تغییر یا نرخ تغییرات؟
درباره تصمیم گیری در شرایط تغییر با نرخ بالا

پیش نوشت:

یادمه سر کلاس های دکتر تابش پور، اگر هوش و حواس آدم سرجاش بود امکان نداشت ایشون هر جلسه دانشجو رو با چند پارادایم ذهنی تازه مواجه نکنه. هیچوقت یه راست سر بحث علمی نمیرفتن. اول با کلی داستان و خاطره و مدل از خرگوش و هویج و این جور چیزا سعی میکردن قضیه رو قابل فهم کنن و بعد شروع کنن به قول خودشون تخته سیاه کردن.

البته بودند اساتیدی که فقط دستشون بر تخته میچرخید و علاقه خاصی به ارتباط با دانشجو نداشتند. البته ما بعدترها هم نفهمیدیم که آیا این خصیصه از خساسته یا نباید توقع بیش از این داشت.

به هر صورت، کلاس های دکتر عزیز ما هرچند که هر ترم پر بود از چهره های آشنای ترم پیش، اما به لطف بیان شیوا و سواد وافر ایشون همیشه خدا پر بود از دانشجو و البته مستمعین آزاد.

بحث اصلی:

یادمه بحث سر انواع تنش حاصل از نیرو بر عضو بود. بحثِ اینکه افزایشِ تدریجی نیروها افزایشِ تنش رو به همراه داره. اما خوب خاطرم هست، چیزی که خواب کلاس بعد از نهار رو از سر من پروند حرفی بود که ایشون زد:

اگه تاحالا فکر میکردید که صرفا تغییرات در زندگی تون باعث شده شما به زحمت و رنج بیفتید در اشتباهید، چیزی که گاهی خاطر آدم رو آزرده تر میکنه نرخ تغییرات است.

تغییر و نرخ تغییر دو چیز متفاوته (بعدها اضافه کردم: حتی از یک جنس و واحد نیست)، تا اونجا که حافظه م یاری میکنه نرخ تغییر چیزی مثل شتاب میمونه که میتونه ثابت، مثبت یا منفی باشه(بعدها اضافه کردم: منفی بودنش برام جای سوال هست). در واقع چیزی که نرخ رو بالا میبره، تغییرات زیاد در بازه زمانی کم هست.(امیدوارم اشتباه نکرده باشم). مثلا بعضی از فراورده های صنعتی در اثر سرمایش لحظه ای و بسیار سریع یک ماده مذاب شکل میگیرند(تغییر دما زیاد در زمان کم)، فرایندی که اگه با سرمایش آهسته تری صورت بگیره، نتیجه محصول دیگه ای میشه.

یا مثلا اگه تعمیمش بدیم به دنیای روابط انسان ها، برام خیلی پیش اومده که از این جنس درد و دل ها رو از زبون دوستام بشنوم یا خودم تجربه ش کنم. مثلا اینکه “همه چیز اونقدر سریع اتفاق افتاد که من حتی فرصت نکردم بهش فکر کنم.”

قطعا در همچین شرایطی درد، دردِ زمان کم و حجم مسائل پیش آمده زیاد هست. اینکه شرایط به قدری سریع تغییر کنه که امکان بررسی و زمان تصمیم گیری برای یک واکنش معقول باقی نمونه.

واکنش آدم ها به این شرایط هم برام جالب بوده. بعضی ها پشت به پشتِ تغییرات تصمیم میگیرند و اعمال میکنن. در واقع هیچوقت حاضر نمیشند دستشون رو به نشانه تسلیم در برابر تحلیل اتفاقات بردارند.

بعضی ها مثل من که در تحلیل وقایع در حالت عادی هم مردد هستند تکلیفشون مشخصه و موضع منفعلی میگیرند. در واقع منفعل واژه درستی نیست، یادمه آقای شعبانعلی در بحث انتخابات چه خوب گفتند که تصمیم گیری برای رای ندادن هم به شکل روشنی رای دادن هست، اما به صندوق چه کسی معلوم نیست. در واقع ترجیح شخصی من تصمیم به دستکاری نکردن شرایط در حالتی که نرخ تغییرات بالاست.

موضوع گیری ها به همین دونوع ختم نمیشه و قطعا آدمها به شیوه های مختلفی همچین شرایطی رو از سر میگذرونند.

اما اینجا برای من سوال جالبی پیش میاد که پیش ضمینه ش دو فرضه:

فرض اول اینکه “عمل” به هر شکلش باعث میشه پدیده به قِسمی تغییر کنه که برای ما به سهولت قابل تحلیل نیست. (مگر اینکه بخوایم توهم ردگیری زنجیره پیچیده اتفاقات در جهان رو با مغز غالبا خطی مون به دوش بکشیم که به شخصه مدعی ش نیستم).

و فرض دوم اینکه تصمیم، چه منجر به عملی مستقیم و موثر به پدیده بشه و چه منجر به انفعال و عدم هیچ فعالیتی، هر دو یک روی سکه ست و یک چیزه و اون تاثیر گذاری آگاهانه بر اتفاقه. در واقع حتی تصمیم من به اینکه کاری به کار شرایطی که داره سریعا تغییر میکنه نداشته باشم، تاثیراتی بر اون میذاره که من در اون آگاهانه نقش دارم.

سوال اینه که:

تصمیم درست تر در این شرایط چیه؟

من در این شرایط یه رویکرد مشخص دارم که مدعی نیستم همیشه هم تونستم بهش عمل کنم و اون اینه که در چنین شرایطی تصمیم بگیرم که عمل خاصی انجام ندم!(یا به طور غلط میشه گفت که تصمیمی نگیرم)

با این حال به نظر میرسه (و فقط به نظر میرسه چون توانی برای اثباتش ندارم) که تصمیم شخصی من به انفعال و مشاهده گری در شرایط تغییر با نرخ بالا، صرفا یک اعتراف به ضعف بشری و فردی باشه.

در نهایت نتیجه بحث این شد که اگر روزی زندگی منو تحت شرایطی بذاره که نتونم سرعت گذر وقایع رو درک کنم، دستم رو از رو فرمون بر میدارم و اگه حاصل کار برخورد با دیواری شد، خودم و کسی رو سرزنش نمیکنم!😉

پی نوشت:

دکتر تابش پور از اون دسته انسان ها هستند که امکان نداره هر چند وقت یکبار چیزی رو دستاویز و بهونه نکنم تا برم ببینمشون. امیدوارم بالاخره بتونم روزی شاگرد خوبی باشم براشون.

  1. سلام پوریا چند وقت پیش توی کامنتی به همین عمل نکردن اشاره کردم و از کتاب هنر شفاف اندیشیدن چیزهایی رو نقل کردم که بی ربط به این موضوع تو نیست :

    پنالتی زن ها -۱/۳ ضرباتشون رو به سمت چپ می زنند ۱/۳ به راست و ۱/۳ به وسط ولی معمولا دروازه بانها وسط نمی ایستند چون اگر گل بخورند باعث شرمندگیه و مردم میگن کاری نکرد و همونجا وایساد. همونطور که آقای شعبانعلی یک بار گفت تصمیم نگرفتن خودش یک تصمیمه ولی الزاما بد نیست . الزاما به تعویق انداختن هم بد نیست.
    چارلی مانگر در خصوص بازار سهام وقتی ازش میپرسن چطور موفق میشوی گفته بود : ما چه چیزی داریم ؟ انظباطی برای جلوگیری از آن که وقتی نمی توانیم بی کار بایستیم مرتکب هر غلطی نشویم. برای ما سخته که اینکارو بکنیم یعنی تصمیم احمقانه رو به تصمیم نگرفتن ترجیح میدیم. چون عمل نکردن حتی در صورت موفقیت پاداش و تحسین عمومی ندارد. از پاسکال نقل شده که گفته :
    تمام مشکلات بشر ریشه در ناتوانی او در آرام و تنها نشستن در یک اتاق دارد. ‬

    • پوریا صفرپور

      چه مثالهای بجایی زدی فواد.
      و چقدر این کلمه انضباط رو میپسندم تو جمله آقای مانگر. درواقع یعنی یه رویکرد ثابت در مقابل همچین شرایطی.
      مثال عکس العمل دروازه بان مثالیه که همیشه برای دوستام میزنم. در واقع میگم که واسه خودم هم تکرار شه. چیزیه که به سادگی و با مشاهده رفتارهای روزمره مون میشه اثباتش کرد.
      ممنونم بابت کامنت سودمندت رفیق

نظر شما چیست؟