بلوچستان (۱)

سفر به بلوچستان

سرچهار راه چه کنم؟ هستم(بله، این واقعا اسم یه چهارراهه!)، همون جایی که سال پنجاه و سه محمود دولت آبادی سفرنامه “دیدارِ بلوچ” رو شروع میکنه. عجیب و غم انگیزه که زاهدان و  بعدها فهمیدم که کل سیستان و بلوچستان از همون دردهایی رنج میکشه که دولت آبادی بیشتر از چهار دهه پیش دیده و نوشته. شمایل چهار راه هیچ نسبتی با وصف اون سالها نداره. جای همه چیز رو تابلو های تبلیغاتی، ایستگاه پلیس و مغاره ها گرفتند. تنها نشانه های باقی مانده ترمینال متروک و قدیمی زاهدان، مسافرخونه رویا و البته مردمیه که هنوز همونقدر گرم و صمیمی و بی آزارند.

با صاحب مسافرخونه حرف میزنم. حدودا چهل سال ست. موقع حرف زدن سرش رو بالامیگره و هی به این ور و اون ور نگاه میندازه.تسبیح دستش مدام دوره میشه. میخنده و میگه اینجا رو سال چهل و دو به قیمت ۱۵ هزارتومن از هندی ها خریدیم. پدر و پدربزرگش سالها اینجا رو گردوندند و این روزها بیشتر پاتوق مسافرهای پاکستانیه. آقای ریگی تند و بی وقفه خاطرات و مخاطرات این مسافرخونه رو روایت میکنه.فقط گاهی میون کلامش در جواب حرفهای من به اختصارِ یه “ها”، مهر تایید میزنه.  لهجه بلوچی غلیظش  باعث میشه بعضی جاها رو نفهمم، به خصوص که چند لحظه یه بار حرفش رو قطع میکنه و با رهگذری که آشنایی بده احوالپرسی گرمی میکنه.

اول از همه داستان مسافر غریبی رو میگه که چندسال پیش با خانمش  مهمون این مهمان سرا بودند. بنده خدا وقتی پول اتاق رو میده و بعد فامیلی آقای ریگی رو میپرسه، پس میفته! خانوم شروع مبکنه به گریه کردن و خواهش میکنه که اونا رو نکشن و زنده بذارن! به اینجا که میرسه خنده آقای ریگی محو و محوتر میشه تا اینکه آهی میکشه و از من میپرسه که آیا وقتی اینجا مهمان بلوج ها بودم به من آزاری رسوندند؟ من هم سعی میکنم با خاطرات خوبم از بلوچ های میرجاوه دلگرمش کنم و حرفش رو تایید کنم که بلوچ ها بینهایت خونگرم و سیستان و بلوچستان حقیقتا امنه.
از ایستگاه راه آهن به سمت چهار راه رسولی میرفتم که سه تا پسربچه باحال جلوم رو گرفتن. یکی یکی اسمهاشون رو گفتن و بعد سعی کردن به هر روشی هم دیگه رو دست بندازن تا من خنده ام بگیره. مصباح پرسید اسمت چیه؟ گفتم پوریا. هی بهم نگاه انداختن و سعی کردن درست تلفظش کنن .آخرسر مصباح گفت :”عمو این اسم مسخره رو کی روت گذاشته!؟”😄😄 آقا ما حسابی خندیدیم!

۲۰۱۶۱۲۲۲_۱۱۰۱۳۴                به ترتیب از راست امیرمحمد، مصباح و عبدالرحمن

سفر بلوچستان ناخواسته و خوشبختانه از میرجاوه و لادیز شروع شد. اولین چیز جالبی که به عنوان یه مسافر ناآشنا بهش برخوردم، حساسیت جالب بلوچ ها روی تفاوت “سیستان” و “بلوچستان” بود. در واقع شهر زاهدان و شهرستان های جنوبی تر رو به ناحیه بلوچستان میشناسند و شهرستان های شمالی مثل زابل رو به ناحیه سیستان. البته بعدا دیدم که جوون تر ها مثل میثم رو این تفاوت حساسیتی ندارن و حتی اصرارشون به اینه که تفاوت های دینی و قومی مردم بلوچ و فارس کمتر از قبل بهش توجه بشه.

یک دست بودن لباس های مردانه بلوچی مشخصه ایه که با چند دقیقه قدم زدن تو زاهدان حسابی به چشم میاد. یک بالاپوش و یک شلوار ساده ی همرنگ. اونطور که بعدها میثم برام توضیح داد، این یک رنگ بودن لباس های مردانه بلوچی خصوصیت جدایی ناپذیری اونه. برعکس پاکستانی ها که معمولا لباس هاشون دورنگه.

میثم اولین هاست Couchsurfingام در زاهدان بود. بعد از مدتی قدم زدن تو شهر و گپ و گفت با میثم فهمیدم که جزو هاست های حرفه ای و کاربلد اینجاست و تاحالا زحمت میزبانی خیلی از مسافرای خارجی و داخلی رو کشیده.

میثم ترجیح داد از مسجد مکی شروع کنیم و قبل از اینکه برسیم توضیح داد که این مسجد به سبک بنای ایاصوفیه ترکیه ساخته شده. وقتی وارد خیابون مسجد شدیم گنبدها و گلدسته های زیباش از دور با وجود نیمه کاره بودن جلوه خاص و جذابی به اون قسمت از شهر داده بود.

۲۰۱۶۱۲۲۲_۱۶۳۹۱۶-۰۱

شنیدم که معمار این مسجد ترک بوده و در ضمن مولوی عبدالحمید بزرگ اهل تسنن ایران و منطقه ساکن این مسجد هستند.

غروب به سمت مرز میرجاوه و لادیز حرکت کردیم.جای بی نظیری بود، اونقدر بکر و دست نخورده که من خجالت میکشیدم با لباس ها و تیپ غیر بومی م یکپارچگی و یک رنگی اونجا رو بهم بزنم. شب رو تا نزدیک سحر در لادیز کمپ زدیم.

صبح قدم زنان اطراف لادیز رو گشتیم. میثم از زمانی میگه که مرزها باز بوده و مردم مشقت کمتری برای نون درآوردن میکشیدن. این روزها مرز بست ست،کم آبی کاملا مشهود و ارزش پول ایران نسبت به قبل کمتر شده. تقریبا همه جای استان نگران وضعیت آب، مرزها و اشتغال جوون ها هستن. میثم اشاره به دشت پشت قلعه لادیز میکنه و از زمانی میگه که اونجا کاروان های شتر بار آهن به پاکستان میبردند، چتر بازی(قاچاق سوخت) پر رونق تر و باغات سرسبزتر بودند.

لادیز قلعه زیبایی داره به اسم قلعه ارباب ها، در اطراف قلعه گروهی هستند که مرتضی میگه بیشتر از پنجاه ساله دارن تو چادر زندگی میکنن، بدون اینکه حتی از روستای کناری برق بیارند.یا بهتره بگیم بدون اینکه دولت از روستای کناری براشون برق بیاره.

۲۰۱۶۱۲۲۳_۱۴۱۹۴۳    نمایی از دیوارهای تخریب شده قلعه  ارباب ها زمین های کشت لادیز

محمد(اسم رو تغییر دادم، چون نمیدونم راضی هست یا نه) از دور خونه ش رو نشون داد و به گرمی و صمیمیتی که برام بی مثال بود ازمون خواست مهمونش باشیم. دار و ندار محمد یه پسربچه بانمک، یه خونه نیمه کاره و یه ماشینه که گفت موقع قاچاق گرفتنش و چهار ماهه که پارکینگ خوابیده. لازم نیست حتی کلمه ای بگه، صورت جوون و آفتاب سوخته، لبخند و صدای بی نهایت پر شرم، یک جور خاص از آرامش که انگار فقط مال اونه و دستهاش که مثل خیلی از بلوچ ها موقع راه رفتن به پشت کمرش گره میکنه. پسرش که صداش رو میشنوه، تمام طول خونه رو میدوه تا خودش رو پرت کنه تو بغل محمد…همین صحنه برای فروریختن تمام تصورم از یه باربر قاچاق کافی بود. از تصویر ذهنی که با خودم به اینجا آوردم خجالت میکشم. میفهمم که محمد جونش رو کف دستش میگیره تا دستش جایی دراز نباشه. میفهمم که این شغلشه، نه چیز بیشتر. اما خجالت میکشم از اینکه حالا اینو میفهمم. و میفهمم که “از این استان هر خبری به ما مخابره میشه جز اون چیزی که باید“.

نوشتم باربر مرزی، چون بعدا فهمیدم این بندگان خدا چیزی بیشتر از یه بابر نیستند. محمد میگه دیگه خسته شده، تعریف میکنه که دوستش رو سه شب پیش گرفتند و تا صبح به تیر چراغ برق بستند. خودش فرار کرده و دو شب رو تو کوه خوابیده تا پیداش نکنن. میگه که خسته شده، میگه به هر قیمتی شده دیگه نمیره به مرز. امیدوارم که نره.

غروب لادیز دلگیرم میکنه. دوست دارم فاصله این غروب تا شب به آنی بگذره. فردا باید برم زابل و میدونم راه زیادیه. اینجا، میون قوم شریف ریگی حس خوبی دارم و اون حس “امنیت” و “صمیمیته”.

پ.ن:

محمود دولت آبادی سفرنامه شیرینی از دیدار با مردم بلوچ نوشته که کوتاه و جذابه. لینک دانلود رو اینجا گذاشتم.

 سفرنامه “دیدارِ بلوچ” محمود دولت آبادی

سفرنامه های دیگه رو میتونید از اینجا مطالعه کنید.

نظر شما چیست؟