تمرین بد یک عادت؛ رقابت

استاد خوبم، حمیدرضا ربانی عزیز که تا زنده ست خدا سالم و سربلند نگه ش داره همیشه ی خدا جان کلام رو با مثال تفهیم میکرد. اعداد این مثال رو دقیقا یادم نیست ولی حدودا همین ها بود. استاد میگفت تو ورزش های رزمی وقتی ۲۵۰ بار یک حرکت رو انجام بدی اون رو یاد گرفتی. وقتی ۵۰۰ بار انجامش بدی امکان اینکه توش خطا کنی خیلی کمه و در واقع اون رو از بَر شدی و اگه ۱۰۰۰ بار انجامش بدی به اصطلاح حرکت در تو “روحی” میشه.

روحی بودن حرکت در واقع یه جور درونی شدن اون هست. بعد هم سعی میکردن به ما بفهمونن که تکرار لازمه ی نهادینه شدن یک عادته و تر و تمیز نواختن یک قطعه کار یک بار و دوبار نیست. بگذریم که ما تا امروزشم حرف استاد رو اونطور که باید آویزه گوش نکردیم.

با اینکه چند سال میگذره اما این اصطلاح “روحی شدنِ” یک رفتار مدت هاست تو ذهنم مونده. حتی تا همین دیروز که با پیمان از رقابت حرف میزدیم. از سالهای اول دبستان که زیر نمره هامون ذکر میکردن نفر چندم کلاس شدیم تا دوران راهنمایی که لیست رتبه بندی معدل ها  افتخار و سرافکندگی رو هر ماه بین بچه ها تقسیم میکرد، تا امتحانات پیش دانشگاهی که به ابتکار بی بدیلِ آقای دبیر برگه ها به ترتیب نمره از کم به زیاد روی هم چیده میشد و مراسم پر اضطراب توام با لذتی در باب حروف به حروف خواندن اسم صاحبِ مفلوکِ برگه ی اول، به هیجان تمام به نمایش گذاشته میشد و تا همین مقایسه های پسرخاله و پسر عمه اییه رایج که گویا قراره تا پای گور همراهیمون کنه، همه و همه ی اینها نه هزاربار که هزاران بار تمرین رقابت بین ما بود.

یادمه تو کتابی میخوندم میانگین عمر کسایی که یه جورایی کاندید جایزه نوبل میشند ۵ سال کمتر از کسایی که جایزه رو برنده میشند. نمیدونم، شاید این رویداد دلایل منطقی دیگه ای داره (مثلا شاید بچه های آکادمی نوبل با حضرت عزرائیل سر و سری دارند) اما حداقل نویسنده ی کتاب این رو به حس رقابت شدید بین کاندیدها نسبت داده بود. آدمهایی که ازشون حرف میزنیم جزو نوابغ زنده ی هر عصر هستند و این مساله آدم رو بیشتر به فکر فرو میبره.

یادم میاد تو این سالها اونهایی که کمی بیشتر از بقیه میفهمیدند ما رو به رقابت با خودمون تشویق کردند. بگذریم که من  به این توصیه هم مشکوکم. وقتی انسان از شناخت نسبی به خودش و محیطش کم بهره ست. وقتی بنای ارزش گذاری های فردی، پایگاه بیرونی داشته باشه، وقتی تناسب بین استعداد و محیط و تلاش شناخته نشده باشه، رقابت ما بیشتر شبیه  اسب های مسابقه ای میشه که چشمهاشون رو بستند و مسیر درست شون تنها شونه به شونه حرکت کردن با بقیه ست.

یاد حرف استاد میفتم، یاد این میفتم که رقابت رو بیشتر از اون چیزی که باید تمرین کردیم. شاید اونقدر این عادت روحی و درونی شده که نشه درست علاجش کرد اما حداقل چیزی که به ذهنم رسید اینه که برای خودم چند میکرواکشن و تمرین بنویسم که یه جورایی در تضاد با این عادت بد تمرین شده باشه.

 

 

 

نظر شما چیست؟