ابهام vs شفافیت

فکر کنم آدم ها را تابحال به هزار و یک جور تقسیم بندی کرده اند.

من هم در مشاهده اطرافم، در یک تقسیم بندی جدید، دو جور رفتار کاملا متفاوت میبینم.

 

رفتار و زندگی بعضی آدمها دنیا را به سمت ابهام بیشتری میبرد

و زیستن دسته دیگری دنیای را ساده تر، شفاف تر و سرراست تر میکند.

 

رک و راستش این است:

آدم های دسته اول، منافعی مستقیم یا غیرمستقیمی در آشفتگی ها دارند. در بیشتر بودن پرسش ها، در طولانی تر شدن پروسه ها، در ساده نبودن، در نیاز به توضیح بیشتر و بیشتر داشتن.

برعکس آدمهای دسته دوم، منفعتی از ابهام بیشتر ندارند. کما اینکه ابهام شدید شرایط، هزینه هایی را هم برای آنها در پی دارد.

 

با خودم گفتم بد نیست چند مثال هم بزنم که اگر روزی دوباره این پست را خواندم، مصداق ها کمک کنند تا یادآوری بهتری داشته باشم.

 

برای مثال:

فروشنده ها و مارکترها اغلب دوست دارند مردم ابهام بیشتری داشته باشد. (کمتر بداند و بیشتر بپرسند)

اگر دست آژانس های هواپیمایی را باز بگذارید دوست دارند انقدر با قیمت ها بازی کنند که کسی کلا نفهمد ماجرا از چه خبر است.

سایت های خبری دوست دارند بیشتر و بیشتر ابعاد همه موضوعات را بشکافند. (موضوعات بیشتر، پرسش های بیشتر، ابهام بیشتر)

یک سیاست مدار را در نظر بگیرید. من علم سیاست ندارم، اما حداقل به عنوان مخاطب این قشر میتوانم قضاوت کنم که رفتار و تصمیم های این جماعت صحنه زندگی ام را روشن تر کرده و یا پیوسته مه آلودتر؟

این ها چند مثال ساده تر بود.

چیزهای دیگری هم به ذهنم رسید که دوست دارم اینجا بنویسم.

 

با خودم فکر میکردم نکند که همه ما در حال سود بردن از شرایط ابهام هستیم!؟

بعد با خودم فکر کردم که اگر هم اینطور باشد، لااقل دسته ای هستند که دوست دارند به این ابهام دامن بزنند یا حداقل تلاش کنند تا آن را در سطح ثابتی نگه دارند.

به این مثال دقت کنید:

ما گاهی در مورد موضوعی تنها کمی بیشتر از دیگران میدانیم. اما با همین کمی بیشتر دانستن، ماه ها و سالها از دیگران سواری خوب میگیریم.

اینکه دیگران همینقدر تنبل بوده اند که نتوانسته اند این فاصله کوتاه را جبران کنند بحث دیگری است.

و اینکه تلاش ما در این جهت بوده است که این فاصله را حفظ کنیم، بحث من است.

یک مثال بزنم

دوستی، مطالب بسیار زیادی در یک سایت آموزشی یادگرفته است.(مثلا متمم)

این آموخته ها باعث شده است که او نسبت به زندگی، کار یا هرچیز دیگری ذهنیت شفاف تری داشته باشد.

حالا فرض کنیم که بر این یافته ها، چند کتاب و مقاله هم افزوده است.

بنابراین دوست ما تا این لحظه در خصوص برخی موضوعات و مفاهیم، کمی بیشتر از دیگران میداند.(در صورت داشتن این توهم که خیلی بیشتر از دیگران میداند، شرایط جالبتر هم میشود!)

حالا فرض کنیم این دوست عزیز در یک روز آفتابی، عده ای را در مکانی ملاقات میکند که به دلیل ندانستن آن موضوعات و مفاهیم در ابهام بیشتری نسبت به او به سر میبرند.

کسی که کمی بیشتر از دیگران میداند(مثلا فرض کنیم ۱۰ کتاب در آن موضوع بیشتر خوانده است) به شدت در معرض این خطر قرار دارد که تلاش کند با حفظ ابهام و مثلا فروش پله پله اطلاعات دست چندم به نان و نوایی برسد.

 

یک توضیح هم بدهم:

چرا معمولا با کسی که مثلا ۲۰۰ یا ۲۰۰۰ کتاب از ما بیشتر خوانده است مشکل خاصی نداریم؟ چون اغلب انقدر بین این افراد و دیگران فاصله وجود دارد که انگیزه شفاف نکردن شرایط برای انسان کیلومترها عقب تر از آنها بیشتر برایشان شبیه به شوخی و یا اتلاف وقت است.

مثلا تصور کنید نسیم طالب بخواهد در رشت دوره کسب مهارت های فلان بهمان را برگزار کند.😄 جیییزز!

جمله جدی: آنهایی که ۲۰ کتاب بیشتر خوانده اند عموما در داشتن انگیزه ایجاد ابهام نگران کننده تر هستند.

 

دوباره تاکید میکنم،

به نظر من وقت هایی که کمی بیشتر از دیگران میدانیم، در پر پتانسیل ترین حالت ممکن برای ایجاد چنین شرایطی هستیم.

 

مدل ذهنی ابهام آفرین تا حدی در تک تک ما وجود دارد. چرا؟ چون در شرایط شفافیت برای همه، موجودیت دارایی های ما تا حدی به خطر می افتد. دارایی هایی مثل دوستی، روابط، شغل،پوزیشن، پروژه ها، شاگردان، مخاطبان و ….

 

به نظرم ما در خیلی از موقعیت ها تلاش کرده ایم تا محیط را در سطح قابل قبولی از ابهام، سوال، دغدغه تازه و … نگه داریم. این حفظ ابهام به خیلی از ما این فرصت را داده است که با شناختی که از چاله چوله های این رودخانه داریم، سطح قابل قبولی از گل آلودگی آن را بیشتر بپسندیم و فرصت های بیشتری برای ماهی گیری داشته باشیم.

 

 

امیدوارم این طور نباشیم.

البته جایی که راهکار هست، آرزو کردن دردی را دوا نمیکند.

به قول دوست خوبم  علی کریمی، بد نیست ملاک را خواندن ۱۰۰۰ کتاب بگذاریم!

اگر عدد کمتر از این بود، شک کنیم.

شک کنیم که مبادا فاصله آنقدرها نیست که انگیزه های کوچک را در ما از بین ببرد.

چطور است؟

سخت شد؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *