روایت شیخ اسرار و شاه شهید | سفر به سبزوار (۱)

گفتند که حاج ملاهادی سبزواری بزرگترین فیلسوف قرن ۱۹ام در ایران بوده. گشت زنی امروز در سبزوار، من رو به این جای دنج و باحال در وسط شهر رسوند. یک آرامگاه دوست داشتنی و واقعا آرام. نه تنها برای ملاهادی سبزواری که در اینجا آرمیده، بلکه برای هرکسی که ناخودآگاه سر از اینجا در بیاره.

پشت آرامگاه و در دو سمت معبر اصلی درخت های کاج بسیار بلندی هست که راه رفتن در پیاده راه بین اونها رو بسیار دلچسب میکنه. انتهای آرامگاه درگاه چوبی و کوچیکی پیدا کردم که به یک کارگاه چرم دوزی ختم میشد. قراره در هفته های آینده، من از خانم محترمی که اینجا چرم دوزی میکنه چیزهایی یاد بگیرم و حتما گزارشش رو در اینجا هم مینویسم.

 

در وصف زندگی حاج ملاهادی آوردند که از دار دنیا یک جفت گاو داشت و یک باغچه! دوران تحصیل پیش او هفت سال طول میکشیده و اگر شاگردی از علوم زیر آگاه نبود، برای تحصیل اون رو نزد خودش نمیپذیرفته:

صرف و نحو عربی      منطق با تمام رسالات     ریاضیات     فقه     علم کلام

مثل اینکه از زندگی ملاهادی داستان های بسیاری بجا مونده. من داستان باحال زیر رو که مربوط به سرزدن ناگهانی ناصرالدین شاه به منزل او هست، نقل میکنم.

میگن یک بار ناصرالدین شاه دل از حرم همایونی و جماعت اهل و عیال کند و به قصد زیارت مشهد الرضا از سبزوار میگذشت. شاه از اینکه ملاهادی ورود همایونی به شهر رو آدم حساب نکرده، یک جورایی کیف کرده بود! به طوری که (به نقل از کتاب ریحانه الادب) گفته:

من این کار را بسیار پسندیدم و گفتم: اگر او شاه نمی‌شناسد، شاه او را می‌شناسد.

شاه دل رو زد به دریا و به وقت ظهر به خونه ملا وارد شد. حصیری یا نقل میکنن نمدی اونجا پهن بود و شاه به هزار مصیبت نشست! نگاه انداخت و دید در باقی اتاق ها هم وضع به همین شکل هست و به عقل ش رسید که برای کمک به ملا یک کاری بکنه.

از ملا خواست که به شکرانه ی نعمت سلطنت، خدمتی به گردن شاه بگذاره. ملا این دست و اون دست کرد و جوابی به شاه نداد. ناصرالدین شاه دید اصرار بی فایده ست. از ملا خواست که برای همین باغچه و زمینی که داره به پایتخت مالیاتی نپردازه. حاجی فکری کرد و گفت:

کتابچه مالیات دولتی هر ایالتی به لحاظ کمی و کیفی صورتی قطعی گرفته که اساس آن با تغییرات جزئی به هم نمی‌خورد. اگر من مالیاتم را ندهم ناچار مقدار آن از طرف والی مالیات بین سایر مردم سرشکن خواهد شد و ممکن است قسمتی از آن به بیوه زن یا یتیمی تحمیل شود.

روایت شده که شاه دست از پررویی نکشید و از حاجی طلب وعده نهار کرد. ملا طبق روال هر روز از اونچه داشت و نداشت یک سینی چوبین با نمک و دوغ و چند نان پیش روی شاه و خادم همراهش گذاشت و گفت:

بخور که مال حلال است!

 شاه یک قاشق خورد و دید امکان اینکه بیشتر از این لب به این غذا بزنه نیست! این شد که درایت شاهانه به دادش رسید و نان رو به زیر بغل خادم زد.

به پیشخدمت دادم که در مریضی یکی از افراد خانواده سلطنتی از آن نان‌ها استشفا کنند.

خلاصه‌ اینکه که شاه فهمید ملاهادی خریدنی نیست و دست از سر حاجی ما برداشت. البته در اون زمان میشه گفت فقط روحانیون پرآوازه ای مثل ملاهادی سبزواری میتونستند خودشون باشند و حتی به شاه هم اهمیتی ندن و شاه جرات دست درازی به اونها رو نداشته باشه. والا بیخیال شدن ناصرالدین شاه رو به هیچ وجه به حساب درک و فهمش نذارید!

سبزوار شهر دوست داشتنیه. اگر یه وقتی مثل شاه شهید قصد سفر به مشهد رو داشتید و از سبزوار گذر کردید، بد نیست یک سری هم به حاج ملاهادی در میدون کارگر شهر سبزوار بزنید.

6 دیدگاه برای “روایت شیخ اسرار و شاه شهید | سفر به سبزوار (۱)

  1. با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار/ تنها هنر تفاوت انسان چارپاست( ملاهادی جان)
    سلام ما را هم به هر چه در سبزوار دیدی برسان، مخصوصا درختان. این مردمان ستودنی:):):)

  2. من این قسمت رو که برای پذیرفتن محصلین، شرط می‌گذاشته، خیلی پسندیدم.
    محصل می‌تونه مقدمات رو پیش هر کسی یاد بگیره اما چیزهایی هست که جز از ملاهادی نمیشه یاد گرفت.

    1. کبرا عزیز راستش زمونه برعکس شده، این طور نیست؟
      امروز اساتید فن هستند که صف بستند برای خدمت رسانی و آموزش رایگان و دوره های موفقیت و تعالی و ثروت سازی و مهارت فلان و توانمندی بسار!
      روزگاری به قول شما بایستی مقدمات میفهمیدی و به قول محمدرضا سلسله مراتب طی میکردی.
      حالا خب اوضاع به گونه دیگریه. بد هم نیست. ینی بد و خوبش به سادگی قابل تفسیر نیست، اما خب دکانی که اساتید امروز باز کردند قابل دفاع نیست.
      راستی باعث افتخارمه که دوست کتاب خوانی مثل شما به اینجا سر میزنه.

    1. پریسا عزیز
      عکاس قابلی مث تو مهر تایید بزنه به این عکسا باید خوشحال بود.
      راستش رو بخوای در مورد سبزوار حرف زیاده. شهر عجیبیه. تو کوچه پس کوچه هاش انقدر چیزای جالب پیدا میکنی که حد نداره.
      مثلا امروز جمعه بازار بود. باید میدیدی چه جاییه. یا مثلا یه بازار عتیقه و انگشتر فروشی بود امروز که خیلی جذاب بود.
      مردم سبزوار خوی کاملا کویری دارن. در موردش خواهم نوشت. اما باید بگم من اینجا خوشبختم. چون دوستای بسیار خوبی دارم.
      قصد دارم خراسان رو آهسته و شهر به شهر بگردم و بنویسم ازش.
      در خصوص مردم سبزوار هم حتما خواهم نوشت رفیق.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *