این روزهای پر آرامش + چند تصویر از تهران گردی امروز

این روزها بیشتر از هر روز دیگری شوق نوشتن در خلوتم را دارم، وقتی توی اتوبوس هستم و یا وقتی مثل همین الان در جمعی نشسته ام و احساس میکنم تنهاتر از هر زمان دیگری انگیزه نوشتن دارم.

بیشتر از هروقت که به یادم می آید در زندگی خوشحالم. بیشتر از هر زمان دیگر از قدم زدن لذت میبرم، از دیدن دوستانم شاد میشوم. فکر میکنم جای درستی از زندگی هستم، آنجایی که گذشته را به تمام و کمال پشت سرت فراموش میکنی، صداهای ناکوک اطراف را کمتر میشنوی و امید و راه فردا را روشنتر میبینی.

این روزها با لذت بیشتری کتاب میخوانم، کمتر ولی با تمرکز بیشتری تمرین های متمم را حل میکنم، بیتشر از هرزمان دیگری کمال طلبی را کنار گذاشته ام و سبد مهارت هایم را مرتب تر و هدف دارتر کرده ام.

این روزها بیشتر از باقی وقت ها به دوستانم میگویم دوستشان دارم. با شوق بیشتری به مادرم زنگ میزنم، درست وقتی که دلم برایش تنگ شده.

احساس میکنم جا پای خودم را در خودم محکم تر کرده ام. خوشحالم، برای اینکه بیشتر از هر زمانی از پس خودم بر می آیم و با تنهایی خود غرق لذت میشوم. کمتر از آینده میترسم. دروغ است اگر بگوییم نمیترسیم، من هم نمیگویم نمیترسم اما بیشتر از هر زمانی میتوانم چشم در چشم آینده نگاه کنم. دوست دارم تصورش کنم، ببینم کم و کاستی هایم از نگاه او چیست و خودم را برای استقبال از او آماده کنم.

درست مثل کسی که به مهمانی دعوت است. اگر میزبان به مهمان علاقه داشته باشد تمام لحظات از انتظار رسیدن گرفته تا زمان پذیرایی دلچسب میشود. میزبان آینده ام و احساس میکنم رسیدنش را با تمام وجودم لحظه شماری میکنم.

این روزها شکرگزارترم. صبح ها که بیدار میشوم برای تمدید فرصت دوباره زیستن خوشحالم. شاید برای همین است که از دور و وری هایی که اهل گلایه اند دوری میکنم. حوصله ام سر میرود وقتی کسی از گرمای هوا گله میکند، از کم نمکی غذا، از راحت نبودن صندلی و هرچیز خنده دار دیگر.

تعریف از خود نیست، جدا نیست، ولی این روزها اطرافم را بیشتر درک میکنم (یا حداقل این سعی را میکنم). سعی میکنم خودم را جای دیگران بگذارم. امروز از یک راننده فحش ناموس شنیدم! نمیدانم چرا خندیدم! حتی برنگشتم.(خدا را شکر کسی نبود بگوید بی غیرتی). با خودم فکر کردم شاید از جایی گلایه دارد. شاید از جایی پر است. چه جایی برای خالی کردن بهتر از خیابان.

فکر میکنم سختی این دو سه سال با شیرینی حس این چند وقت جبران میشود. سالها و روزهای سختی گذشت تا امروزی متولد شد که خنده از لبانم پاک نمیشود. که یاد بگیرم صبور باشم، که سرسخت تر باشم.

فکر میکنم این حال خوب را مدیون خیلی ها هستم. دوستان خوبم (سه مسلمی عزیز) که دوباره خندیدن را به من یادآوری کردند. کسانی که تلخی من را تاب آوردند. کسانی مثل معلم خوبم محمد رضا شعبانعلی و دوستان وبلاگ نویس دیگرم که روشنی جان ودلم هستند. دلم میخواهد به همه آنها بگویم چقدر دوستشان دارم و ای کاش جمله ای از این زیباتر هم بود تا تقدیمشان کنم.

پی نوشت:

امروز با یاسر، دوست خوب مرمت گر ام رفتیم به محله گردی در تهران. قرار است این هفته عصرها که وقت داریم محله های زیادی را پیاده گز کنیم. امروز سر از سنگلج و بازار در آوردیم و این چند عکس سوغات این روز خوب بود.

 

 

 

 

 

  1. به قول یه بنده خدایی طولانی تر اینجا بمان:) راستش منم روزهای خوبی رو دارم میگذرونم و البته به جز مسئله کار دغدغه ذهنی دیگه ای ندارم. آخرین پستت که از گزینه روی میز نوشتی توجهم رو جلب کرد.
    چه عکس های خوبی ، من حتما باید اینجارو برم. کلن یه مدتیه دارم توی دور تهران گردی و گالری گردی می‌افتم:)

    • پوریا صفرپور

      ممنونم پریسا. محله سنگلج هست.
      میتونیم اگه دوست داشتی یک روز دوربینت رو برداری و بریم باهم.
      من رو ببخش که فرصت خوندن وبلاگت و دیدن عکسهای زیبات رو از دست دادم این روزها.
      به نظر من کیفیت پست هایی که میگذاری جدا بالاست.

      راستی به نظر منم یکی از معدود مزیت های بودن تو این دودشهر، گالری های متنوع و خوبشه.

  2. مهشید محمدی

    سلام
    چقدر دست‌یافتن به این آرامشی که توصیفش کردی، دلنشین بود. و واقعا خوشحال شدم از اینکه یکی از دوستان متممی‌ام به چیزی که از خودش، تو ذهنش هست، نزدیک و نزدیک‌تر میشه.
    آدم گاهی دلش می‌خواد یه تیشه برداره تمام افکار و چارچوب‌های پوچی که محصور و محدودش کردن رو فرو بریزه و بعد وجودش رو مطابق با هدف‌ها، خواسته‌ها و حتی رویاها و آرزوهای خودش بسازه.

    من به سفرنامه‌نویسی علاقه‌مندم. و سفرنامه‌هات رو هم با علاقه دنبال می‌کنم. احتمالا اطلاع دارین که “منصور ضابطیان” هم یکی از افرادی هست که سفرنامه‌های حرفه‌ای می‌نویسه. این هفته تو اینستاگرامش اعلام کرده بود قراره کارگاهی برای سفرنامه‌نویسی برگزار کنه. سریع به‌یاد “پوریا صفرپورِ”متمم افتادم. دوست داشتم اطلاع‌رسانی کرده باشم. شاید دوست داشتی.

    • پوریا صفرپور

      ممنونم مهشید عزیز
      دلگرمم از اینکه به وبلاگ من سر میزنی.
      امیدوارم بتونم کارگاهشون رو برم ولی از اونجا که اینستاگرام ندارم احتملا با سرچ پیدا کنم ایشون رو.
      حقیقتش اینه که این حال خوش هیچ نسبتی با روبه راه بودن زندگی به اون معنی عامیانه ش نداره😀 حداقل برای من.
      ولی خب حقیقت اینه که با وجود چیزهای مختلف و ناسازگار، سازگاری ها و امیدواری های زیادی هم هست که میشه براشون تلاش کرد. امیدوارم یکی یکی مون بتونیم.
      اگه اطلاعی از این کارگاه داشتی بهم ایمیل بزنی ممنون میشم.
      Safarpour.pouria@gmail.com

      • مهشید محمدی

        باز هم سلام
        پوریای عزیز، فکر می‌کنم متوجه نوعِ آرامش و حالِ خوشی که ازش نام بردی، باشم. چون آرامش یه کلمه ذهنی هست. منم سعی کردم محتاطانه بگم که به چیزی که توی ذهن خودت هست، داری نزدیک‌تر می‌شی. حتی احساس کردم برای رسیدن به نقطه مورد نظرت هنوز هم راه برای رفتن هست.
        احساس می‌کنم کاملا می‌فهمم وقتی می‌گی “حال خوش با روبه‌راه بودن زندگی به معنای عامیانه نسبتی نداره.” یعنی چی.
        چون گاهی شرایط تغییر نکرده، محیط و اطرافیان مثل سابق، به روندِ خودشون ادامه می‌دن و این ما هستیم که یاد می‌گیریم بالغانه‌تر، عاقلانه‌تر، امیدوارانه‌تر و در کل بهتر با شرایط کنار بیایم. و گاهی با شرایط برابر، حال دلمون بهتر از روزهای دیگه زندگی هست.

        در رابطه با اینستاگرام هم برای من بیشتر در حکم یه شبکه خانوادگی هست تا شبکه اجتماعی، و تعداد خیلی محدودی از دوستان و کسانی که بهشون ارادت دارم رو فالو کردم. وگرنه خوشبختانه هیچ‌گونه وابستگی بهش ندارم. و گاهی برای چیزی که لازم دارم مثل خریدِ وسیله‌ی خاصی، ازش استفاده می‌کنم و بعد از اینکه به نتیجه رسیدم به‌راحتی آن‌فالو می‌کنم.

        در رابطه با کارگاه هم، همین الان ایمیل می‎‌کنم. چشم

        • پوریا صفرپور

          “چون گاهی شرایط تغییر نکرده، محیط و اطرافیان مثل سابق، به روندِ خودشون ادامه می‌دن و این ما هستیم که یاد می‌گیریم بالغانه‌تر، عاقلانه‌تر، امیدوارانه‌تر و در کل بهتر با شرایط کنار بیایم
          مهشید جان سارتر دیدگاه جالبی در این خصوص داره و من تا این سن و سال و تا این جایی که میفهمم و نمیفهمم قبلوش دارم. به تعبیری خاطرم هست که میگه ما مسئول بدبیاری های زندگی نیستیم، اما مسئول این هستیم که چه رویکردی نسبت به این بدبیاری ها داشته باشیم”
          شاید کاملا باهاش موافق نباشم اما تا حد زیادی باهاش موافقم.
          من فکر میکنم برعکس خیلی جاها که نباید به گذشته نگاه کرد و به آینده چشم داشت، اینجا باید اینکار رو کرد. یعنی باید ایستاد و موقعیت رو رصد کرد. آدم ببینه از کجا اومده، داشته هاش چقدره (در مورد نداشته ها فکر نمیکنم با فکر کردن به نتیجه ای برسیم) و بعد تصمیم بگیره خودش رو قضاوت کنه.
          من فکر میکنم بیشتر ما از این رنج میبریم که خودمون رو درست قضاوت نمیکنیم. گاهی از این ور بوم می افتیم و میگیم نباید خودتو قضاوت کنی و گاهی بدترین سرزنش ها رو نصیب خودمون میکنیم.
          فکر میکنم باید این داوری شخصی رو انجام داد ولی وقتی این داوری صحیح تر هست که خودمون و موقعیت مون تو هستی رو درست تر رصد کنیم. در اون صورت فکر میکنم خیلی از این چیزهای ثابتی که شما گفتی به نوعی قابل درک تر و قابل تحمل تر بشه.
          بابت ایمیل ممنونم ازت.

  3. علی راد

    سلام و صبح بخیر
    من فعلن شمالم و به شدت هوا شرجی و چون اشاره کردی گله نمیکنم. دو مورد رو دوس داشتم بگم:
    خیلی دوس دارم سرم خلوت بشه سفر بریم. چند تا کار مهم رو حتما باس این روزا تموم کنم و بعدش با خانوم بریم ایران گردی و جهان گردی اما مورد دوم یه مورد ناموسی هست:
    من میتونم ذهنیات شما رو درک کنم ولی این طور مواقع وانمود میکنم. مورد خاصی تا الان برام پیش نیامد ولی به نظر اگر پیش بیاد شاید مواردی که ذکر کردین بیاد تو ذهنم ولی نمیتونم سکوت کنم و وانمود میکنم که غیرت دارم و شاید با زانو برم تو صورت طرف. البته هیکل طرف خیلی برام مهمه

    • پوریا صفرپور

      علی جان سلام
      باعث دلگرمی منه که به اینجا سر میزنی.
      در مورد سفر که هیچ تعلل نکن و بلافاصله بعد از راست و ریست کردن کارا بیفت توش. با اهل و عیال هم که باشی چه بهتر رفیق. اصلا چی از این بهتر!؟
      اما در مورد دوم باید بگم راننده مذکور فحش رو داد و گاز و گرفت رفت(قبلش هم یه ۲۰ متری ازم دور بود) میخوام بگم انقدر فاصله بود که نشه ری اکشنی نشون داد. ولی جدا حتی فکر این رو هم نکردم که اگه نزدیک بود چیزی میگفتم بهش یا مشت و لگدی حواله هم میشد. اگه یادت باشه این جور اراجیف رو آقای شعبانعلی به نوعی Post Trust عنوان کرده بود. در واقع من فکر میکنم در خیابون و اون وضعیت نه به هیج وجه نه امیدی به پشیمان کردن اون آدم هست نه ادب شدنش. اتفاقا خیلی ها با دیدن عکس العمل مشابه به نوعی به رفتار احمقانه شون صحه هم میگذارند و اون رو بجا میدونند. امیدوارم منظورم رو رسونده باشم رفیق

نظر شما چیست؟