داستان سفر به الموت
از دریاچه اوان تا دژ حسن صباح

سفر به الموت

پیش نوشت طولانی:
خاطرم میاد سال سوم راهنمایی کتاب قطور خداوند الموت رو در قفسه های کتاب خانه خوابگاه پیدا کردم. نشستم یکمی ورق زدم. از کتاب های تاریخی متنفر بودم، مثل خود کتاب تاریخ های درسی مون اکثرا نقل قولهای خشک و تحریف شده و سلسله واری داشتند که فقط مورخین عزیز ازش لذت میبردند. (البته یادمه یه مرتضی نامی داشتیم که بسیار با درس تاریخ حال میکرد. میشه تصور کرد که تو خوابگاه هم غالبا خوب کتک میخورد! آخه در جواب اراجیف بچه ها، سخن از بزرگان نقل میکرد که بر خلاف امروز چندان رایج نبود و ری اکشن کثیر جامعه دانش آموزی اون زمان الفاظ رکیکی بود که صلاح به نقلش نیست😉)
القصه ما این کتاب رو با بی حوصلگی تمام ورق میزدیم که متوجه شدیم تالیف ش از جنس روایت داستان تاریخی ست نه تحقیق و نقل صِرف از مراجع. (البته خیال نکنید اون زمان این چیزا حالیمون بود، دیدم یه جایی حسن صباح داشت یارانش رو پند میداد خیال برم داشت که داستانه )
خلاصه ما اومدیم کتاب رو از کتابخونه امانت بگیریم که کتابدار عزیز گفت این کتاب مرجعه، بچه جان برو ببینم، برو از اون کتاب قصه های نارنجی اون بغل یکی بردار بخون و غیره! خیلی بهم برخورده بود و اقدام لازم رو سریعا انجام دادم. دیگه داستان کِش رفتن اون کتاب از کتاب خونه و یواشکی خوندنش و پس ندادنش رو نقل نمیکنم که جز آبرو ریزی چیزی برای حقیر به همراه نداره.
سالها گذشت و در این بین هرکی اسم حسن صباح رو میاورد ما مثل جنازه میپریدیم وسط حرف طرف که بله آقا ما اون کتاب رو خوندیم و خیلی قطرش زیاد بود و خیلی قشنگ بود و . . پارسال، روزی از انقلاب میگذشتم که چشمم دوباره به این کتاب خورد. چنان ذوق کردم که بالافاصله خریدمش و نشستم به خوندنش! از همون وقت که راه و چاه سفر کردن رو یاد گرفتم تصمیم گرفتم که حتما یکبار سر از الموت پرآوازه در بیارم. در واقع این فکر از همون سالها که کتاب رو خونده بودم توی سرم بود و این آخرِ هفته ای که گذشت، بالاخره به خواستِ دیرینم رسیدم.

سفر نامه الموت:

سفر من از تهران شروع شد. پیمان، اخوی بنده از رشت و در محل تلاقی جاده الموت به قزوین بهم ملحق شد. از قبل تصمیم گرفتیم کل مسیر رو هیچهایک کنیم و خدا رو شکر جز در یک مورد که راننده یک نیسان آبی پول یک اتوبوس VIP رو از ما گرفت، مابقی سفر به خیر و مُفت گذشت 😊

ما اصلا تصمیم نداشتیم جایی جز قلعه بریم و اصولا اطلاعاتی از الموت هم نداشتیم. اولین اتومبیلی که دعوت هیچهایکی ما رو لبیک گفت توصیه اکید کرد که شب اول رو کنار دریاچه اِوان کمپ بزنید. جز چَشم نمیشد گفت و ما جز این نگفتیم.

راه پر پیچ و خم کوه های الموت شروع شد. منظره ها به قدری زیبا و حیرت آور بود که برای من که در اقلیم همسایه این منطقه یعنی رودبار گیلان بزرگ شدم جای شگفتیِ بسیاری داشت. منظره روستاهایی که در دل دامنه البرز میانی و در کنار چشمه های دامنه جنوبی این کوه ها، سینه به آفتاب سپرده بودند بسیار شگفت انگیز بود.

شاهرودِ پر آب از بین این کوه ها میگذره و هرقدر که جلوتر میره رودخانه های کوچکتری بهش اضافه میشند. اگر به ارتفاعات  منطقه سه هزار و دوهزار سری بزنید، سرچشمه تمام این شگفتی رو در آب شدن برف های اونجا میبینید.

بعد از رشتقون و رزجرد، رجایی دشت اولین شهر زیبا در بستر شاهرودست که اگر جاده الموت رو از قزوین پی بگیرید خیلی زود بهش میرسید. دیدن شالیزارهای برنج به فاصله کمی از دشت گرم و خشک قزوین مسافر ناآشنا با الموت رو حسابی غافلگیر میکنه!

شالیزارهای اطراف رجایی دشت (تصویر از وب سایت گیلمرد)

بین رجایی دشت و معلم کلایه، جاده ی دریاچه اوان از مسیر اصلی دل میکَنه و حسابی میپیچه توی دل کوه. تکه آبی رنگ کوچکی که روی نقشه به سختی میشه پیداش کرد، چهره زیبایی داره که مردمان الموت صداش میکنند: نگین الموت.

دریاچه و روستای زیبای اِوان

شگفت انگیز بود. با پیمان نیم ساعتی این بالا نشستیم و هیچی نگفتیم. من هرجا که خیلی کیف کنم، منظره پیش چشم رو با صدای استاد و همراهی پیانو جواد معروفی در آلبوم جان عشاق تلفیق میکنم و شک ندارم که اون لحظات جزو عمرم حساب نمیشه.(معترف و شرمسارم که این آلبوم رو خریداری نکردم و سالها پیش از دوستانم گرفتم. هرچند که پیمان سال پیش در اقدامی که باید برای برادرش درس باشه، تمام موسیقی های ایرانی ش رو پاک کرد و گفت تا وقتی بابتشون پول ندادم گوش نمیدمشون.)

لذت دیدن دریاچه زمانی دوچندان شد که شنیدیم تا دلت بخواد توش ماهی هست. بالافاصله بعد از چادرزدن، لوازم ماهی گیری رو انداختیم روی دوشمون و رفتیم رو اسکله کوچیکی که اونجا بود. چشمتون روز بد نبینه، تا اومدیم قلاب رو طعمه بزنیم و به آب بندازیم، پسر بچه ای که اونجا بود مارو نسبت به یک لیست موردی از جرائم و عواقب و خسارات و حبس و گرفتاری و مصیبت ناشی از ماهیگیری در اونجا آگاه کرد! مامور محیط زیست هم که کمی اون طرف تر نشسته بود، داشت زیرچشمی میپایید که ما کِی این قلاب رو به آب میندازیم تا یه حالی از ما بگیره! خلاصه بخیر گذشت. (ناگفته نماند که نیمه های شب نتونستیم از وسوسه ماهی گیری بگذریم. تلاشی که بحمدالله ناکام و بی ثمر موند😉)

روز دوم سفر تصمیم گرفتیم از اِوان دل بکنیم و راه مقصد اصلی که قلعه حسن صباح بود رو پیش بگیریم. راننده نیسان عزیزی که از کنار دریاچه ما رو به سمت جاده اصلی میبرد تپه های الموت رو به جِد با پیست فرمول وان اشتباه گرفته بود. این شد که در میانِ بیابانِ خدا، تپه ی سبزی رو بهونه کردیم تا بلکه پیاده شیم و جونمون رو حفظ کنیم. این رو گفتم که به خودم گوشزد کنم در پیاده شدن از ماشین رانندگان روان پریش در حین هیچهایک ذره ای شک جایز نیست.

راه بر بعدی ما، حاج آقای اهل دلی بود که به فتوای اهل دین و دعای موکد ماه رمضان، توجه ویژه ای به در راه ماندگانی داشت که ما باشیم! روحانی عزیز، بعد از سوار کردن ما و قبل از رسیدن به جاده روستای گازرخان، مراتب موعظه در باب ازدواج رو حسابی بر ما بجا آورد. بعد از اینکه به حاج آقا قول دادیم واسه خاطر دل ایشون هم که شده یه بار زن میگیریم، سر جاده گازرخان پیاده شدیم. قلعه حسن صباح بر کوهی در کنار این روستا قرار داره.

سمت راست: تصویر قلعه حسن صباح. محلی که از چهارطرف به دره ختم میشه و طی کردن مسیرش حتی با وجود پله هایی که ساخته شده مشکل هست

من اصولا بویی از عِرق ملی و حس تاریخی و این جور چیزها نبردم. تحت تاثیر قرار میگیرم، لذت میبرم از اینکه این همه جاذبه دیدنی در ایران وجود داره، اما اینکه بخوام در موردش احساسی بشم یا متعصبانه حرف بزنم رو نمیپذیرم. تصور ساختن این قلعه بر فراز این کوه عجیب و خاص مشکل بود. واقعا از هیچ سمت راه درستی به قلعه وجود نداشت که نشه کنترلش کرد.

بسیار عجیبه که حسن صباح از بالای این کوه و در پنهان ترین نقاط البرز چنان ترس و وحشتی در دل ملکشاه سلجوقی و خواجه نظام الملک می انداخته که لحظه ای از فکر و اقدامِ حمله به این دژ غافل نمیشدند

اگر کتاب خداوند الموت رو خوانده باشید، داستان یکی از حملات ملکشاه به دژ حسن صباح به زیبایی تمام نقل شده. قصه جذابِ تیز بینی حسن صباح در خالی کردن روستاهای اطراف از آذوقه و بستن راه در تنگناها به سپاه دشمن، پرورش سربازان مطیع و فرستادن جان برکفان برای ترور دشمنان در تمام ایران از این همین دژ، برای من این حسرت رو به یاد میاره که چقدر داستان در گوشه گوشه این کشور هست که میتونه حداقل خوارک قِشر سریال پسند این جامعه باشه. بلکه تشویق بشن به جای آنتالیا اول همین جاها رو سیاحت کنند.(البته که ما منکر جاذبه های اون ولایت هم نیستیم 😉)

اگر به الموت رفتید از دستبرد به باغ گیلاس و آلبالو مردم غافل نشید. از کودکی به ما گفته شده بود این شاخه هایی که از باغ تو خیابون آویزون هستن حلاله. تا دلتون بخواد از این شاخه ها و از این خیابونا تو الموت هست 😉. به شخصه از گیلاس متنفر شده بودم. اخوی بنده هم به دلیل استعمال آلبالو تا سرحد مرگ به عوارضی دچار شد که شرحش جز مایه شرمساری نیست.

این مادر عزیز پای کوه منتهی به دِژ، ادویه و سبزی و گیلاس باغ خودش رو میفروخت. محصولاتش چنان بوی تازگیِ محشری میداد که حد نداشت. درباره همه شون مُفصل توضیح میداد، آخرشم میگفت: خودم چیدمشون ها!

قصه رو کوتاه کنم. راه رو به پیشنهاد یک محلی، از قزوین برنگشتیم و از جاده الموت به شهسوار تغییر مسیر دادیم. شب حدود ساعت ۱۱ یک نیسان ما رو در بالای محلی که گفت پیج بُن اسمش هست پیاده کرد! گفتم حاجی مطمئنی اینجا جای قشنگیه؟ گفت قول میدم صبح که پاشدی کیف کنی!

منظره صبح چنین بود – ارتفاعات روبروی شاه البرز – پیچ بُن

یادتون باشه اگه به الموت رفتید و از رانندگی خودتون یا همراهتون و از سلامت ماشین تون مطمئن بودید، انتخاب جاده شهسوار شگفت زده تون میکنه. جاده خاکیه و بسیار پیچ در پیچ. برای من که زادگاهم شمال ایران و کوهستان های البرزه، دیدن منظره های این جاده کوهستانی حیرت آور بود.

دیدن صحنه تشکیل و بلند شدن مه از دامنه کوه و حرکت باوقار و صبورانه ش  از لابه لای دره ها به سمت الموت غربی، بی نظیر بود.
دوست داشتم تو این سفرنامه عکسی هم خودمون بذارم. بنده و اخوی دوست داشتنی، پیمان.

بد نیست بدونید که:

  • اگه رفتید الموت یا هرجای دیگه به هیچ وجه کنار اقامت گاهتون آشغال نریزید، مردم الموت به طور تحسین برانگیزی نسبت به این موضوع حساس اند.
  • تو محل های پرت و هر برِ بیابونی کمپ نزنید، یا اگه میزنید احتیاط کنید. الموت بسیار بکر هست و امکان اینکه نصف شب خرس، گرگ یا خوک درِ چادرتون رو بزنه کم نیست.
  • مسیر دسترسی الموت به شهسوار گاهی تا اردیبهشت هم بسته ست.  برف در ارتفاعاتش معمولا تا چندین متر میرسه. پس این مسیر رو اغلب از اردیبهشت به بعد انتخاب و تردد کنید.
  • مردم الموت، مثل جنوب رودبار گیلان تات زبان هستند نه تُرک. اگر حوصله داشتید در مورد زبان تاتی بیشتر بدونید (+)

سفرنامه های دیگه رو میتونید از اینجا مطالعه کنید.

6 دیدگاه برای “داستان سفر به الموت
از دریاچه اوان تا دژ حسن صباح

    1. سلام بله
      اما شاید به اصطلاح برای راننده کفی ینی جای صاف و صوف مث تهران راحت نباشه اونجا رانندگی کنه. چون جاده واقعا کوهستانیه.
      اما یادتون باشه با اتوبوس از الموت به سمت شهسوار راه نیفتید که واقعا خطرناکه.

  1. در جواب این که نوشته بودید نسبت به زباله حساسند:
    یادش بخیر سال ۹۳ وقتی با تور رفتیم این جا، که چقدر هم اشتباه بود🙄🙄 بین دوتا ادم کم شعور دعوا شد مردمی که مسافر بودند تخمه میخوردند و نگاه میکردند و صفا میکردند اما مردم محلی سریع دعوارو تموم کردند تذکر جدی دادند که اینجا جای این کارها نیست کلا سطع شعور مردم این منطقه بالاست دلیلش هم مراوده زیاد با توریست های خارجی و همچنین کسب درامد بیشتر از حد معمول روستانشین هاست که حاضر نیستند این فرصت فوق العاده گردشگری از دست بدند

    1. چه خاطره تلخی حامد جان
      حقیقتش اینه که منطقه الموت مردم چشم و دل سیری داره. توریست از یک طرف، باغات و شالیزارهای برنج و گندم و غیره هم همینطور.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *