تردید

بعضی مفاهیم هستند که وقتی در اظهار نظرها یا رویدادهای زندگی بهشون برمیخورم، انگار رسیدم سر خونه اول، انگار همون قدر باهاشون غریبه ام که اولین بار دیدمشون.

بعضی مفاهیم برای من قابل تعریف نیستند یا سخت تعریف میشند. ذهنم زیر بارنمیره که به راحتی نقش مشخصی ببندند. عنوان نکردنش یک جور درده و عنوان کردنش هزار جور جواب پس دادن رو بهمراه داره. (نه که خلق الله انقدر بیکار باشند که پای چرایی های من بنشینند، زمان و حوصله هاشون کمه و خب اگه موضوعی رو خوب بهشون تفهیم نکنی این شمایی که نفهم تلقی میشی) به هر حال تصمیم دارم گاهی از این تردیدها و دودلی ها بنویسم، به نظرم نگارش، حداقل باعث میشه مدت ها بعد بتونم دوباره خودم رو در  مواجه بااونها قرار بدم و بسنجم.

شاید بشه اسم این درگیری رو بگذارم آلرژی به کلمات و مفاهیم. شاید گاهی تم آنارشیستی داشته باشه و شاید که نه، قطعا خیلی هاشون ریشه در گذشته ای داره که من زمان و توانم رو حروم تحلیل و پیدا کردن چون و چراهاش نکردم.

مثلا من به کلمه ابد و دائما آلرژی دارم! وقتی دوستی میگه امیدوارم تا ابد دوست بمونیم احساس میکنم زیر پوستم مور مو میشه! این توهم رو ندارم که دوستی با من چیز شگفت انگیزیه، من یک آدم معمولی هستم و هیچ وقت دنبال یک وجه خاصیت احمقانه نه در زندگی خودم و نه در هیچ جای دیگه جهان نگشتم. اما مساله اینه که به همیشه بودن معتقد نیستم، وقتی حرفش پیش میاد بیشتر یاد باغ وحش و موجوداتی که همیشه اونجا هستند میفتم تا یک رابطه انسانی.

مفهوم گنگ بعدی موفقیت هست. هدف گذاری، نشانه گذاری در آینده حتی به توصیه بعضی ها مشخص کردن دقیق آنچه که میخوایم. من بارها بهش فکر کردم، من از پس همچین خطایی بر نمیام. کاملا برام بی معنیه، بارها شده وقتی به یکی گفتم “فردا میبینمت” بعدش به فکر فرو رفتم. ما از چیزی حرف میزنیم که وجود نداره، از آینده. از فضا و مکانی که هنوز تشکیل نشده. تعیین کردن سقف یا نقطه برام وحشت ناکه، حس خفگی بهم دست میده وقتی فکر میکنم باید زیستن رو معطوف به چیزی کنم و سعی کنم برای توجیه تلاشم معنا سازی کنم. فرهاد پسری که تو سفر به هرمز دیدمش بهم میگفت تو واتا هستی! نمیدونم واتا یعنی چه.(نمیخوام هم بدونم) اونطور که میگفت واتا یعنی باد، یعنی سردرگم. حتی از اینکه فرهاد تو ذهنش همچین تقسیم بندی داشت هم خوشم نیومد. شاید دسته بندی کردن آدما به این شکل هم آلرژی بعدیم باشه.

متخصص شدن، این مفهوم گنگ بعدیه. از خودم میپرسم چرا باید متخصص شد؟ چرا باید به قیمت هضم یک چیز فرصت چشیدن خیلی چیزها رو از دست داد؟ فکر میکنم جمله م گویاست. در خودم نمیبینم که برای کسب موقعیتی خاص در زمینه ای، فرصت تجربه خیلی چیزهای دیگه رو از دست بدم. قطعا مشکلاتی از پی این اتفاق پیش میاد، وقتی سی یا چهل سالمون بشه همه از ما میپرسند “پیشه ی اصلیت چیه؟” همه از ما میپرسند سعی ت در زندگی معطوف به چه چیز بوده. مردم اغلب حوصله ی این رو ندارند که بدونند شما عمرتون رو صرف چه چیزهایی کردید و هرکدوم چقدر براتون ارزشمند بوده. وقت اونها کمه! سریع بهشون بگید رشته ای که توش دکتری گرفتید چیه. یا مثلا تو چه کسب و کاری هستید که تونستید این ماشینِ شیک زیرِ پاتون رو بخرید. مطمئن باشید که بهتون افتخار میکنن. حتی سر زبون ها میفتید. مطمئن باشید سرنوشت ِشما رو بِهَم توصیه میکنن! راستی راستی که دنیای ما، همون دنیای آدم بزرگهای شازده  کوچولوئه.

دنبال علاقه هات برو، این عبارت دیگریه که من باهاش مشکل دارم. من اصلا نمیفهمم تو دنیایی که توصیه ها و نصیحت ها روز به روز پوست میندازند و تغییر میکنند چرا باید بهشون گوش کرد. شاید جبرگرایی باشه شاید و یا درگیر نوعی خطای شناختی نشدن، اما نقطه شَکّم اینجاست که انسانها به نسبت موقعیتی که توش هستند و سرنوشتی که براشون رقم خورده و رقم زدن، اول خودشون رو و بعدتر و بدتر از اون شما رو نگاه میکنن. برو دنبال علاقه هات برای من این معنی رو میده که “ببین، دنیا طوری چرخید که من و علاقه هام در یک مسیر قرار گرفتیم و الان از زندگیم راضی هستم، توهم برو به امید اینکه همینطور بشه.” من نمیرم به امید اینکه همینطور بشه. حقیقتش اینکه من عاشق موسیقی و نوازندگی ام، از مطالعه و دونستن بینهایت لذت میبرم عاشق سفرم و هرزمانی بتونم سفر میرم، اما نمیدونم این چه عارضه بی درمانیه که نمیخوام خودم رو به وسعت هیچ کدوم از اینها تنگ کنم.

به من سخت میگذره. در اینکه تلاش کنم زندگی رو در هیچ جنبه ای جدی نگیرم اما خوب مشاهده ش کنم. در اینکه تا جایی که میشه تلاش کنم اما مسابقه ندم. در حفظ این عهد شخصی به من سخت میگذره اما خواستم اینه که این بی امنی و حس سیال رو با گوشه ی دنجی عوض نکنم.

شاید فرهاد راست میگه، از واتا خوشم نیومد، اما مثل باد بودن رو دوست دارم.

پی نوشت:

دیگه از این آشفته تر و پرت و پلاتر نمیشد نوشت. خب هرچه بود، حال و روز نگارنده این وبلاگ بود.

2 دیدگاه برای “تردید

  1. این نوشته عالی بود پوریا – من چنین نوشته هایی رو در دفترم مینویسم ولی جرات انتشارش رو ندارم – چون باید به دوست و آشنا و … جواب پس بدم.
    بلاگ نویسی شاید ۲۰ درصد از واقعیات و ذهنیات هر کسه شاید هم کمتر – تمام چیزی که در دل داریم اگر بنویسیم همه چیز بهم میخورد .
    لذت بردم

    1. ممنونم فواد عزیز
      در واقع یه جور خود سانسوری میشه کاری که ما میکنیم. راستش از اولین باری که توصیه های آقای شعبانعلی رو درباره وبلاگ نویسی خوندم این تو گوشم مونده که”برای خودت بنویس”
      حقیقتش اینه که برای دیگران نوشتن باعث میشه اون بخشی که برای دیگران قابل قبول هست رو بنویسیم.
      اما اینجا خونه خلوت منه😉 حال خوبی دارم اگه بتونم واسه خودم بنویسم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *