برای من، امروز روز معلم است
به بهانه تولد یک معلم

درست خاطرم هست، حدودا دو سال پیش بود. من سرباز بودم و پشت میزم در آن دفتر کنترل پروژه احمقانه ی آن نهاد کوفتی نشسته بودم. یک روز عادی، پر از حس سرخوردگی و خستگی ماه های آخر خدمت. تلفنم زنگ خورد، اخوی عزیز بود. فهمیدم حال و احوال کردنش بهانه ست برای گفتن چیز دیگری. آخر رفت سر اصل مطلب و گفت ” یه لینک برات میفرستم، برو چک کن”

رفتیم چک کردیم! اگر اشتباه نکنم مطلب دکترا نمیخوانم: ساعت لوکس برای شکم گرسنه بود! خوشم آمده بود. راستش همان لحظه مطلب را برای چندتا از دوستانم فرستادم که تازه شروع به تحصیل در مقطع فوق لیسانس کرده بودند. همان مطلب، باب آشنایی یکی از همان دوستان با وبلاگ محمدرضا شد و تاجایی که اطلاع دارم هنوز آن مدرک ارشد را شایسته دفاع کردن نمیداند!

خلاصه از فردا کار من شده بود چرخ زدن در روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی و دائم از پستی به پست دیگر رفتن. راستی همین چند روز پیش بود که داشتم به پریسا حسینی میگفتم میشود با وبلاگ محمدرضا از فرط “لذت مطالعه” OverDos کرد! راستش من هم داشتم اُور دوز میکردم! برای همین یک یار تازه پیدا کردم! شدیم دونفر. محسن، دوستم هم اضافه شد. کار ما شده بود مثل این وب سایت ندیده ها هر روز وبلاگ محمدرضا را خواندن و ساعت ها درباره اش حرف زدن.

از همان روزها، تا به امروز که در این وبلاگ مینویسم دوست دار محمدرضایی شدم که قطعا به اسم صدا زدنش سزاوار و در شان نیست. میدانم که از “مهندس” خطاب کردن خوشش نمی آید. میدانم که عمر اضافه ای برای تلف کردن و مزین شدن به نام “دکتر” نداشته. و خوب میدانم که آنچه او دوست دارد بشنود کلمه زیبای “معلم” است.

اینها را نوشتم که بگویم برای من روز معلم امروز است. روز تولد شما، معلم دوست داشتنی ما… تابحال شما را ندیده ام! اما یاد ندارم اسم کسی را جایی خوانده یا شنیده باشم و تا این اندازه احترام و دوست داشتن در دلم گُل کرده باشد. شما برای من و خیلی از کسانی که بین دیوارهای تصمیم گیری، ادامه تحصیل، ازدواج، کسب و کار، مهاجرت، شغل و دیگر مفاهیم گیر کرده بودند، دنیای تازه ای را ترسیم کردید. برای من مدتی گذشت تا باور و کشف کنم که این یک ترسیم نیست و این نوشته ها و حرفها همان چیزی ست که شما آن را زندگی میکنید.

برای من مدت بسیاری گذشت تا فهمیدم میشود چنان زندگی کرد که فکر میکنیم و ادعا داریم. شروعِ راه سختی بود معلم جان و امروز از میانه ی این برهوتی که در آن پاگذاشته ام برای شما مینویسم. هنوز کوله پشتی من از خیلی چیزهای اضافه پر است. تا دلتان بخواهد مفهوم بدرد نخور، عادت های ناثواب، استدلالهای بی اساس، حرفهای پوچ، ترس های کهنه… هربار سعی میکنم یکی از اینها را برای افتادن و سبک تر شدن تکانی بدهم. هربار سعی میکنم اگر کتابی، حرفی یا کسی را میان این راه میبینم از او بخواهم باری از این سنگینی که حس میکنم بردارد.

از این میانه راهِ برهوتی که نمیدانم آخرش کجاست برای شما مینویسم معلم جان. این روزها گاهی شوق زیستن را در تلاقی نگاهم با چشمان پیرمردِ بلوچی در ناکجا آبادی دور پیدا میکنم. یک بار در میان حرفهای یونگ (که دل و جرات خواندن کتاب او را هم از شما گرفتم)، بار دیگر هم از هم کلامی با همین گلدان حُسن یوسفی که دوستم یاسر برایم هدیه آورده! دیوانه نشده ام، این شیفتگی را شما در دل ما انداختی معلم جان.

من هیچوقت جزو شاگردان خوب شما نبوده ام. دو استاد موسیقی داشتم که همیشه میگفتند تو شاگرد خوبی هستی. کاش شما هم موسیقی درس میدادید تا من کمی کمتر احساس خجالت کنم. اما زیستن که نواختن ساز نیست. اگرم هست من از کلام شما فهمیده ام که باید “ساز” خود را ساخت و آنوقت است که “نواختن” به قول قدیمی ها مثل آب خوردن میشود . حالا اسمش را بگذاریم برند شخصی یا هرچیز دیگر. این هم آسان نیست معلم جان. می آیید یک چیزی یا مفهومی در جان ما میاندازید و میروید یک گوشه آن را به نحو احسن انجام میدهید! انصاف نیست!

خواستم برای شما بنویسم این جا که من ایستاده ام ابتدای هزار راه نرفته است. دیگر کفش و پوتین را هم کنده ام و میخواهم به قول آن شاعر، شنهای نرم و خارهای بُرّنده را با پاهای خودم احساس کنم. خواستم بنویسم برای من در این راه، شما همان واحه ای هستید که مفهومش را دوست دارید.

دوستتان دارم معلم جان. زادروزتان مبارک.

 

2 دیدگاه برای “برای من، امروز روز معلم است
به بهانه تولد یک معلم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *