درموندگی همیشه به حدی قدرتمند بوده که شاگردان احساس میکردن این مرد، تمام کاری که میتونسته رو برای اونها کرده و بهتره دیگه بیشتر از این به اشتباه شون دامن نزنن. اینها نقاط عطف دردآور، باشکوه و تاثیرگذار مدرسه ماکسیم گورکیه:

من (ماکارنکو) با خستگی پرسیدم:

– باز هم چاقو کشی کرده؟

– کارابانوف  که یقه‌ی پریخودکو را گرفته بود و با زور به طرف میز من هل می‌داد گفت:

– چاقو کشی یعنی چه؟ در جاده آدم لخت میکرده.

دنیا به سرم خراب شد. بلااراده از پریخودکو  مرتعش و ساکت پرسیدم:

– حقیقتا؟

او همان طورکه به زمین چشم می‌دوخت با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد گفت:

– حقیقتا

فاجعه در ظرف یک میلیونوم لحظه روی داد. هفت تیر به دست من افتاد.

– آه! به جهنم…مگر می‌شود با شما زندگی کرد..

اما فرصت نکردم هفت تیر را به سرم نزدیک کنم. توده‌ی بچه های گریان و هوارکشان به سویم دویدند. وقتی به هوش آمدم یکاترینا گریگورییفنا و زادوروف و بورون بالای سرم بودند.

داستان پداگوژیکی – جلد اول – ص ۱۴۳

تا حالا که در اوسط جلد دوم هستم، پیش نیومده که در کولونی آذوقه یا منابعی زیاد باشه. همیشه منابع و داشته های فرزندان ماکارنکو بسیار کمتر از نیازهاشون بوده. اما شگفت انگیز اینجاست که با این حال روال تحقق روح جمعی و احساس هویت در شاگردان همیشه رو به افزایش بوده. این کمبود و قحط منابع برای کولونی ماکسیم گورکی همیشه خلاقیت ها و فشار برای پیداکردن استعدادها و داشته های پنهان رو به ارمغان داشته. باید گفت این حرف، در کلام آسونه و فقط خدا میدونه رئیس کولونی برای هر بار یافتن استعداد از وجود این شرورهای کوچیک چه مصیبت ها که نکشیده.

برای من بزرگترین درس از این مرد بزرگ توانایی فوق العاده او در توصیف تک تک شاگردانش هست. این توصیف ها رو در جای جای کتاب هست و میشه به جرات گفت ماکرانکو در این تیزبینی ها هیچ چیز رو از قلم نمیندازه. از حالت راه رفتن اونها گرفته تا شیوه نگاه کردن و واکنش به اطراف شون. از ریزترین خصوصیات فردی اونها گرفته تا تمام نقطه ضعف ها و نقاطی که البته میشه به اونها امیدوار بود. جایی در وصف یکی از دردسرسازترین شاگردان کولونی مینویسه:

اوپریشکو از تمام جهات شخصیتی قهرمان بود و در کولونی تنها از آنتوان براتچمکو میترسید، که زیر دست او کار میکرد و بارها از دست او کتک خورده بود. او به مراتب از براتچنکو بزرگ تر و قوی تر بود ولی معهذا عشق و علاقه غیر قابل توضیح که او نسبت به او و موفقیت او داشت، مانع میشد که اوپریشکو از این امتیازات خود استفاده کند.

اوپریشکو نسبت به دیگر شاگردان کولونی با برازندگی رفتار میکرد و به هیچکس سواری نمیداد. اخلاق خوب او در این مورد به او کمک میکرد: او همیشه شاد و خوشدل بود و از جمعیت شاد و خوشدل نظیر خودش، خوشش می‌آمد. به این جهت در آن نقاطی از کولونی دیده می‌شد که در آنجا حتی یک قیافه‌ی عبوس و لب و لوچه آویزانی وجود نداشت.

داستان پداگوژیکی – جلد اول – ص ۱۴۷

ماکارنکو موفق میشه. من با تمام وجود حس میکنم موفقیت برای او، دمیدن روح معنا و هویت در دل شاگردانیه که هرکدوم زندگی خودشون رو محتوم و از دست رفته میدونن. بارها تک تک اونها در لحظات توبیخ اعتراف میکنن که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند و این دلیل اصلی مسلک خطاکار اونهاست. ماکارنکو با خون دل، این روح رو دمیده و هر داستان از این کتاب شگفت انگیز، قصه یکی از این دمیدن هاست. دست آخر، کولونی هویتی که ماکارنکو به دنبالش هست رو پیدا میکنه و نمونه فوق العاده ش، توصیف مارش نظامی بچه ها در یک مراسم رسمیه:

ما همیشه دیرتر از سایرین به میدان مشق میامدیم … اما در جای صفوف و در جلوی پرچمدار و پاسدارها، در آخرین ردیف، بیرق‌داران کوچولویی خشک‌شان می‌زد و این آنقدر مجلل و معقر بود که هرگز هیچکس جرات نمی‌کرد در جایی که ما علامت گذاری کرده بودیم بایستد.

ما در پرتو شجاعت و قوه اختراع و ایداع خودمان به آسانی فقر لباسی خود را می‌پوشاندیم. ما از مخالفان جدی لباس‌های چیتی، یعنی لباس های خاص و شرم آور پرورشگاه یتیمان بودیم. ولی لباس گران‌تری نداشتیم. ما کفش نو و زیبا هم نداشتیم. به این جهت ما پابرهنه به رژه می‌رفتیم. ولی این پابرهنگی چنان نمایی داشت که گویی ما عمدا پابرهنه هستیم. پیراهن های تمیز سفید برتن بچه های میدرخشید. شلوارهای خوب به تن داشتیم. پاچه های شلوارهای سیاهشان تا زانو بالا زده شده بود و پایین تر از آن لباس زیر تمیز و سفید میدرخشید و آستینهای پیراهن تا بالای آرنج‌ها بلند شده بود. نمای بسیار آراسته‌ای درست می‌شد، صف پرنشاطی که کمی نقش روستایی داشت.

سوم اکتبر هزار و نهصد و بیت و سه، چنین صفی در میان میدان مشق کولونی  کشیده شده بود.

داستان پداگوژیکی – جلد اول – ص ۲۳۷

شاگردان ماکارنکو مردان بزرگی شدند. در کتاب نوشته که سرونوشت شاگردان او جزو کتاب های چاپ شده در شوروی ست. از افسران ارتش روسیه گرفته تا مهندسان و مدیرانی که از دل همین کوچولوهای تربیت ناپذیر سر بیرون آوردند. برای کسانی که به معلمی مشغول و یا علاقه مند هستند، کتاب پر از مثال ها و رهنمودهاییه که میتونه بسیار الهام بخش باشه.

پی نوشت اول:

برای منی که سالها در خوابگاه زندگی کردم، تک تک شیطنت ها و ویرانی به بارآوردن های شاگردان کولونی قابل تصور هست. یادم هست روزی نبود که سرپرست خوابگاه رو به ستوه نیاریم! یادم هست، ساعتی نبود که برای ریشه کن کردن نظم خوابگاه نقشه نکشیم! با خوندن کتاب ماکارنکو چیز دیگری هم در ذهنم سوال شد و البته که کمی دلم گرفت! ما، دانش آموزان به اصطلاح نخبه استان در آن مدرسه و خوابگاهی که بودیم، بارها از پداگوژیک هامون شنیدیم که «شما ها آدم بشو نیستید!». جمله ای که فکر میکنم ماکارنکو حتی یک‌بار هم به شاگردایی که مستقیم از زندان به اونجا می‌اومدند نگفت!

برای شوخی میگم: یک بار سرپرست خوابگاه که مرد مظلومی بود من و چند نفر دیگه رو کشوند توی اتاقش و با یه حالت درمونده و درحالی که اشک تو چشاش بود گفت: «بچه ها، من دوست شمام! چرا فکر میکنم که شماها میخواید منو بکشین!» واقعیت این بود که ما همچین قصدی نداشتیم! ولی مثل شاگرهای کولونی ماکسیم گورکی، یه شری که نمیدونم از چی بود، درون ما فروکش نمیکرد. البته به مرور بهتر شدیم. اون سرپرست هم نمرد، بازنشسته شد. ولی خب، کیه که آرزو نکنه کاش در اون زمان، ماکارنکویی بالای سرش بود.

 پی نوشت دوم:

من دارم کتاب رو تموم میکنم. به سنت یاور نهاده‌ی بین ما، منتظرم تا فرد بعدی خودش رو برای تحویل گرفتن کتاب معرفی کنه.

9 دیدگاه برای “کولونی ماکسیم گورکی | درباره داستان پداگوژیکی ماکارنکو

  1. پوریا عزیز
    باید از این معلم خیلی چیزها یاد گرفت همین قسمت که نوشتی ازش :
    بارها از پداگوژیک هامون شنیدیم که «شما ها آدم بشو نیستید!». جمله ای که فکر میکنم ماکارنکو حتی یک‌بار هم به شاگردایی که مستقیم از زندان به اونجا می‌اومدند نگفت!
    معلمی که بین این همه شرارت سنین پایین چنین صبری از خودش نشون میده خودش کلیه .
    خلاصه من رو هم تو لیست خوندن این کتاب قرار بدید البته با توجه به کتابهای فعلی و پایان نامه و کار و… باید چند ماه بعد سراغ این کتاب رو بگیرم.
    پوریا راستی خودتم می دونی سری پیش که نوشتم پویا سهو قلم بود 🙂

    1. مرسی وحید عزیزم
      حق با توئه. هنر این انسان در پرورش چنین بچه هایی بوده.
      کاش کتاب دستت برسه و بخونی تا هنر این آدم در مدیریت کردن هم زمان فقر و معلمی و بحران های بیشمار رو ببینی.
      بابت پوریا هم جدی نبود به خدا 🙂. مرسی

  2. پوریاجان
    چقدر خوب توصیف کردی.
    فکر میکنم معلمی عاشق بودن بسیار سختتر از اونیه که بنظر میرسه و نیاز به یک باور عمیق قلبی داره.
    و البته خوش به حال ما که یه خوبشو داریم.
    من هم مشتاق خوندن این کتاب شدم و امیدوارم بعد از مهشید نوبت من باشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *