جایی آن دورتر . .

من عاشق گروه RIverside هستم و این قطعه سه دقیقه ای رو بهانه‌ای کردم که بعد از مدتی تنبلی، با وبلاگ نویسی آشتی دوباره‌ کنم.

 


متن موسیقی که در انتهای پست گذاشته‌م، من رو به شکل دلچسبی به فکر فرو برد.

به رقم تمام شعارهای “زندگی در لحظه” و حرف‌هایی از این دست، من فکر میکنم که در جایی دورتر از امروز انسان بهتری از اونچه هستیم انتظار ما رو میکشه.

همه ما در اون دورترها، خودِ زیباتری رو متصور هستیم که هر روز برای شناختنش و نزدیک‌تر شدن بهش تقلای بیشتری میکنیم.

همه ما در اون دورترها سرک می‌کشیم تا بلکه در خود بشری رو جستجو و کشف کنیم که موجودیت ارزشمندتری از امروز داره.

همه ما در اون دورتر ها کسی رو داریم که خودِ توسعه یافته‌تری از امروز ماست، بهتر از حالای ما تصمیم میگیره، بهتر از این روزها عمل میکنه و بهتر از هرزمانی به خودش آگاهه‌.

 باور دارم که یک “خودی” آن دورترها، بی‌اندازه تشنه دیدن ماست. بی اندازه منتظر ماست و بسیار دلواپس دیر رسیدن و یا نرسیدن ما.

 باور دارم که انگیزه ای دلچسب تر از این دیدار نیست.

که باید برای این ملاقات، هر روز بهتر و سزاوارتر از قبل بود.

 

There’s a place where I feel you
And I know you mean more to me
Still waiting
Still holding time

There’s a place where I feel you
And I know I mean more to you
Still waiting
.Still holding time

 

 

7 دیدگاه برای “جایی آن دورتر . .

  1. نه تنهایی جایی دورتر از ما، که شاید جایی همین اطراف ما و یا حتی عقب تر از ما “خود واقعیمون” نشسته و نظاره گر ما هست. منتظر روزی هست که توی یک اوج بهش برگردیم و با جاودانگی ادامه بدیم. من باورش دارم…
    خوب ادامه بدیم. با خوبیای بی انتها…

    1. ای قوی جان
      راستی راستی، شاید حتی خود بهتری از ما در گذشته نشسته.
      وای بر ما در این صورت.
      هر چند که منظور جالب تو رو فهمیدم رفیق.

  2. سلام پوریا جان
    قهرمان من اون منی که اون دور دور دور ایستاده، یک انسان بهتر، آگاه تر ، توسعه یافته تر و …..امیدوارم این انسان پنهان در مه واقعی باشه و رویا نباشه….

    1. آذرباد عزیز
      ابدا که رویا نیست.
      اما در مورد تعبیر مه که گفتی، باید بگم به نظرم حرف عجیبی زدی.
      خیال میکنم اگه درست نفهمیم اون خودی که منتظر ماست کیه، شاید حتی زمانی از کنارش عبور کنیم و نشناسیمش.
      از اونجا که قطعا اون خودِ توسعه یافته از ما زاده میشه، چاره ای نیست جز اینکه اول خودمون رو حسابی تو آیینه ببینیم.
      بر خلاف کلیشه ی تمام این حرف ها، تعداد آدمهایی که از این جنس دیدم به تعداد انگشت های یک دستم هم نمیرسه. آدم هایی که میدونن قراره در اون دورترها، چه کسی رو ملاقات کنن.

      1. خوشحالم که تو چند نفری رو می شناسی و ناراحت که خودم کسی با این خصوصیات رو نمی شناسم. واقعا اینطور انسانی بودن خیلی بیش از آنچه تصور کنیم سخته و اگر سخت نبود دیگر این همه مشکل و سرگردانی در این دنیا دامن گیرمون نمی شد. شاید چالش زندگی هم همینه. نمی دونم.
        برای این نوشتم مه آلود چون در مورد خودم واقعا نمی دونم اون فرد چه شکلی دارد. به این فکر کردم همینطور که در این مسیر میرم و قدم به قدم بهش نزدیک بشم شاید این مه کنار بره. شاید هم هیچوقت نره.
        دلیل این عدم شناخت هم همون چیزی بود که تو بهش اشاره کردی اینکه واقعا الان خودمو نمی شناسم چطور می تونم خود توسعه یافته ام رو ترسیم کنم. اگر هم ترسیم کنم حتما یک خود توسعه یافته خیالی مه آلود خواهد بود.
        همچین شناختی ام آرزوست.: : اما بازم از آرزو تا واقعیت فاصله زیاده…

        1. آذرباد نمیدونم چطور بگم، شاید بشه گفت دیگه صحبت از مسیر زندگی و پیدا کرد اون خودِ توسعه یافته کلیشه این روزها شده. انقدر گفتند و گفتند که دیگه گوش من یکی بهش ناشنواست.
          اما باور دارم اگر اصولی بنشینیم پاش، از دلش قطعا مسیر روشنی بیرون میاد.
          دوست خوبم امین آرامش عزیز توصیه های خوبی در مورد این مسیریابی داره. من ازش چیزهای زیادی یادگرفتم.
          ماجرای شناخت هویت و ترسیم راه قطعا شروع ساده ای نداره، اما اگر از روی فکر و روشن بینی باشه، ادامه کار دلپذیره.
          همه اینها کلیشه ست آذرباد، یک حقیقتیه که در عین تکرار و لفاظی لوس شده. یک ظرف بلور ارزشمنده که بین هزارتا بلور هم شکل پنهون شده. درد دل از این جنس بسیاره رفیق.
          خوشحالم که به وبلاگم سر میزنی رفیق.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *